زوزه
هادي
كيكاووسي
پريده بودم
روي ميز كه
مرد را ديدم.
داشت مرا نگاه
ميكرد. از
پشت شيشهي
پنجره. دستش
را قاب صورتش
كرده بود و با آن
صورت لهيده بر
شيشه ديوارها
را نگاه ميكرد.
از جايم جم
نميخوردم
همانطور با
آن خسخسي كه
ته ماندهي
گلو بود به او
خيره بودم كه
داشت تمام
خانه را زير و
رو ميكرد.
بعد با تك
انگشت دو ضربه
به شيشه زد.
انگار ديده
بودم. چفت در
را كشيدم. كت و
شلوار مشكي يكدستي
پوشيده بود و
دستمال سرخي
كه بيشتر به
گلسرخ درشتي
ميمانست از
جيبش بيرون
بود. بعد خودش
را خاراند،
گفتم شايد
ترسيده باشد.
كلهام را
كندم. هنوز
داشت انگشت به
تنش ميكشيد؛خوب
كه خودش را
خاراند دستش
را جلو آورد.
گفت:
«اينجاييد؟»
توقع
داشت كجا
باشم.
گفتم:
«بله.»
همانطور
كه دست را
فشار ميداد
آمد تو.
پابرهنه بود.
توي ايوان را
نگاه كردم.
برگشتم ديدم
نيست، بعد از
اطاق بيرون
آمد و به
ديوارها خيره
شد. من هنوز
زيرچشمي
ايوان را ميپاييدم.
آمد روبهرويم
ايستاد و
خنديد.
گفت:
«مدت زمان
زياديه كه
اينجاييد؟»
گفتم:
«نه زياد.»
گفت:
«نديده
بودمتون.
البته نه با
اين لباس.»
بازويم را
فشار داد. بعد
دست كرد لاي
همان گل سرخ
مچاله و نخ
سيگاري كشيد
بيرون. نشست
روي دستهي
صندلي چوبيام
و رو به كلهاي
كه روي زمين
بود سيگارش را
آتش زد.
خواستم زيپ را
بكشم، پايين
نيامد، گير
كرده بود.
گفتم:
«لباس
تمرينمه.»
و
همانطور با
زيپ ور ميرفتم.
دود را از
بيني بيرون
داد.
گفت:
«راستش ميخواستم
بدونم همسايم
كيه.»
خيره
بود به سقف.
گفت:
«من آدمارو
البته بيشتر
از زبالههاشون
ميشناسم. ميدونيد
كه، واقعن نميشه
گفت اونا دارن
چكار ميكنن؛اما
اشيايي كه توي
اون نايلون
سياه گره زده
هست همه چيز
رو ميگن.»
زيپ
كمي پايين
آمده بود،
گلويم پيدا
بود لابد كه
آنطور خيره
بود به تن، به
چاكي كه بدنم
را نشان ميداد.
بعد از روزها
توي اين لباس
بودن روزني به
نور پيدا شده
بود.
گفت:
«توي اين لباس
خفه نميشي؟»
گفتم:
«بايد عادت
كنم.» و زيپ را
دادم بالا. بعد
در سكوت به هم
خيره شديم.
گفت:
«پس شما هم
ماسك دارين.»
و به كلهي
گرگي اشاره
كرد كه هنوز
با آن پوزه
روي زمين بود.
گفتم:
«مربوط به
نقشمه.»
گفت:
«بله نقش.» پا
روی پا انداخت
و به کله خیره
شد. انگشتان
پايش با هم
بازي ميكردند.
پوستش
سفيدسفيد
بود، انگار كه
تازه از حمام
آب گرم بيرون
آمده باشد، از
كجا پريده بود
توي ايوان؟
گفت:
«تو هيچوقت
زن داشتي؟»
خاكستر
سيگارش را
تكاند توي ليواني
كه ته ماندهي
چاي ديشب بود.
گفتم:
«نه.»
گفت:
«نه؟ اينجوري
نگو نه، بايد
كلاتو هم
بندازي هوا.»
و به سقف
اشاره كرد.
«زنها
باعث مريضيان.
بايد دورادور
هواشونو
داشته باشي و
باهاشون
باشي.»
بعد
برگشت و به
نقاشي روي
ديوار خيره
شد، به زني كه
نشسته بود وسط
جنگل و مردي
با موي سرخ از
لابهلاي
برگها او را
كمين كرده
بود. تنها چشم
مرد و موي سرخش
مشخص بود و من
هميشه به صورت
مرد فكر ميكردم
و نه موضوع
نقاشي، به اينكه
چه حالتي ممكن
است داشته
باشد در آن
لحظه و به چه
فكر ميكند.
هميشه صورتهاي
بيشماري در
ذهن رديف ميشد
و غالبن بينتيجه.
گفت:
«اونا هيچوقت
عاشق نميشن.
كافيه فقط نيلبك
بزني.»
سيگارش را توي
همان چاي يكشب
مانده خاموش
كرد.
گفت:
«زنا باعث
سرسامن.» و
منتظر تاييد
من ماند.
صدايم درنميآمد.
سرفه كردم.
كتري روي
بخاري تكان
ميخورد، مال
دو تخممرغي
بود كه تويش
بالا و پايين
ميشدند.
رو به
كتري گفت: «هر
كتريئي يه
صدايي داره.
فقط جوش اومدن
آبشون يكيه.»
گفتم:
«بله.» و به
كتري نگاه
كردم. بلند شد
چرخي در اتاق
زد و روبه روي
همان تابلو
ايستاد.
گفت:
«پس نقشت گرگه.»
باصداي آرامتري
ادامه داد:
«اين
زوزههام
لابد مال توئه
كه گاه و بيگاه
شنیده می شه.»
چه طور ميتوانستم
توضيح بدهم.
دستهايم
را به هم زدم و
گفتم: «بله
نقشمه.» همين.
اين را براي
بار دوم بود
كه ميگفتم.
سري
تكان داد و
گفت: «شنيدم
نسل مردها تا
چند سال آينده
نابود مي شه.
مثل جونوراي
نادر از بين
ميرن. شايد
در آينده بايد
زنها رو با
مشتي جك و
جونور ديد.»
رفت سمت
پنجره.
گفت:
«احمقانهس.»
پرده را كنار
زد؛ با همان
آرامشي كه
كلماتش را
بيرون ريخته
بود.
گفت:
«اين سر و صدا
اذيتت نميكنه؟»
گفتم:
«چي؟»
انگشت كشيد به
سمتي كه نميديدم.
به ساختمانهاي
روبهرو و
شايد هم
دورتر.
گفت:
«هواپيما.»
گفتم:
«هواپيما؟»
گفت:
«هواپيماها.
چهطور متوجه
نشدين. اونجا
يه فرودگاهه.»
گفتم:
«نديده بودم.»
گفت:
«بله چون
مشغول زوزه
كشيدنتون
هستين. اونا
ميشينن و پا
ميشن.»
پرده
را بين دو
انگشتش گرفته
بود انگار كه
بخواهد از
جنسش مطمئن
شود.
بعد
گفت: «من شعبده
بازم. سالهاست
كه اينجام.»
اشاره به
بالاي سرش
كرد. صداي
كتري واقعن
درآمده بود،
تخممرغها
خودشان را به
دروديوار
كتري ميكوبيدند.
كتري را
برداشتم. او
رفته بود پشت
پرده. رفتم
گذاشتم توی
سینک.
از
توی آشپزخانه
گفتم: «برايتان
چاي بريزم؟»
جوابی نداد.
در كتري را
برداشتم. تخم
مرغ ها توی مه
بودند کف
سفیدی روی آب
جوش بود.
داد
زدم: «البته
قهوه هم هست.»
صدايش نميآمد.
برگشتم به
اطاق، كتري به
دست. هنوز پشت
پرده بود و
لابد به
فرودگاهش زل
زده بود. بخار
كتري توي
صورتم ميخورد.
گفت:
«زن من شبا تو
خواب راه ميره.»
از پشت پرده بيرون
آمد. از توي
بخار ميديدمش.
«هميشه هراس
اينو دارم كه
خودشو پرت كنه
پايين.»
ميآمد
طرف من، با
همان قدمهايي
كه پريده بود
توي ايوان.
«برا
همين همهجاي
خونهرو تله
گذاشتم. تلههاي
ناجور. تله
موش آخرين راه
نجاته برا يه
زن. اما اون
تمام تلههارو
از كار ميندازه.
توي اونا
چيزاي
جورواجور ميذاره.
تله رو مثل يه
ديس سالاد فصل
درست ميکنه.
اون فكر ميكنه
اونجا واقعن
موش هست.»
خنديد.
«شايدم منو
بازي ميده.»
بعد ساكت شد و
تكيه زد به
ديوار. انگشتهاي
پايش بازي را
دوباره از سر
گرفته بودند.
«
ديشب توي خواب
داشت پيانو ميزد،
پيانو رو
گرفته بود تو
بغلشو ول كن
نبود. وضعيت
بديه. سرايدار
يه شب اونو ديده
كه همينطور
تو خیابون
داشته برا
خودش ميرفته.
نگرانشم.
راستش واقعن
ديگه نميدونم
كي داره تو
خواب راه ميره
و كي تو
بيداري.»
من به
دو تخممرغي
خيره بودم كه
پس از پايان
تهمانده ي
بخار، خيس قل
ميخوردند ته
كتري.
گفت:
«ديگه خودمم
اينو نميتونم
تشخيص بدم كه
كي تو خوابم و
كي تو بيداري. همين
حالا هم نميدونم
كجاي كارم.
شايد هم توي
خواب زنم
باشم. كمتر به
عالم واقعيت
شبيهه.»
بعد
به من اشاره
كرد، به پوستيني
كه تنم بود.
«و ميبينم
كه تو هم كارت
اينه.» دوباره
خنديد. رفت سمت
ايوان.
گفت: «
اينجا همهي
ايوونا به هم
راه داره.
هروقت كارم
داشتي پيدام
كن، اما مواظب
باش نيلبك
اشتباهي رو
ننوازي.»
بعد
دستش را بلند
كرد و بدون
اينكه
برگردد و مرا
ببيند رفت
بيرون، رفت
خانهشان
سراغ همان تلهها
و زنش. رفتم
توي ايوان، بهدو.
ايوان من بود،
يك ايوان
دورتر از
ايوانهاي
ديگر، به كجا
راه داشت؟ خم
شدم و پايين
را ديدم. همه
چيز مرتب بود.
تخممرغها را
برداشتم، توي
پنجههايم
گرفتم، هنوز
داغ بودند. در
ايوان يكي از
ساختمانهاي
روبهرو
دختري خم شده
بود و پايين
را نگاه ميكرد.
موهايش شره
كرده بود توي
هوا. مثل
آبشار كوتاهی
بود که از
چشمهي آبهاي
سياه راه
گرفته باشد.
بعد چشمه
ايستاد و من
سرچشمه را
ديدم. به روبهرويش
جایي كه من
بودم خيره شد.
همانطور
خيره ماند به
من و شايد هم
به لباسم و
تخممرغها
در كف لغزان
من. گذاشتمشان
لبه ی پنجره.
پرده را
كشيدم. دويدم
دور ميز. خانم
كارگردان گفته
بود بشمارم
زوزههايم
را، به نفسي
كه توي تنم ميچرخد
خيره شوم، به
اين دم و
بازدم فكر
كنم، دقيق شوم
به درون، به
زير اين پوستي
كه تنم رفته. پنجه
كشيدم توي
هوا، به خيال
گرفتن شنل
قرمزي، زوزه
كشيدم به هواي
خوردن
مادربزرگ،
فاتح شدن بر
آن پيرزن يكدندهي
لجوج. بعد با
يك خيز كوتاه
پريدم روي
ميز. ليوان
پلاستيكي
مدادها و
خودكارها پرت
شد پايين،
مدادهاي
شكسته و
خودكارهايي
كه اغلب بيرنگ
بودند، پخش
زمين شدند.
چهار دست و پا
پريدم پايين و
نفسنفس
زنان، ولو شدم
روي زمين.
درازبهدراز،
عين موقعي كه
تبرزنِ پير،
ميبايست
جِرَم ميداد؛
تبر را ميزد
به شكم تا
نجات دهد بستهگانش
را از دل و
رودهام.
به
شكمم دست
كشيدم، به
پوست تنم.
سفيد سفيد بود،
با این که روزها
از توی این
پوست بودن می
گذشت اما هنوز
چرك نبود،
بايد چرك ميشد.
سفيد بود
هنوز، مثل تكهاي
يخ از سرزمين
هاي قطبي که
به سرعت به
سمت آفریقا در
حرکت باشد.
از يكجايي
سوز ميآمد.
خزيدم كنار
بخاري و پتو
را كشيدم روي
تنم. از راه
پله صداي جيغ
بچه ميآمد.
شايد همان مرد
بود، پريده
بود توي راه
پله و جیغ بچه
را درآورده
بود. ازكجا
آمده بود
تو؟پتو را
كشيدم روي
سرم. توي
تاريكي پتوي
پلنگ نشان بود
كه خوابم برد.
درخواب
تبرزن پير را
ديدم كه همراهيام
ميكرد در
جنگلي انبوه.
من متوجه چپقي
بودم كه روشن
نميكرد و هر
بار كه از او
ميپرسيدم كه
چرا روشن نميكند
يا كي قصد
روشن كردن آنرا
دارد، سرتكان
ميداد كه به
موقع. جنگل به
روشني نميرسيد
. هر چه پيشتر
ميرفتيم، بر
تاريكياش
افزون ميشد.
بعد باران
باريد. او
پوستيناش را
به سر كشيد و
گفت:رسيديم.
گفتم:كجاست؟ و
نميدانستم
منظورم از
كجا، كجاست.
او دوباره گفت
همينجاست و
چپقش را كبريت
زد. بعد غيبش
زد و من مانده
بودم توي
تاريكيِ گِلوشلناكِ
آن جنگل. بعد
از لابهلاي
بوتهها چشمهايش
را ديدم كه
خيره بود به
من با مويي كه
سرخ ميزد در
آن تاريكي. از
خواب پريدم،
شايد هم قطرات
آب بود كه
بيدارم كرد.
آيا هنوز توي
جنگل بودم و
باران جنگلي
بر من مي
باريد؟به مرد
سرخ مو خيره
شدم، چپقش را
از من مي
طلبيد انگار،
نگاهش طلب
كارانه بود،
مرا جاي آن زن
مي ديد. كبريت مي
خواست. نشستم.
باران هنوز مي
باريد. روي
سقف دايره اي
قهوه اي رنگ
بود. پتو را پس
زدم. فكر كردم
مال نور چراغ
بايد باشد. چراغ
را امتحان
كردم، خاموش و
روشن، مال نور
چراغ نبود. از
مركز دايره ی
قهوه اي رنگ
آب ميچكيد.
تشت آوردم
گذاشتم زير
چكه هاي آب.
بعد تخم مرغها
را از لبه ي
پنجره
برداشتم. برف
مي باريد. چند
پر نازك برف
به سمتم
آمدند،
چرخيدند و روی
شانه هایم فرو
رفتند. دختر
هنوز توي
ايوان بود
داشت گلوله ي
برفي پرت مي
كرد پايين و
مي خنديد. خم
شده بود و برف
هاي توي ايوان
را گلوله مي
كرد، بعد مرا
ديد، همان طور
گلوله اش را
كف دست قل مي
داد و چشم
برنمي داشت از
من. پرده را
كشيدم. دايره
هنوز روي سقف
بود. باید
مربوط می شد
به لوله های
طبقات بالا.
كسي توي پله
ها داشت مي
دويد. از چشمي
بيرون را
ديدم. كسي
نبود. پالتوام
را پوشيدم.
توي راهرو بوي
غذا پيچيده
بود. زنگ طبقه
ي بالا را
فشردم، بوي
غذا از زير در
بيرون مي زد.
غذايي
احتمالن با
چاشني ئی تند.
زنگ را فشردم،
ده بار.
كسي
از پشت سر گفت:
«كاري بود؟»
برگشتم،
سرايدار بود،
سرتاپايم را برانداز
مي كرد. تا به
حال درست و
حسابي از نزديك
نديده بودم.
عصرها كه براي
تمرين به پارك
می رفتم از
گوشه ای مرا
مي ديد كه از
در پاركينگ خارج
مي شوم. حالا
داشت سیر
وارسي ام مي
كرد.
گفتم: « از
سقف خونه آب
چكه مي كنه.
فكر مي كنم
مال این واحد
باشه.» و در را
نشانش دادم.
گفت: «اين
ها؟»
گفتم: « بله
بايد حمامشون
رو چك كنند.»
گفت: «حمام؟»
و خنديد جوري
كه مناسب بدن
كوتوله اش
نبود.
گفتم:
«آب ميريزه
توي خونم.»
گفت: « اين
خونه متروكه.»
گفتم:
«متروك؟»
گفت: «البته.
مدت هاست
مستاجري
نداره. آقا گذاشته
براي اجاره.»
گفتم: «اما
سقف داره چكه
مي كنه.»
همان خنده
را دوباره سر
داد.
گفت: «لوله
ها رو چك مي
كنم.»
همان طور
كه مي رفت
برگشت دست
كرد توي جيبش
و گلوله اي
برفي درآورد.
گفت: «اين
مال شما
نبود؟»
و
گلوله را همان
طور مقابلم
نگه داشت انگار
جواهري را
نشانم مي دهد.
همان طور با
آن نگاه که
همیشه از توی
تاریکی
پارکینگ می
دیدم، آن را
كف دستانم
گذاشت و رفت.
روي در نوشته
بودند طرح موش
و خط كشيده
بودند زيرش،
گوشم را
گذاشتم روي
همان موش تند
و تيز، صداي
چك چك آب بود
فقط. برگشتم.
تشت آهنگش را
عوض کرده بود.
از سقف صداي
كپ كپ دويدن
كسي مي آمد،
شايد هم صداي
در بود. در را
باز كردم
سرايدار توي
پاگرد بود،
برگشت خنديد
به من، صورتش
چين برداشت، هزار
چين خورد.
گفتم:
«از بالا صداي
پا مي آد شما
مطمئنيد. . .»
نگذاشت حرفم
تمام شود گفت: «
بسم الله بگو.»
و چرخيد رفت
توي آسانسر.
تشت
را خالي كردم
توي سينك.
صداي چكه هاي
آب توي تشت
خالي مي
پيچيد. زيپ را
كشيدم. عرق
كرده بودم.
خانم
كارگردان
گفته بود چهل
روز، چهل روز
تمام بايد توي
اين لباس باشي،
با آن زنده گي
كني، تا گرگ
خوبي شوي، كه از
راه به در
ببرد شنل
قرمزي نوباوه
را، تيپا بزند
به در،
مادربزرگ را
بخورد و در
انتظار ضربه
هاي تبر جنگل
بان پير
بماند. چرخيدم
روي شكمم. تخم
مرغ ها را
شكستم، پوسته
هاي كوچك و
بزرگ تخم مرغ
را روي فرش
ریختم. اشكال
هندسي
نامنظمي
بودند، همه
شان را توي
مشت فشردم،
همه يك شكل
شدند. همان
طور كه تخم
مرغها را سق
مي زدم به سقف
خيره شدم.
دايره تغيير شكل
داده بود.
حالا شبيه
ذوزنقه بود.
مركز ريزش آب
به سمت قفسه
كتاب ها می
رفت. زير چكه ها
دراز كشيدم.
چكه ها يكي
یكي از كانون
آن ذوزنقه ي
دقيق جدا میشدند
و روي تنم مي
چكيدند. گفتم:
چرا لباس سفيد؟
گفت: گرگ قطبي
ست. گفتم: گرگ
قطبي توي جنگل
چه مي كند؟
گفت:فرار
كرده. گفتم: از
كجا؟ گفت: از
جهنم. گفتم:
قطب جهنم است؟
گفت: اصول دين
نپرس. داده
بود دوخته
بودند. سايزم
را گرفته بود.
وقتي تنم مي كردند
گوشه اي
ايستاده بود و
مي گفت بچرخ،
بپر، بشين،
بخواب، برقص،
بمير.
گفت:
بايد چهل روز
توي اين باشي،
بخوري و بخوابي،
بيرون بري،
خريد كني،
ورزش صبحگاهي
توي پارك،
سوار اتوبوس
بشوي و اگر
خواستي سينما
بروي. گفتم:
مردم زهره ترك
مي شوند گفت:
دمپايي بپوش،
بايد خو بگيري
به نقشت. تا
چهل روز ديگر
كه تمرين را
شروع مي كنيم
زير پوستت ميرود.
رو به تمام
نقشها همین
ها را گفت.
تمام پوستم
خيس بود. آب
زير پوستم
دويده، بو کردم،
زبان زدم، مزهي
خاك ميداد.
بعد
زنگ زدند، زنگ
من نبود، زنگ
روبهروييها
بود. مردي با
دسته گل زنگ
را ميفشرد.
اين پا و آن پا
مي کرد، بعد
ساعتش را نگاه
کرد، مرا دید،
گل را گذاشت
دم دري كه باز
نميشد و رفت.
هيچوقت خانه
نيستند. تمام
وقت زنگ شان
را ميفشارند،
خبري نميشود.
تشت
را سراندم زير
چكه ها. صداي
چكه ها خانه را
برداشته بود.
حالا از دو
جهت مي
چكيدند. خواستم
بدوم دوباره،
راه مال روء
جنگل را توی
ذهنم مجسم
کردم. از همه
طرف چکش می
کوبیدند. صدای
تشت نمی
گذاشت. تمام
آهن گرها را
آورده بود توی
جنگل. بازار
مس گرها راه
انداخته بود.
پالتو را تنم
كردم. بايد مي
زدم بيرون.
پوست سفيد از
زير پالتو
بيرون ميزد،
خودش را نشان
مي داد رسوايم
مي كرد. پنجه هايم
زير دستكش ورم
كرده بود.
بيرون برف مي
باريد تكه هاي
برف روي تنم
مي نشست، روي
كله ام آب مي
شد. كله را
گذاشته بودم
توي ساك. كله
با خودم حمل
مي كردم. بعد
كه برف شديد
شد پالتو را
گذاشتم توي ساك
و كله را
درآوردم. كله
گرم است، توي
آن باد نمي
وزد و از
ناخوشي
احتمالی
جلوگیری می
کند. از دو
حفره سوز مي
آمد. دو حفره
اي كه با آن از
كله ي گرگ مي
توانستم جلوي
پايم را
ببينم.
راه ميان
بري كه به سمت
تپه مي رفت
سفيد پوش بود.
تمام وقت از
اين راه مي
رفتم تا موجب
دردسر نباشم،
خصوصن براي
خانواده هایي
كه از پارك
برمي گشتند
بدآموزي داشت
چشم های
كودكانشان را
مي گرفتند يا
دست شان را
تند مي كشيدند
يا با نام
بردن از چيپس
و بستني قيفي
و پفك حواسشان
را پرت مي
كردند تا مرا
نبينند، برخی
به انگلیسی می
گفتند، پفک
را انگلیسی می
گفتند، چیپس
را فرانسه،
زبان را به رخ
میکشیدند،
بچه هایشان را
می گذاشتند
کلاس زبان تا
چیز فهم شوند،
زبان دیگران
را بفهمند،
روسی یا
فرانسه یا
انگلیسی اش
فرق نمی کند،
یک چیزی باشد
که متمایزشان
کند، یک حرفی
داشته باشند
برای زن
همسایه
بگویند علاوه
بر النگوی طلا
و سرویس قاشق
نقره برق دیگری
هم احتیاج
داشتند.
هنوزخودشان و
زبان شان را
نشناخته
بودند می زدند
توی خط دیگری،
می رفتند
سیبری یا
جزایر قناری.
صداي خفه ي
شكستن
بلورهاي برف
زير پايم توي
سرم مي پيچيد.
برگشتم. پشت
سر، تنها جاي
پاي من بود و يك
خط موازي كه
مربوط به
لاستيك
ماشيني بود كه
زور زده بود
سربالايي را
بالا بیایید.
پايين، بزرگراه
بود. همين طور
لامپ ميرفت و
ميآمد، مثل
رودخانهاي
روشن. زوزه
كشيدم؛نه رو
به ماشينها؛
توي هوا، رو
به دانههاي
سرخوش برف. زن
و مردي خنده
كنان از بالا
مي آمدند. دست
هايم را
گذاشتم پشتم.
جيب نداشتم. درست
مماس خط
لاستیک ها
بودند، قدم
هاي كوتاه برمي
داشتند، در
آغوش هم
بودند، شايد
از ترس سر
خوردن. زن آب
انار ميخورد.
از كنارم كه رد
شد خنديد، آب
انار جست
گلويش و به
سرفه افتاد.
مرد در تاييد
رفتار زن
نگاهي به من
انداخت از ترس
سر خوردن بود
شايد كه
نخنديد. بوي
ادكلن زن لحظه
اي توي كله ام
پيچيد. برف
زیاد شده بود،
رد عطر را خش
دار می کرد،
محوش می کرد.
بین دو تابلوی
همیشه گی
ایستادم،
تابلویی با دو
فلش جداگانه؛
خواهران از سمت
راست،
برادران از
سمت چپ. از
تابلو قندیل
یخ بزرگی
آویزان بود.
فلش من کدام
بود؟ دو
پیرمرد با
عصای نیزه ای
از سمت
خواهران می
آمدند. راه را
اشتباه آمده
بودند. مرا
دیدند سر تکان
دادند و رد
شدند. آن ها
راه را اشتباه
آمده بودند به
من سر تکان می
دادند. ترجیح
دادم از مسیر
دیگری بروم.
مسیری غیر از
راهی که دو فلش
تعیین می
کردند. راه
جدیدی که در
آن چهار دست و
پا می دویدم
پوشیده از برف
بود. پشت سرم
ردپای من بود
فقط. ردپایی
گنگ. می
توانستند ردم
را بگیرند.
جنگل همیشه
امن نیست برای
گرگ. بلند
شدم، لی لی
پریدم، از ترس
جنگل بان تا
نشناسدم و با
تبر ریش ریش
نکند این شکم
را. برف روی
پوستم می
نشست. معلوم
نمی شد. رد گم
می کرد. پوستم
همه چیز را
کتمان می کرد.
بالاتر همه
چیز در مه فرو
رفته بود. بعد
که درست نفسم
درآمد، لابه
لای کاج ها،
مرد نارنجی
پوشی مقابلم
ظاهر شد. من
چهار دست و پا نفس
نفس می زدم و
به دستان او
خیره بودم که
با شاخه ها ور
می رفت. جنگل
بان بود.
عاقبت ردم را
گرفته بود
داشت تبرش را
تیز می کرد
برای مقابله. مدتی
همان طور
ماندم و او هم
با تبرش ور می
رفت. همان طور
آن تبر را به
درخت می کوبید
و برف ها را
روی من می
ریخت. مقابلش
ایستادم. دم
تبر بلندش را
رو به من گرفت
و چیزی به ترکی
گفت. ساکم را
برداشتم و
دویدم توی
پارک و خودم
را روی نیمکتی
انداختم تا
اوضاع را عادی
جلوه دهم.
نشناخته بودم
لابد و گرنه
که نمی گذاشت
از چنگش
دربروم. لابد
فهمیده بود
جریان را، پیش
از وقوع حادثه
دستگیرش شده
بود که می
خواهم چه
فجاحتی راه
بیندازم. از توی
پارک صدای جیغ
می آمد، شاید
خبر داده بود به
پارک نشینان،
نگران کرده
بود خانواده
ها را.
تُک کاج ها عاقبت مشخص شدند. بادی که شروع به وزیدن کرده بود داشت مه را از بین می برد چرخیدم تا مرد نارنجی پوش را ببینم؛دسته گل جدیدش را؛ نبود و به جایش جماعتی را دیدم که آن سوی پارک توی سر وکله هم می زدند. توی دست همه شان چیز سیاه رنگی بود که درست نمی دیدم. صدای شیهه اسب می آمد. جنگل بان با اسب دنبالم می گشت. یک نفر از مقابلم گذشت و من فهمیدم آن شیء گرد عزیز که آن طور به خود می فشارند تیوب است. مرد همان طور تیوب به دست خیره به من بود. دیگر برای درآوردن کله دیر شده بود. چند نفری از آن سمت پارک شروع کردند به برف زدن به مرد تیوب به دست. من پریده بودم وسط بازی شان. تازه متوجه من شده بودند چون یکی شان گلوله ای را ناغافل پرت کرد طرف من که از بالای سرم گذشت. سرم را پایین انداختم، نه از ترس برخورد گلوله های ناگهانی، نمی خواستم ببینم، می خواستم زودتر تمام بشود بروند یا موقعیتی پیش بیاید که بزنم به چاک. همان طور خیره به ساک بودم که توی برف فرو رفته بود، انگار از اول همان جا باشد، روییده باشد با لباس های من. جیغ ها بیشتر شده بودند. بعد که مه کاملن برطرف شد، من منبع صدا را پیدا کردم، چهار زن مو بلوند بودند که روی نیمکت کناری نشسته بودند و بستنی گاز می زدند. چکمه های بلندی به پا داشتند که همیشه فکر می کردم مال سوارکاران است. عجیب به هم شباهت داشتند، یکی شان رو به من صدای شیهه اسب درمی آورد و بقیه می خن