به
دل ِ آینه ها
بشتابیم
اسماعیل
زرعی
15-
14/12/1386
دوباره
نگاه اش
به سمت ( چوپ
پاها)[1]
پَر کشید ؛
هیاهوی بیرون
مجبورش می کرد
. سایه شان می
افتاد روی
شیشه ی ماتِ پنجره و
رد می شد ؛ از
این طرف به آن
طرف ، از آن
طرف به این طرف
. مشت به درها
می زدند . صدا
می کردند
یکدیگر را ،
به اسم ،
حاجیه ملوک ،
فاطی خانم ،
پروانه جان ،
خانم حسنی و....
بن
بست
سرسام گرفته
بود از پچ پچه
و تعجب ،
تشویق و گاهی
هم خنده های
ریز ِ زنانه .
: خدا لعنت ات
کند صغرا . خدا
لعنت ات
کند زن !
نگاهی به
ساعت انداخت.
ده و نیم بود .
هر روز این موقع
آشپزخانه لب
پر می زد از
شُرشُر آب ، بوی
غذا و سروصدای
ظرف ها .
: بجنبین
دیگر ، دیر می
شود ، ها !
صدای
حاجیه ملوک
بود و پشت
بندش ، دو سه
زن دیگر که
عجول تر بودند
؛ اما پروانه
خانم هنوز درگیر
ِ پسرش بود که
می خواست همراه
شان برود و
مادر نهیب می
زد : نمی شود
ذلیل مرده . این
هزار دفعه . به
گوش ات می
رودیا نه پدرسگ ؟
: یک کم زودتر
برگرد ؛ یک کم
زودتر ،
لاکردار!
گفته
بود : کلید نمی
برم تا مجبور
شوی در را برایم
باز بکنی .
اینجوری
اقلاً تکانی
به خودت می دهی
. آخر تا کی می
خواهی کنج
اتاق لنگ ات
را هوا کنی ؟!
همیشه
همین را می گفت
؛ اما امروز
کار از تکان
گذشته بود ؛
روز تماشا بود
؛ رفتن و دیدن .
اگر صغرا می
آمد ، حتا پا به
پاش می دوید ،
پیش تر از
همسایه ها که
آماده ی دویدن
شده بودند .
:
خاک به گورم .
بابای بچه ها
اگر بیاید
ببیند هنوز
ناهار درست
نکرده ام دعوام ....
رعنا
خانم بود که
صداش توی
هیاهو گم شد .
زیر پنجره پُر
بود از گفت و
گو ، از تشویق
و ترغیب و
انتظار . لحظه
به لحظه به
تعدادشان هم
اضافه
می شد . سایه شان
را می دید؛
رنگ ِچادر
هاشان را خیلی
مبهم ؛ و همین
طور چرخشی که
موقع سر کردن
ِ چادر ، سایه
می انداخت روی
شیشه ؛ اما
صداشان واضح
بود ، با زیر و
بم یکایک شان
آشنا بود ؛ حتا
اگر گوشه ی
پنجره را کمی
باز می گذاشت
، می توانست
بگوید این عطر
ِ کیست ، یا آن
ادوکلن را
کدام شان زده
است .
چوب
پا ها آمدند و
برای هزارمین
مرتبه حدقه ی چشم
هاش را لگد
کوب کردند . دل
توی دل اش
نبود . می خواست
پر بکشد برود
بیرون ؛ اما
نمی دانست با
صغرا چه بکند .
اگر می آمد ،
با آن همه بار
، با آن همه خستگی
و درد و ناله
پشتِ در می
ماند چه ؛ چه
جوابی داشت به
او بدهد ؟
طاقت
نیاورد . دست
به لبه ی
پنجره گرفت و
تن سنگین اش
را بالا کشید .
دستگیره را
عقب زد . پنجره
باز شد . خودش
را به نرده
های پشت ِ آن
آویخت . سرها به
سمت او برگشت .
:
آقا مظفر شما
نمی آیید ؟
حاجیه
ملوک بود که
می پرسید .
آه
کشید : نیست
خانه . رفته پی
یللی تللی اش
، خانم !
فتانه
اعتراض کرد:
یللی تللی چیه
آقا مظفر؛ چطور
دل ات می آید ؛
بد می کند صبح
تا غروب می
دود
شما را جمع و
جور کند آن
بیچاره ؟
راست
می گفت ،
اگرچه گفته اش
آمیخته بود به
کینه و کنایه .
صغرا رفته بود
بازار ، نه پی
یللی تللی اش به گفته
ی آقا مظفر .
کار هر روزش بود
. زنبیل بزرگ
را زیر چادرش
می زد و می رفت
تا دو- سه
ساعتِ بعد ،
که خیس ِ عرق ،
هن هن کنان ،
ناله کنان از
دردِ پا ، از
دردِ کمر ، می
آمد . زنبیل
پُر را به
سختی ، با
زحمت ، از روی
شانه اش بر می
داشت
می گذاشت
زمین . کفِ
آشپزخانه
پُوشیده می شد
از نان ، گوشت
، مرغ ، سبزی و
هرچه خریده
بود . می نشست
وسطِ آن ها ، با
آه و ناله هاش .
لشگر
زن ها و بچه ها
و دو سه مردِ
همسایه غریوه
کشان رفتند
روبه دهانه ی
بن بست . به آنی
کوچه ساکت شد ،
خلوت . انگار
از روز اول کسی توش
زندگی نکرده
بود .
دل
اش تنگ شد .
کفرش در آمد :
عوضی نفهم ،
نمی شد امروز
نروی خرید ؟
خودش
هم می دانست
که نمی شود .
شکم صاحب مرده
غذا می خواست .
مشکل ، فقط
کلید در ِ
خانه بود و بس .
:
به جهنم .
بگذار براش
بشود درس
عبرتی که از
این به بعد با
خودش ببرد .
اصلاً زد و من
سکته کردم ، مُردم
، کی می خواهد
در را باز
بکند ؟
از لای
نرده ها تا
اول ِ بن بست
را سر کشید .
پنجره را بست .
روی زمین نشست
و به سمت چوب
پاها خزید . آن
ها را زیر بغل
زد : من هم آدم
ام . دل دارم .
پوسیدم تو
خانه . اصلاً غلط
می کند زر ِ
زیادی بزند !
اگرچه
می دانست متلک
های صغرا خانم
جان به لب اش
می کند . از
همین حالا
صداش
آوار شده بود
توی گوش اش : تو
که برای هر
کاری باید بیل
بیندازند
زیرت ؛ چه شد
یکهو هوایی
شدی . برای
تفریح و
تماشا
پا داری دیگر
، مگر نه ؟
از
خانه بیرون زد
. تق تق چوب ها
سکوت بن بست
را شکست . عجله
داشت هرچه
زودتر خودش را
به خیابان اصلی
برساند ؛
اگرچه درد می
کشید ؛ زیر
کتف اش زخم
شده بود ؛ سخت
بود تحمل
سنگینی بدن اش
که از بخت ِ بد
هر روز چاق تر
هم می شد. هر
قدم که بر می
داشت انگار
کوهی را جابجا
می کرد ؛ اما
اهمیت نداد ؛
فقط غصه ی
صغرا را داشت
و نگران دیر
رسیدن اش بود .
خیابان
موج می زد از
مسافر . پیر و
جوان ، زن و مرد
، همه ریخته
بودند بیرون .
هر ماشینی که
می آمد ، فرق
نمی کرد چه
شخصی یا
مسافرکش ،
جلوش را می
گرفتند ، با
خواهش ، با
سماجت یا به
زور ، سوار می
شدند . همه
عجله داشتند .
هیچ کس به او و
به چوب پا هاش
اعتنا
نمی کرد .
: آزادی . میدان
آزادی !
بقیه هم داد
می زدند :
آزادی . میدان
آزادی !
محکم
تر از او ،
بلند تر از او
، طوری که
صداش گم می شد
بین آن همه
هیاهو .
: یک کم بروم
بالاتر ، شاید
خلوت تر باشد !
بالاتر
هم خلوت نبود .
ماندن دردی را
درمان نمی کرد
، خصوصا ً این
که وضع جسمی
اش
باعث می شد
سوارش نکنند .
کدام راننده
حوصله داشت کُلی
معطل بماند
تا او
نک و نال کنان
تو ماشین جا
بگیرد ؛ آن هم
حالا که هر مسافری
دوسه برابر
کرایه
می داد ؟
: به جهنم .
پیاده هم که
شده راه می
افتم . نباید
از دست اش
بدهم !
راه
افتاد ، عصا
زنان ، تندو
تند، درحالی
که درد می
کشید ، درحالی
که نفس نفس می
زد ، عرق می ریخت
بدون خورشید ،
بدون گرما ؛
زیر غباری که
همه جا
را پوشانده
بود .
هرچند هوا
سوز داشت اما
انگار خاک می
بارید از
آسمان، طوری
که صدا
به خس خس می
افتاد ، چنگ
می انداخت دور
گلو .
به
بولوار که
رسید ، از
خلوتی اش تعجب
کرد . سابقه
نداشت راه
بندان نباشد
هیچ وقت ؛ حتا
تا نیمه های بعضی
از شب ها . ولی
امروز تک و
توک ، ماشینی
اگر رد می شد ،
براش بوق می
زد و متلکی ،
شکلکی ، بسرعت
. حتا پراید
سفید رنگی
کنارش ترمز
کرد . جوان ِ
ژله به مو
کشیده ای سر
کشید بیرون از
پنجره : براووو
عمو جان ،
براووو ! یک کم
دیگر که بجنبی
، نفر اول می
شوی ، ها . بجنب
، آ بارک الله !
نفس
اش بوی تنباکو
می داد .
سرنشین ها
زدند زیر خنده
. ماشین از جا
کنده شد و رفت .
صورت اش سرخ
شد . نفرت به
جان اش
نیش زد . یکی
از چوب ها را توی
هوا حواله کرد
اما فحش
آبدارش توی
جاده جا ماند .
مصمم تر شد .
تند تر چوب زد.
***
عاقبت
به میدان
آزادی رسید ؛
با شُرشُر ِ
عرق اش ، با شوق
و شتاب ِ وصف
نا پزیرش ، با
ولعی که برای
دیدن داشت ؛
اما دیر رسیده
بود . مراسم
تمام شده بود ؛
اگرچه هنوز
آدامس فروش ها
، پفک فروش ها
، آجیل فروش
ها و میوه
فروش های
دستفروش تند
وتند کالاشان
را داد می
زدند و می دویدند
به هر سمت ؛
اما مردم
متفرق می شدند
، گفتگو کنان
، خنده کنان ،
خصوصاً وقتی
زنی ، دختری
می دید مردی ،
پسری نگاه اش
می کند ؛ یا
مردی ، پسری
که ازشوق ِ
توجه دو چشم ریسه می
رفت از خنده .
گوشه
ای ، جرثقیلی
پارک شده بود .
چشم از رشته طناب
ِ پاره ای که
توی هوا تاب
می خورد
برداشت و به
زمین نگاه کرد
که پوشیده بود
از پاکت ِ
چیپس و پفک و
پوست ِ تخمه .
حسرت به دل اش
چنگ زد .
اسماعیل
زرعی
15-
14/12/1386
بازگشتwww.perslit.com
[1] -( چوب پا ) چوب
باریک و
درازی
که لنگان و
پا بریدگان
زیر بغل گیرند
و بع کمک آن راه
روند . و آن را
چوب زیر بغل
هم گویند
.....لغتنامه ی
دهخدا