سامانه انترنتی هنر و ادبیات پرس لیت

www.perslit.com

تماس با ما و ارسال مطلب
بازگشت به صفحه نخست

کوچه عاطفه کجاست؟

دستهایم را باز کنید،
می خواهم قفس تنهایی ام را پاره کنم.
چشمهایم را باز کنید،
می خواهم تاریکی تنها یی ام را بشکافم.
بگذاید در کنار عابرین قدم بردارم.

آی عابرین!
آی عابرین!
نفسم مملو از غم تنهائیست.
قلبم را بردارید،
زندگی با زمان تبانی کرده است.

دستهایم بسته،
چشمانم تاریک،
من در این مرداب تنهایی دست و پا می زنم.

قلبم مملو از درد است،
آوره گی ام  را دریابید!

آی عابرین!
من بدنبال گلی می گردم
که شبنم اش بوی دوران کودکی ام را میداد.
همانجا که آسمان اش، بهار همیشه روشن داشت.
همانجایی که شبهایش به میهمانی ستارگان دعوت می شدند.
من بدنبال همان بوی گلی می گردم
که در کوچه باغهای دوران کودکی ام مرا بخود می خواند.
همانجایی که با صدای  باز شدن لبخندش
از خواب بیدار می شدم وشبنمش بر گونه هایم چکه می کرد.

آی عابرین!
آی عابرین
که چنین مست وملنگ
زندگی را زیر پا له می کنید وزمان را بی اعتنا،
من در این دایره تنهایی
پی دوستی شاید،
پی نامی شاید،
پی گلی شاید می گردم!

بگذارید قفس تنهایی ام را بشکافم
تا چشمانم شاهد مرگ تنهایی ام باشد.
من در این خانه پر رنگ ولعاب
پی احساسی شاید،
پی عاطفه ای شاید،
پی نامی شاید،
می گردم که نمی یابم.
آی عابرین متمدن!
بمن بگوئید،
کجاست کوچه عاطفه که از باغ پر احساس می گذرد.......

ی.صفایی
10.12.1993

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما
توجه: بازانتشار مطالب با پیوند آن و نام بردن نشانی مجاز است و برای موارد اختصاصی مشروط به گرفتن اجازه کتبی از سر دبیر می باشد