چند شعر از ویسلاوا شیمبورسکا با متن انگلیسی و برگردان فارسی – گیل آوایی

1
عجیب وغریب ترین کلمات
ویسلاوا شمبورسکا
ترجمه ی انگلیسی : اس بارانچسکا و سی کاوانا
برگردان فارسی : گیل آوایی
وقتی کلمه " آینده " را تلفظ می کنم
نخستین هجای آن به گذشته تعلق دارد
وقتی کلمه " سکوت " را تلفظ می کنم
ویرانش می کنم
وقتی کلمه " هیچ چیز" را تلفظ می کنم
چیزی می سازیم که هیچ چیز نمی تواند نگه دارد
The Three Oddest Words
By Wislawa Szymborska
Translated by S. Baranczak & C. Cavanagh
When I pronounce the word Future,
the first syllable already belongs to the past.
When I pronounce the word Silence,
I destroy it.
When I pronounce the word Nothing,
I make something no non-being can hold.
2
اوتوپیا
جزیره جایی که همه چیز روشن و آشکار است
زمین محکم زیر پاهای تو
جاده ها تنها امکان دستیابی اند.
بیشه ها زیر سنگینی آزمون خم می شوند
درختِ پندار معتبر در اینجا رشد می یابد
با شاخه های رها شده از زمانهای دیرین( زمانهای یادنیاوردنی)
درختِ فهمیدن، درخشش ساده وصریح
با بهار جوانه می زند که " در می یابم" نام دارد
جنگل انبوه تر، چشم انداز گسترده تر
اگر هر تردیدی بر آید، باد می بردش( محو می کند)
پژواک جنبش فراخوانده نشده
و حریصانه همه رازهای جهان را شرح می دهد
در راست، غاری که معنا دروغ می گوید( جاییکه معنا آرمیده است)
در چپ، دریاچه ای با عمق محکومیت
حقیقت، در کف اعماق می شکند و چون جباب به سطح می رسد
برجهای غیر قابل لرزش اعتماد بر بالای دره
قله اش نگاه بی مانندی به درون چیزها می دهد
برای همه دلربایی ها، جزیره غیر ساکن است
و جاپاهایی ضعیف ساحل آن را افشان کرده است
بی استثنا به دریا بر می گرداند
و تنها چیزی که می توانی بکنی اینجا را ترک کنی
و غوطه ور شوی به درون اعماق هرگز باز نگردی
به درون زندگی ژرف
Utopia
Island where all becomes clear.
Solid ground beneath your feet.
The only roads are those that offer access.
Bushes bend beneath the weight of proofs.
The Tree of Valid Supposition grows here
with branches disentangled since time immemorial.
The Tree of Understanding, dazzlingly straight and simple,
sprouts by the spring called Now I Get It.
The thicker the woods, the vaster the vista:
the Valley of Obviously.
If any doubts arise, the wind dispels them instantly.
Echoes stir unsummoned
and eagerly explain all the secrets of the worlds.
On the right a cave where Meaning lies.
On the left the Lake of Deep Conviction.
Truth breaks from the bottom and bobs to the surface.
Unshakable Confidence towers over the valley.
Its peak offers an excellent view of the Essence of Things.
For all its charms, the island is uninhabited,
and the faint footprints scattered on its beaches
turn without exception to the sea.
As if all you can do here is leave
and plunge, never to return, into the depths.
Into unfathomable life.
3
در باره مرگ بی گرافه گویی( بی اغراق)
ویسلاوا شیمبورسکا
برگردان انگلیسی: اس.بارانچاک، سی. کاوانا
نمی تواند یک طنز باشد
ستاره ای بیاف، پلی بساز
که چیزی از بافتن، معندکاری و شهرت نمی داند
در برنامه ما برای فردا
آخرین حرف را دارد
که در کنار اصل موضوع است
حتی نمی تواند کاری به آخر رساند
گوری بکند
تابوتی بسازد
خود را تمیز کند
با کشتن از پیش اشغال شده
ناشیانه کار انجام نمی دهد
بدون نظم و مهارت
اگرچه همچون هر یک از ما نخستین کشتن آن بود
آه، پیروزی اش را دارد
اما به شکست بیشمارش نگاه کن
از انفجارها غافل ماند
وکوششهایش را تکرار نمود
گاه چندان به اندازه کافی قوی نیست
که مگسی را در هوا بکوبد( با مگش کش مگسی بکشد)
بسیاری هزارپایند
که آن را خزیده اند
همه ی آن لامپها، پوسته ها،
شاخکهای حسی، بالچه ها، آوندها،
پروبالهای عروسانه، و خز زمستانی
نشان می دهد که پشت سر افتاده است
با کار نیم جانش
کمکی نخواهد کرد
و حتی دستی به ما کمک دهد با جنگها و کودتاهای نافرجام
چنان دور است که کافی نیست
قلبها در تخمها می زنند
اسکلت بچه ها رشد می کند
دانه ها، سخت در کار، نخستین جفت برگهای تُرد شان جوانه می زند
و گاه حتی درخت بلندبالا خرد می شود
کسی، هر کسی که باشد، توان یکه ی آن را ادعا می کند
خودش است که آزمودن را می زی ید
که آن نیست
زندگی وجود ندارد( زندگی نیست)
که نتواند جاودانه باشد
اگر حتی برای لحظه ای.
مرگ
همیشه فرا می رسد که یک نزدیک ترین لحظه دور است
با تلاشهای بیهوده در دکمه ی درِ نامرئی
به دوری ی دوری که آمده ای
نمی تواند انجام نشده بماند
On Death, without Exaggeration
By Wislawa Szymborska
From "The People on the Bridge", 1986
Translated by S. Baranczak & C. Cavanagh
It can't take a joke,
find a star, make a bridge.
It knows nothing about weaving, mining, farming,
building ships, or baking cakes.
In our planning for tomorrow,
it has the final word,
which is always beside the point.
It can't even get the things done
that are part of its trade:
dig a grave,
make a coffin,
clean up after itself.
Preoccupied with killing,
it does the job awkwardly,
without system or skill.
As though each of us were its first kill.
Oh, it has its triumphs,
but look at its countless defeats,
missed blows,
and repeat attempts!
Sometimes it isn't strong enough
to swat a fly from the air.
Many are the caterpillars
that have outcrawled it.
All those bulbs, pods,
tentacles, fins, tracheae,
nuptial plumage, and winter fur
show that it has fallen behind
with its halfhearted work.
Ill will won't help
and even our lending a hand with wars and coups d'etat
is so far not enough.
Hearts beat inside eggs.
Babies' skeletons grow.
Seeds, hard at work, sprout their first tiny pair of leaves
and sometimes even tall trees fall away.
Whoever claims that it's omnipotent
is himself living proof
that it's not.
There's no life
that couldn't be immortal
if only for a moment.
Death
always arrives by that very moment too late.
In vain it tugs at the knob
of the invisible door.
As far as you've come
can't be undone.
4
احتمالات
ویسلاوا شیمبورسکا
برگردان انگلیسی: اس.بارانچاک، سی. کاوانا
از هیچ چیز دوبار 1976
سینما را ترجیح می دهم
گربه ها را ترجیح می دهم
بلوطها همراه با گندمه را ترجیح می دهم
خودم را که مردم را دوست بدارد، ترجیح می دهم
بخودم که نوع بشر را دوست می دارد
نگهداشتن یک سوزن و تهدید در یک دست برای وقتی که لازم آید، را ترجیح می دهم
رنگ سبز را ترجیح می دهم
ترجیح می دهم نگهداری نشوم
که دلیلی برای سرزنش است
استثناء ها را ترجیح می دهم.
زودتر ترک کردن را ترجیح می دهم
با پزشکان صحبت کردن در باره چیزی دیگر را ترجیح می دهم
تصاویر هنری قدیمی را ترجیح می دهم
پوچی ی نوشتن شعر را ترجیح می دهم
من اهمیت دادن عشق را به، سالگردهای نامشخصی که هر روز می توانند جشن گرفته شوند، ترجیح می دهم.
اخلاق گرایان را ترجیح می دهم که به من چیزی وعده نمی دهند
مهربانی زیرکانه به مهربانی بیش از حد مورد اعتماد را ترجیح می دهم.
من پیروزی را به کشورهای پیروز ترجیح می دهم
محفوظ داشتن برخی ملاحظات را ترجیح می دهم
من جهنم هرج و مرج را به جهنم قانونمند ترجیح می دهم
من افسانه های ترسناک افسونگرانه را به صفحه ی اول روزنامه ها ترجیح می دهم
من برگهای بی گل را به گلهای بی برگ ترجیح می دهم
من سگهای دم نبریده را ترجیح می دهم
چشمهای روشن را برای اینکه چشمان من تیره اند، ترجیح می دهم
کشوهای میز تحریر را ترجیح می دهم
چیزها زیادی را ترجیح می دهم که اینجا نام نبرده ام
بسیاری چیزها را هم ناگویا گذاشته ام
من صفر را در باختن، به آن خطهای پشت رمزها ترجیح می دهم.
من زمان حشره ها را به زمان ستارگان ترجیح می دهم
کوبیدن روی چوب را ترجیح می دهم
نپرسیدنِ چقدر به درازا کشیدن و چه وقت، را ترجیح می دهم
من در حافظه نگهداشتن
که حتی وجود داشتن دلیل خودش برای بودن دارد، را ترجیح می دهم.
Possibilities
By Wislawa Szymborska
Translated by S. Baranczak & C. Cavanagh
From "Nothing Twice", 1997
I prefer movies.
I prefer cats.
I prefer the oaks along the Warta.
I prefer Dickens to Dostoyevsky.
I prefer myself liking people
to myself loving mankind.
I prefer keeping a needle and thread on hand, just in case.
I prefer the color green.
I prefer not to maintain
that reason is to blame for everything.
I prefer exceptions.
I prefer to leave early.
I prefer talking to doctors about something else.
I prefer the old fine-lined illustrations.
I prefer the absurdity of writing poems
to the absurdity of not writing poems.
I prefer, where love's concerned, nonspecific anniversaries
that can be celebrated every day.
I prefer moralists
who promise me nothing.
I prefer cunning kindness to the over-trustful kind.
I prefer the earth in civvies.
I prefer conquered to conquering countries.
I prefer having some reservations.
I prefer the hell of chaos to the hell of order.
I prefer Grimms' fairy tales to the newspapers' front pages.
I prefer leaves without flowers to flowers without leaves.
I prefer dogs with uncropped tails.
I prefer light eyes, since mine are dark.
I prefer desk drawers.
I prefer many things that I haven't mentioned here
to many things I've also left unsaid.
I prefer zeroes on the loose
to those lined up behind a cipher.
I prefer the time of insects to the time of stars.
I prefer to knock on wood.
I prefer not to ask how much longer and when.
I prefer keeping in mind even the possibility
that existence has its own reason for being.
5
لذت نوشتن
ویسلاوا شمبورسکا
از سرگرمی را پایانی نیست 1967
برگردان انگلیسی: برگردان انگلیسی: اس.بارانچاک، سی. کاوانا
چرا این گوزنِ(گوزن ماده-م) نوشتن، دوان در میان جنگل این نوشته هاست؟
برای نوشیدن آبنوشته از چشمه ای که
سطح آن تصویری از پوزه نرمش می گیرد؟
چرا سرش را بلند می کند، چیزی می شنود؟
بلند برروی چهار پای نازکش که از حقیقت وام گرفته،
گوشهایش را زیر نک انگشتانم تیز می کند.
سکوت – این واژه نیز بر روی صفحه خش خش می کند
و قسمتهای شاخهایش
که از واژه "جنگل" جوانه زده اند.
درازکشیده منتظر، آماده برای چنگ زدن به صفحه نانوشته(سفید)،
حروفِ تا نه خوبند
رهاسازِ بندها، چنان تابع
هرگز او را برای گریز وا نمی گذارند.
هر قطره از مرکب در برگیرنده روشنی
از شکارچیان است، تجهیز شده با چشمهای دچار دوبینی( دو دید-م)، در پشت نگاهشان
آماده برای سرریز ازدحام در هر لحظه
فراخوانی گوزن ماده و به آرامی سلاحشان هدف می گیرند
فراموش می کنند که چه چیزی اینجا زندگی نیست.
قوانینی دیگر سیاه بر سفید، دست می دهد.
درخشش نسبی یک چشم، تا آنکه بگویم، طول می کشد
و خواهم گفت اگر بخواهم، قسمت شده در ابدیتهای ناچیز
پر از گلوله ها در میانه ستیز متوقف می شوند
هیچ چیز روی نمی دهد مگر اینکه من بگویم که روی دهد.
بدون تایید من، حتی یک برگ نمی افتد
برگی از علف خم بر نمی دارد زیر آن سم کوچک پر از ایستایی.
از آن پس آیا دنیایی هست
جاییکه من بر سرنوشت آن قاطعانه فرمان می دهم؟
زمانی آیا من به زنجیره نشانها متصل می شوم؟
وجودی که در من بی نهایت پیوند می شوند؟
لذت نوشتن
نیروی حفظ کردن
انتقام یک دست فناپذیر.
The Joy of Writing
By Wislawa Szymborska
From "No End of Fun", 1967
Translated by S. Baranczak & C. Cavanagh
Why does this written doe bound through these written woods?
For a drink of written water from a spring
whose surface will xerox her soft muzzle?
Why does she lift her head; does she hear something?
Perched on four slim legs borrowed from the truth,
she pricks up her ears beneath my fingertips.
Silence - this word also rustles across the page
and parts the boughs
that have sprouted from the word "woods."
Lying in wait, set to pounce on the blank page,
are letters up to no good,
clutches of clauses so subordinate
they'll never let her get away.
Each drop of ink contains a fair supply
of hunters, equipped with squinting eyes behind their sights,
prepared to swarm the sloping pen at any moment,
surround the doe, and slowly aim their guns.
They forget that what's here isn't life.
Other laws, black on white, obtain.
The twinkling of an eye will take as long as I say,
and will, if I wish, divide into tiny eternities,
full of bullets stopped in mid-flight.
Not a thing will ever happen unless I say so.
Without my blessing, not a leaf will fall,
not a blade of grass will bend beneath that little hoof's full stop.
Is there then a world
where I rule absolutely on fate?
A time I bind with chains of signs?
An existence become endless at my bidding?
The joy of writing.
The power of preserving.
Revenge of a mortal hand.
6
نوشته روی سنگ قبر
ویسلاوا شیمبورسکا
برگردان انگلیسی: استانیسلاو بارانچاک، کلیر کاوانا
برگردان فارسی: گیل آوایی
اینجا می آرامد، کهنه گرایی همچون پرانتزها
نویسنده آیه ها. آرامش ابدی ای
که زمین به او ارزانی داشته است، اگرچه جنازه
از پیوستن به پیشروان البته باز مانده بود
گوری ساده؟ عدالت شاعرانه در آن است
این نوحه سرایی، جغد، گل آفتاب گردان بردبار
پیاده کامپیوتر شخصی ات را بیاور، روی " روشن کردن" فشار بده
به سرنوشت شیمبورسکا برای نیم دقیقه ای بیاندیش
EPITAPH
By Wislawa Szymborska
Translated by Stanislaw Baranczak and Clare Cavanagh
Here lies, oldfashioned as parentheses,
the authoress of verse. Eternal rest
was granted her by earth, although the corpse
had failed to join the avant-garde, of course.
The plain grave? There's poetic justice in it,
this ditty-dirge, the owl, the meek cornflower
Passerby, take your PC out, press "POWER",
think on Szymborska's fate for half a minute.
Nagrobek
Tu leży staroświecka jak przecinek
autorka paru wierszy. Wieczny odpoczynek
raczyła dać jej ziemia, pomimo że trup
nie należał do żadnej z literackich grup.
Ale też nic lepszego nie ma na mogile
oprócz tej rymowanki, łopianu i sowy,
Przechodniu, wyjmij z teczki mózg elektronowy
i nad losem Szymborskiej podumaj przez chwilę.
...................................
خبر و متن زیر از سایت رادیو زمانه برگرفته شد
موتسارت شعر معاصر جهان در گذشت
پنجشنبه 13بهمن ماه 1390
ويسلاوا شيمبورسکا، شاعر سرشناس لهستانی که در سال ۱۹۹۶ نوبل ادبی را از آن خود کرد، درگذشت.
به گزارش منابع خبری، ويسلاوا شيمبورسکا، شاعر لهستانی و برنده نوبل ادبی، شب گذشته، چهارشنبه،۱۲ بهمن ۱۳۹۰ (يکم فوريه ۲۰۱۲) در سن ۸۸ سالگی در منزلش در کراکاو درگذشت.
منشی او، ميشائيل روزينک با اعلام اين خبر گفت که واسيلاوا شيمبورسکا، در آرامش کامل و در خواب جهان ما را ترک کرده است.
واسيلاوا شيمبورسکا که بهشدت به سيگار عادت داشت، به سرطان ريه مبتلا بود. اما به گفته منشیاش با وجود اين بيماری مهلک تا آخرين لحظه به آفرينش ادبی ادامه میداد و هرگاه که فرصت میکرد و وضع جسمانیاش اجازه میداد، همچنان شعر مینوشت.
در سال ۱۹۹۶ جايزه نوبل ادبی به واسيلاوا شيمبورسکا تعلق گرفت. کميته نوبل در آن سال از شيمبورسکا بهعنوان "موتسارت شعر معاصر جهان" ياد کرد و در بيانيهاش نوشت که زبان شعری شيمبورسکا با کمال شيوايی "خشم بتهوونواری" را بيان شعری میبخشد.

دستاورد شيمبورسکا در شعر جهان اين است که سادهترين واژهها را در خدمت شعر قرار میدهد و اين واژگان را با واژگان شعر کلاسيک غرب درمیآميزد و مفاهيم عالی اما نزديک به زندگی انسان را با آنها بيان میکند |
شعر شيمبورسکا وقايع پيشپاافتاده زندگی روزانه انسان معاصر را با عالیترين مفاهيم پيوند میدهد. او از رويدادهای روزمره نشانههايی میسازد برای به بيان درآوردن گذرا بودن زندگی، بازنگری در گذشته، خوديابی، عشق و تلاش برای رسيدن به فرديت مستقل و رها از انديشه استبدادی.
دستاورد شيمبورسکا در شعر جهان اين است که سادهترين واژهها را در خدمت شعر قرار میدهد و اين واژگان را با واژگان شعر کلاسيک غرب درمیآميزد و مفاهيم عالی اما نزديک به زندگی انسان را با آنها بيان میکند.
تصاويری که شيمبورسکا در شعرش میآفريند، از برخی لحاظ زنانهاند. او بدون آنکه بخواهد فمينيست باشد، شعر را از واژگان مردانه و خردگرايی مسلط در غرب رهايی میبخشد و با اينحال هرگز از انديشه گذرا بودن زندگی غافل نمیماند. او در شعری مینويسد: "تاج از تاجداران همواره بيشتر میپايد."
شيمبورسکا در دوم ژوئيه ۱۹۲۳ در روستايی در غرب لهستان متولد شد. هشت ساله بود که همراه با والدينش به کراکاو مهاجرت کرد. او با اين شهر پيوندی ديرينه و از نظر عاطفی عميق برقرار کرده است و در همين شهر هم بود که چشم بر جهان فروبست.
در سال ۱۹۳۹ هنگامی که نازیها لهستان را اشغال کرده بودند، برای ياریرسانی به اسرای جنگی و يهوديان در ايستگاه راهآهن کراکاو کار گرفت و جان چند تن از اسرا و يهوديان را نجات داد.
نخستين اشعار شيمبورسکا از نظريه رئاليسم سوسياليستی تأثير پذيرفته بود، اما بهزودی موفق شد زبان مستقل خود در شعر را بيابد.
شيمبورسکا شاعری بود گوشهگير و اهدای جايزه نوبل به او باعث شد که خلوتش بههم بخورد. او بارها اعلام کرده بود که مايل نيست خلوتش را بهخاطر فعاليتهای فرهنگی و اجتماعی از دست بدهد.