- وطن من پس
کجاست ؟
هژبر
میرتیموری
واردسالن
که شدهوای گرم و مطبوعی به
صورتش خورد،
راه که می رفت
صدای قدم هايش
راروی کف
مرمری و براق سالن می
شنيد.
ازمقابل
يک رديف صندلی
که
چندنفررويشان
نشسته بودند
گذشت و به
ته سالن رفت.
مقابل
دفتراطلاعات
که با چندگلدان
سفيدتزئين
شده بود و آن
پشت
دخترجوانی
مشغول تايپ
کردن چيزی بود
ايستاد و سلامی کرد. دخترسرش
رابرداشت:
- بله؟چه
کارمی توانم
برايتان
بکنم؟
دست
توی جيب کاپشن
اش که
هنوزازقطرات
باران خيس بود
برد و تکه
کاغذی
رادرآورد و جلوی
دختر گذاشت.
کاغذ
راازروی
ميزبرداشت و بازش
کرد، نگاهی
کوتاه به کاغذ
انداخت و
بادست به
راهروئی که به
قسمت
ديگرساختمان
می رفت اشاره
کرد.
- لطفن
بفرمائيدآنجادراتاق انتظارشماره صد و سه
بنشيندتا
صدايتان می
کنند.
به
طرف محل
انتظاررفت.
بانگاهش
شماره اتاق هارادنبال
کرد و به
سالن انتظار
شماره صد وسه
که رسيد.
باچندصندلی فاصله،
کنارمرد
ميانسالی با
سر و روی
ژولیده که
مرتب دستانش
رابه هم می
ماليد و با
خودش حرف می
زد نشست.
زيپ
کاپشن اش
راگشود و شال
دورگردنش
رادرآورد و
روی زانوانش
گذاشت. دقايقی
بعد صدای قدم
های کسی را در
راهرو شنيدکه
بسوی آنها می
آمد. خانم
ِبلوند و ميان
سالی بود،
درحالی که
پرونده ای
رادردست داشت
مقابل آنها
ايستاد. و
باتبسمی
پرسيد:
-
آقای مهاجر؟
شالش
را ازروی
زانوبرداشت و
ازجایش بلند
شد. زن جلوآمد
و دست اش
رادرازکرد.
-
سلام من بتی
هستم، لطفن
ازاين طرف.
پشت
سربتی براه
افتاد. توی
راهروازمقابل
يک رديف اتاق
گذشتند، کمی
آن طرف تروارد
اتاق نه چندان
بزرگی شدند. بتی
رفت و کرکره ی
تنها پنجره
اتاق راکه به
سوی خيابان
بازمی شد
اندکی بازکرد
و برج بلند کلیسا
توی پنجره
نمایان شد. با
تبسمی درچهره
برگشت و پشت
ميزکارش که
کامپيوتری
روشن و مقداری
کاغذرويش
بودنشست و به
اواشاره
دادتاروی
صندلی مقابلش
بنشيند.
دقايقی
گذشت و حرفی
رد و بدل نشد.
هم چنان ساکت نشسته
بود و بتی
راکه مشغول تايپ
کردن چيزهائی
بود نظاره می
کرد. بتی ازتايپ
کردن ايستاد.
صندلی اش را
بسوی
اوچرخاند و دستانش
را بهم ماليد
و پرسيد:
دستی به
پيشانی اش
کشيد و با
صدای گرفته ای
گفت:
-
چطوری بگم
خانم. حقيقتش
شبا نمی تونم
بخوابم ،
اضطراب دارم،
می ترسم، هرشب
کابوسای
وحشتناک می
بينم، تا صبح
بارها
بيدارمی شم.
قلم
را ازروی
پرونده
برداشت و
پرسید:
- همه
جوری.
چيزی
رايادداشت
کرد.
- می
شه
بیشترتوضیح
بدی؟
درحالی
که شال طوسی
رنگش راتوی
دست هايش می
فشرد، گفت:
- چه
طوری بگم،
خواب می بينم
که اتفاقات
ناگواری
افتاده،
- چه
اتفاقاتی؟
-
مثلن توايران
هستم و دستگير
شدم و شکنجه
ام می کنند،
خواب می بينم
توجبهه جنگم و می
جنگم، خواب می
بينم که
بمباران شدیم
و بچه هام
زيرآوارموندن،
خواب می بينم
که امريکابه
ايران حمله
کرده و سربازای
امریکایی
مسلحانه وارد
خونه مون می شن
و کوچیک
وبزرگو قتل
عام می کنند...
باکف
دست چشم اش
راماليد
وادامه داد:
- خواب می
بينم که اوضاع
اروپا به هم
خورده و مردم
به جون هم
افتادن و
ازپنجره مان
چيزی انداختن
و بچه هام
آتیش گرفتن،
خواب می بينم
که دارم
سرکارمی روم،
توی متروبمب
منفجرشده و
من
ميون عده ای
آدم لت و پار
شده، خون
آلودافتادم و دارم
خفه می شم،
خواب می بينم
که اتفاق
مدرسه ی
وستلند روسيه اينجاافتاده
و بچه هام
تومدرسه
گرفتاراومدن
و کاری ازمن
برنمی آد...چه
می دونم خواب
می بینم که
بیکار شده ام
و قبض ها روی
هم جمع شده و
اداره وصول آمده
و وسایلمان،
اسباب بازی
های بچه ام را
با خودش می
برد و بچه ام
گریه می کند و
ازمن می خواهد
تا مانع شان
بشم و کاری از دستم
برنمی آید ...
بتی
هم چنان که
گوش می کرد
چيزهائی می
نوشت، سام
ساکت شد و
ديگر چيزی نمی
گفت. بتی
ازنوشتن ايستاد
و سرش رابلند
کرد و پرسيد:
-
ازکی
اينجورخوابای
می بينی؟
-
نمی دونم،
بعدازاين
قضيه يازده
سپتامبر و
جريانات بعد ازاون.
بتی
درحاليکه
خودکارراميان
انگشت اش
گرفته بود
پرسيد:
-
شماخودتون
فکرمی
کنيددليل اين
خوابهاچيه؟
آياتابه حال
اتفاق مشابه
ای براتون افتاده
که اینطورشما
رو ترسونده؟
-
حتمن که نباید
برای من
اتفاقی
بیافته
تابترسم. آیا
این همه
اتفاقات که
درگوشه و
کناردنیا می
افته کافی
نیست تا انسان
بترسد؟ .
-
کجا؟ اينجا؟
ياتوی ايران؟
سام
تبسم تلخی به
چهره نشاند:
- توی
ايران، توی
عراق،
فلسطین،افریقا،
توی اينجا،
امریکا،
لندن، همه جا.
بتی
سرش را تکان
داد و چیزی را
یادداشت کرد و
گفت:
- ادامه
بدید؟
سرش
رابه دست اش
تکيه داد.
- می
ترسم، همه
چيزاين زندگی
منومی ترسونه.
- چه
چيزاين زندگی
بیشترتورومی
ترسونه؟
سرش
راازروی دست
اش برداشت.
- همه ی
اين چيزائی که
دوروبرمه
خانم،
تلويزيون که
نگاه می کنم،
راديوکه گوش
می دم،
روزنامه روکه
می خونم، توی
ترام، توی
اتوبوس،
سرکارکه می رم
همه جابحث
ماخارجی هاس،
همه چيزی بوی
تهديد می ده،
هوائی که تنفس
می کنم
پرازتهديه،
ملائی اون طرف
دنيا نشسته و
پيام تهديد می
فرسته، اين
يکی اون طرف
اقيانوس
هرروزتهديد
به لشگر کشی
می کنه...
لبانش
را به هم فشرد.
- احساس
ناامنی می کنم،
تمام عمرم
احساس ناامنی
کرده ام، ديگه
نمی تونم،
خسته شده ام،
آخه مگه يک
آدم چقدرمی
تونه تحمل
کنه؟ مگه من
چند باربدنیا
می آم؟
بتی
گفت:
- تاحدوی
درک می کنم
امافکرنکنيدکه
فقط شما احساس
ناامنی می
کنيد، ماهم
زياد احساس
امنيت نمی
کنيم.
حرف
بتی را قطع
کرد وگفت:
-
ای کاش
خانم نگرانی
های منم مثل
شماها همین بود
که مثلن دخترم
به موقه دوست
پسربگیره. و
یا اینکه شنبه
ها که
دیسکومیره
چیزی
تونوشیدنیش
نندازن و یا
توی دبیرستان
حامله اش
نکنن. و یا
پسرم رومعتاد
نکنن.اما حداقل
اینکه احساس
می کنید که
درکشورخودتون و در
امنیت هستید
خودش کم نیست
خانم.
- خانم،
توی ايران
ماروبه
خاطراونکه به
عدالت و دمکراسی
اعتقاد
داشتيم کافر و
وابسته به
اجنبی می
دونستن و همه
جاموردتبعيض
و تحقيرواقع می
شديم و به
راحتی هرجائی
استخدام مون
نمی کردند و
حق تحصيل
دردانشگاه
هارو نداشتيم
و چون اهل
مسجد و
نمازنبوديم و
جوردیگری
فکرمی کردیم
توی کوچه و
خيابون حزب
الهی ها و
مذهبيون با
نگاه تحقير
کننده ای به
ما نگاه می
کردن. گاهی
اوقات شبابه
شيشه های خونه
مون سنگ می
زدن و مدتها
بابای بی چاره
ام شب ها نمی
خوابيد و تا
صبح نگهبانی
می داد،
تامبادا کسی
چيزی توخونه
مون باندازه و
همه توخواب
بسوزيم. به
اينجاپناه
آورديم
تادرامنيت
باشيم. حالا اينجاهم
به نوع ديگه
ای همون
طوربامارفتارمی
شه که توايران
می شد، به
خاطررنگ
مومون، به
خاطرانديشه و
نژاد و نام
آسيائی مون
مورد تبعيض
قرارمی گيريم.
توکوچه و
خيابون مث يه
تروريست، يه
خلافکار، يه
عقب مانده
اجنبی به ما
نگاه می کنند.
اگه دزدی می
شه، اگه قتلی
و ياجنايتی
اتفاق می افته،
اگه بی نظمی
ياصفی طولانی
می شه، مسبب
اش روماخارجی
ها می دونن.
انگارتاقبل
ازاومدن
ماخارجی ها،
اينجاهيچ
دزدی نمی شد و
هرگزقتلی
صورت نمی گرفت.
تا ترکی و
ياعربی سيلی
ای به زنش می
زنه صد دفعه
تواخبارنشونش
می دن و مليت و
فرهنگش رولگدمال
می کنند،
اماوقتی که یه
بومی اروپایی
زن وشش بچه
شوقطعه قطعه
می کنه
و می سوزونه
و ياکسایی که بچه
های معصوم
رومی دزدند و
مورد تجاوز
جنسی قرارمی
دن و فيلم و
عکس
اوناروتوسايت
های Kinderporno
شان می ذارن،
کسی نمی گه که
مذهب و مليت
شون چی بود.
خانم هيتلر و
موسولينی و
پينوشه
ازمانبودند،
اين مانبوديم
که بابمب های
اتمی
هيروشيما و ناکازاکی
رو ازروی زمين
محوکرديم،
اين مانبوديم
که به سوی بچه
های معصوم
ايرلندی
توراه مدرسه
نارنجک
انداختيم.
بی آنکه
خودش بداند
صدايش کمی
بلند شده بود
و ادامه داد:
-
همه چيزاينجا
داد می زنه که،
اينجاوطن
تونيست، پس
وطن من کجاست؟
لحظه
ای ساکت شد و
دوباره ادامه
داد:
- می ترسم
باوضعی که
داره پيش می
ره، اين شکافی
که درجامعه
ايجاد شده،
عميق تربشه و
اوضاع اينجا
به هم بخوره،
می ترسم که
مادرزمان
آرامش قبل از
طوفان بسرمی
بريم و
ديريا زود
همين بی
عدالتی ها و
تبعيض
هافوران کنه و
به برخوردهای
مليتی
و نژادی
تبديل بشه و
برا دخترم
سرنوشت "آنه
فرانک " تکرار
بشه.
بتی که
هم چنان نگاهش
می کرد و گوش
می داد گفت:
- می
فهمم و شما
رودرک می کنم.
اما ترس شما
را بی مورد می
دونم. چرا که
من جورديگه ای
به اين تحولات
نگاه می کنم.
من فکرمی کنم
که مادریک
مرحله اجتماعی
گذارهستيم و
داريم ازشکل
کهنه و سنتی
اجتماعی و
فرهنگی به فرم
تازه ای
اززندگی
عبورمی کنيم،
ما داريم اين
دوره ی کهن رو
با اين همه
درگيری و
تفاوت های ملی
و فرهنگی پشت
سرمی ذاريم و
دوران جديدی
رو آغازمی
کنيم، يه دوران
فرامليتی که
در اون مرزها
و تفاوتهای
فرهنگی و ملی
رنگ باخته و
فرهنگ ها به
هم نزديک و حتا
در هم ادغام
شدن و ديگه
اون ديوارهای
فرهنگی که بين
انسانهاست
فروريخته اند
و انسانها رهاازکليشه
های فرهنگی و
سُنتها در
کنارهم زندگی
می کنند و همه
مجموعه ای
واحد ازدنيائی
واحدهستند.
این یگانگی
درعرصه ی
موزیک ، ورزش
و تجارت اتفاق
افتاده.
امروزبچه ای
که درروستای
چین یا افریقا
نشسته همان
موزیک را گوش می
ده و دوست
داره که دختر
من در اینجا.
حالا
خاموش نشسته
بود و گوش می
کردشالش
راباعصبانیت
ازروی زانوش
برداشت و روی
میز گذاشت و
گفت:
-
خانم من دیگه
به این وعده ی
رویایی دهکده
ی جهانی
اعتقادی
ندارم.
بتی با
خونسردی
ادامه داد:
-
اگه به تاريخ
اجتماعی
بشرنگاه کنی،
می بينی که
گذارازمراحل
مختلف
اجتماعی و تاريخی
براحتی نبوده
و همواره توأم
با يه سری تحولات
و چالش های
موقت اجتماعی
بوده اند و
طبیعتا هم
درمراحل
گذارعده ای
قربانی شده
اند و
مردمان دوران
گذارسختی
هائی رامتحمل
شده اند و
حالااين
تحولات و
ناآرامی های
کنونی هم خاص
دوران گذاره و
موقت است، يه
جوردست و
پازدن دوره ی
کهن، چيزی مث
جون کندن و
تقلای برای
باقی ماندن،
امااونچه
مسلمه تکامل اجتناب
ناپذيرجامعه
بشریه،
امروزمابه
مرحله ای
رسيديم که هيچ
قدرتی نمی تونه
مانع رشد و
تکامل جامعه
بشه.
سام
که داشت با
پرشالش ورمی
رفت گفت:
-
خانم انسان
بجای رسیده که
فقط به خودش
فکرمی کنه.
احترام
وحرمتی دیگه
بین مردم وجود
نداره. دوستی
و رفاقت
و عشق دیگه
فقط توکتابا
پیدامی شه.
پدربه فرزندش
تجاوزمی کنه.
مادربه
نوزادش مجانی
شیر نمی ده.
بچه ها به اندازه
ای که پول
توجیبی می
گیرن پدر و
مادرشون رامی
شناسن.
برادربخاطر
پول برادر و
می کشه. همسایه
چشم دیدن
همسایه رو
نداره، ازهم
فرارمی کنند،
ازفرهنگ هم
ديگه می ترسن،
متنفرن. شما
به این می گی
تکامل؟
بتی
توی حرفش پريد
و گفت:
-
مسئله همين
ترسه وهمين
ترس خودش باعث
شناخت می شه.
ازاونجاکه
اين خودِ
پديده
هانيستندکه مارومی
ترسونند بلکه
اين نوع نگرش
و تحليل ماازپديده
هاست که
مارومی
ترسونه
و اصولن
انسان ازچيزی
که نمی شناسه
و يا براش
تازه، غريب و
بيگانه ست می
ترسه و حالا
اين فرهنگ های
شرقی هم
برااغلب
ماغربی
هاهنوزناشناخته
است، تاکنون
اروپافرهنگ
خاص خودش
روداشت. یه
دفعه این همه
فرهنگها و
ملیت های
ناشناخته به
اینجا اومده
طبیعیه که
اونارومی
ترسونه. اما
فراموش نکن که
حرکت برای
شناخت اوناشروع
شده. همين بحث
های روزانه ی بقول خودتون
توراديو و
تلويزيون و
روزنامه ها
وغيره خودش يه
شروعه.
باصداقت بگم،
تاقبل
ازيازده
سپتامبرمن
هيچ چيزی
رودرمورد
افغانستان و
عراق نمی
دونستم.
اماالان چيزهائی
شنيدم
و کنجکاو شدم
و قصد دارم که
تمدنهای شرقی
روبشناسم و
شکی نيس که
خيلی شرقی
هاهم بخوان
اديان و تمدنهای
ديگه رو
بشناسند.
دست
اش
رابالاآورد
به ساعتش
نگاهی کرد.
-
امابه نظرمن
بهتره
برگرديم به
مسائل ديگه چون
وقت زيادی
نداريم.
سام
ديگرچيزی
نگفت و بتی
ادامه داد:
-
خوب
بذاريدکمی به
عقب برگرديم.
به بچه گی خودتون،
بعد می رسيم
به مشکلات
امروزتون.
و ادامه
داد:
- اين
طورکه من
درپرونده
شماخوندم و اون
طورکه خودتون
درجلسات قبلی
به همکارم
گفته ايد،
گذشته ی
تراژديکی
داشته ايد،
بطوريکه
يادآوری
گذشته، شما
روعذاب میده.
بقول خودتون
دست ازسرتون
برنمی داره،
درست می گم؟
سری بعنوان
تائيد تکان
داد وگفت:
-
مسائل
امروزکمترازگذشته
نيست.
هژبر-
دن هاخ
اگوست ٠٤
بازگشتwww.perslit.com