هنر و ادبیات پرس لیت

www.perslit.com

تماس با ما و ارسال مطلب
بازگشت به صفحه نخست

حکایت جوانه

ویدا فرهودی


به یاد آزادگانی که در بند بی سببی جان می بازند*



به رغم آن که فرودین ز باغمان شکفته است
خبر رسید غنچه ای به خاک سرد خفته است

خبر رسید و تلخی اش چو شوکران ز جاممان
شراب ناب عید را به سیل اشک رُفته است

جوان نورسیده را که غرقه بود در نوا
سکوت مرگ ناروا به ناکجا نهفته است

نهفته و همی کند فلک فغان ز رفتنش
که گوش زندگی بسی حکایتش شنفته است

حکایت جوانه ای که زخم تازیانه ای
به حرف رانده کلک او، وبس نگفته گفته است

شکایت پرنده را شنیده از دل قفس
و گوهرین ترانه ها، نجیب و پاک سُفته است

نوشته و نوشته و به خاطر نوشته اش
شده ملال هر که او ،عیان،عدوی گفته است

بخوان کنون کلام او ز لفظ سرخ و سرکشم
درون واژه ام ببین، هنوز او نخفته است

که زنده اند تا ابد جوانه های خاکمان
ز جای جای ذهنمان حضورشان شکفته است

ویدا فرهودی
بهار۱۳۸۸

 

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=2810

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما
توجه: بازانتشار مطالب با پیوند آن و نام بردن نشانی مجاز است و برای موارد اختصاصی مشروط به گرفتن اجازه کتبی از سر دبیر می باشد