دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

     خوشبختی گلدار           
 وجیهه فاطمی                                        

 


روی شکم دراز کشیده ام لب  بام . بام بزرگ بزرگ است. دو سویش بی دیوار گشاده دست می نماید و از ان بدتر چشم انداز خانه بالایی است. شیب بسیار زیاد  زمین در این قسمت شهر  که در ساختمان ساز ی هم دست نخورده مانده هر خانه را بر دوش دیگری جا داده .خودم را جلو می کشم و پنهانی سرم را جلو می برم و به خانه اختر چشم می دوزم. خانه بیشتر شبیه پشت بامی است تا حیاط .کوچه ای در ان افتاده دراز و تار یک. اخرین مرد اختر روی گلیمی نیمه پاره یک پا را زیر خودش جمع کرده و  زانو ی دیگرش را به بغل گرفته تمام اندامش را روی منقل انداخته در این گرمای نفس گیر. موهایش که  سیاه است و بلند چهره اش را پوشانده. اختر می رود و می اید وبد وبیراه می گوید. از اتاقی که زیر حیاط است و درش درِ کوچه و  به دخمه ای   می ماند طلعت بیرون می اید. با تردید پایش را روی اولین پله از پله هایی که ان کوچه تاریک را به بام- حیاط وصل می کند میگذارد و اندکی تامل می کند و پس از ان دو پله دیگر و باز یک پله و سرانجام روی پله ماقبل اخر می ماند و با شک و تردید با چشمانی رمیده و دستی به دیوار به درویش می نگرد. ترس و تردیدش جایی برای نشستن نمی یابد و میان او و درویش اویزان می شود.پیش از رد و بدل شدن کلامی اختر ازاتاق بیرون می اید وبا پرخاش از طلعت می پرسد انجا چه می کند.
درویش چیزی می گوید که من نمی شنوم. طلعت بر می گردد بی سخنی، تردید را جا می گذارد و با شتاب از پله ها سرازیر می شود و به درون دخمه می خزد.
اختر می اید بالای پله ها دست به کمر وچشم می اندازد به کوچه باریک و درازی که تا در خانه ادامه داردو بد وبیراهی می گوید به پدر طلعت و مخصوصا هم بلند می گوید تا رسول بشنود و در خودش بپیچد. یاد رسول می افتم با سرفه هایش. او هم همسایه اختر است . خانه اش انتهای میدان محله و چسبیده به خانه اختر است. حیاطی دارد  با بیست متر مربع وسعت و اتاقی که با زن و چهار بچه اش در ان زندگی می کند. خانه اش به هیچ خانه ای نمی ماند.   تاریک تاریک است. و اینکه پشت بامی ندارد. اختر پشت بام اورا ضمیمه حیاط خودش کرده سالها پیش، و دیواری به بلندی اسمان لب پشت بام او ساخته ان قدر بلند که رسول و خانواده اش هیچ سهمی از افتاب داغ شهر که بی دریغ می تابد و جان می بخشد نبرده اند.در واقع انها زیر سایه نا خواسته اختر به سر می برند و از تاریکی اختر ساخته راه به روشنی نمی جویند. و رسول هم شبیه هیچ کس دیگر نیست که جز لباس کار لباس دیگری نمی پوشد . هر روز که از کار بر می گردد با همان لباس  گوشه حیاط چمباتمه می نشیند و سرفه می کند. از صدای سرفه هایش بودن یا نبودنش روشن می شود. من این را بارها که همراه منوّر گوشت قربانی به در خانه اش می رفت دیده بودم. وقتی می خواستیم وارد شویم نتوانسته بودیم، جا نبود. دوبچه در درگاه تنها اتاق خانه نشسته بودند. پسرش همیشه بیرون خانه است تا وقت خواب و غذا ، زن رسول جای ثابتی در خانه ندارد او   یا  می شوید یا می روبد و یا می پزد همان جا در حیاط که اشپزخانه هم ندارند و رسول تنها جای خانه را دارد که می نشیند تا  سرفه کند و...
 باز مرد چیزی می گوید که من نمی شنوم. حالا اختر درست زیر دیواری است که من بالایش دراز کشیده ام. کمی سرم را می دزدم تا مبادا مرا ببیند. هنوز نمی دانم که بر گردم پایین یا... که رسول  با لباس کار پایش را می گذارد توی کوچه خانه و سرفه می کند و این می شود روغن داغ خشم خود افریده اختر. پسر اختر هم از راه می رسد .شاگرد بنّا است سیاه سوخته از افتاب داغ شهر و کار بر بام خانه ها. نمی داند عمویش را پشت سر بگذارد و رد بشود یا نیامده بر گردد به کوچه پیش از انکه در خشم مادر تنیده شود. رسول هنوز سرفه می کند. فقط امده بگوید که اختر نباید برادر مرده اش را از گور بیرون بکشد اما همین دو جمله را نمی تواند ادا کند. سر انجام با رگهای بر امده از خشم وفشا ر سرفه می پرد به اختر که زنکه بی حیا شرم کن یک الدنگ تریاکی را اورده ای جای برادر م... اما باز به سرفه می افتد و به درویش فرصت می دهد که از جایش بپردو خودش را از دیوار اویزان   کند . او  تبرزینش را در هوا تکان می دهد و چادری از فحش بر سر رسول می کشد. رسول نیامده و خالی نشده از انچه که باید بگوید بر می گردد و من که امده بودم شیطنتی بکنم اهسته خودم را عقب می کشم تا  بی صدا که مادر بزرگ یا مادر پی نبرند بروم پایین.  از راه پله حیاط را از زیر چشم می گذرانم، نه کسی نیست یا دست کم ان نزدیکی ها نیست. نفسی می کشم و از گوشه اخرین پله با سر خوشی به حیاط می پرم.    
زیر درخت کُنار توی باغچه ایستاده ام که کوبه در همیشه باز خانه به صدا در می اید. با تعجب بر می گردم و به مادر بزرگ که کنار پله های تالار بالای حیاط  روی فرش  نشسته و روزنامه می خواند نگاه می کنم . مادر بزرگ روزنامه را از جلوی صورتش پایین می اورد  و از بالای عینک به دالان خیره می ماند. مادر از اشپزخانه که طرف دیگر حیاط است بیرون می اید و به چهار چوب در تکیه می دهد و منتظر می ماند. کدام غریبه در همیشه باز خانه را می زند؟ چند ثانیه ای نمی گذرد که سایه زنی انتهای دالان پیدا می شود. زن از همان جا سلام می کند وگام می گذارد بر فرشی از تردید که با هر سلام  بر سنگفرش خانه پهن تر می شود   تا برسد به مادر بزرگ و دستبوسی. مادر بزرگ همان طور که روزنامه را پایین اورده به زن چشم می دوزد و می گوید فرما نشین. بر می گردم و به اختر نگاه می کنم. هیکل سنگینش را تا لبه فرش می کشد. من هیچوقت او را از این اندازه نزدیک ندیده بودم. همسایه ای بود که هیچ کس در محله امدنش را که نه حتی دیدنش را هم خوش نداشت . همیشه رهگذر تنهای محله است و همراهانش دودختر و پسرش که با او از بازار می ایند  ویا به بازار می روند و هن هن کنان بار اورا به خانه می اورند. او  روی دو پا می نشیند و خستگی اش را در هوا نگه می دارد. منور چای می اورد و با ترش رویی جلویش می گذارد. مادر بزرگ روزنامه را می گذارد روی فرش و به اختر می گوید صاف نشین. اختر با شتاب خستگی سرگردان  در فضا را به زمین می نهد و می گوید سلامت باشید و ساکت می ماند. به او زل می زنم ایا این همان زنی است که من ساعتی پیش   از بالای پشت بام دیده بودم. من همیشه او را از بالا دیده بودم اما حالا او  با چشمانی درشت و باز صورتی گوشت الود و کمی ابله رو و دهانی بی قواره رو به روی من نشسته. این مادر طلعت کوچک و غمگین و فخری و کریم است که  دیروز و روزهای دیگر،روزهایی که پنهانی تنها یا با بچه ها به بالای پشت بام می رویم تا ...
صدای مادر بزرگ که به اختر می گوید خیر است   انشا اله، مرا از پشت بام می اندازد پایین. اختر جا به جا می شود و می گوید با اجازه و چای را در نعلبکی می ریزد و با حبه قندی که به دهان می گذارد ان را سر می کشد. ناگهان ترس بر دلم چیره می شود شاید اختر مرا از پایین دیده و حالا برای شکایت امده و شاید روزهای دیگر هم دیده بوده باتحمل، اما حالا دیگر خسته شده. خودم را جمع می کنم و می روم پیش مادر می ایستم که هم صدای اختر را بشنوم و هم در چشم مادر بزرگ نباشم که جلوی اختر مورد باز خواست قرار بگیرم. اختر را همه اهل محل از کولی های اطراف شیراز می دانند  که روزی نمی دانم کی از اطراف شیراز راه افتاده و به شهر ما که دنیایی با ابادی خودش فاصله داشته  امده و مثل کنه به ان چسبیده. زندگی اش علامت سئوالی است به بزرگی تمام محله.  هیچکس نمی داند چرا خانه و خانواده اش را ترک کرده و این در چشم اهل محل گناه کوچکی نبوده به خصوص که هیچکس هم جوابش را ندارد. پس از چند سال زندگی و اوردن سه بچه بیوه شده . ان را هم کسی نمی داند چگونه رخ داده . پس از ان چند بار در دست این و ان چرخیده  و تا امروز که چند مدت است مرد مو بلندی را  که باز هیچکس نمی داند از کجا پیدا شده  و چرا با اختر جوش خورده و کار و بارش چیست به خانه اورده. اختر در ذهن اهل محل گناه کار ترین انسان خاکی است چرا که تا به امروز با زندگی در پیچه ای   از ابهام ذهن کنجکاو همه را بر خط تردید این سو یا ان سو رانده و بیش از هر کس دیگر  با گشاده دستی اهل محل را مهمان تردید و بد گمانی و ترس    نموده بی ان که    به یکی از پرسشهای نپرسیده  انها جوابی داده باشد و حالا ... حالا  اگر بگوید من ان بالا خانه اش را می پاییدم چه جوابی دارم . چه قدر از مادر بزرگ که اختر را با بردباری به  خانه راه داده خجالت خواهم کشید. در فکر پیدا کردن جواب به مادر نگاه می کنم. مگر او می داند نه مطمئنا نه. غرق ترسم هستم که صدای اختر که به صدای کوبیدن قاشق به کاسه فلزی می ماند  و ان اندازه  ناهنجار است  که جایی برای نشستن نمی یابد بلکه مثل  حباب در هوا می ماند به گوشم می خورد و بر می گردد. دهانش خیلی بیشتر از انچه می گوید باز می شود و انگار باز هم می ماند. من من میکند  و با این کارش گره ترس را بر وجودم تنگ تر  می نماید.

  1. حج بی بی چیزی دارم که خِدمَتِتون  بگویم.
  2.  قلب کوچکم ان قدر تند می زند که از  صدایش می هراسم.و او باز من من می کند.
  3. - شاید حرفم را نپسندید.

 دیگر مطمئن می شوم که چه می خواهد بگوید بغض می کنم و با التماس به مادر خیره می شوم. مادر به او گوش می دهد. اختر میماند با دهان باز و سرگردان در نگفتن ومن سر گردان از نگفتن. مادر بزرگ باز مثل همیشه با ارامش می گوید خیر است اگر کار خیری است در گفتنش تردید مکن.

  1. - آ... بله و  پس از لحظه ای که سالی است بر من و ترس من  می گوید طلعت را شوهر می دهم و ... من تمامی هوایی را که از ترس در سینه نگه داشته بودم بیرون می دهم  و  به طلعت کوچک و غمگین با چشمانی رمیده از زندگی و نگاهی که ادم را می ازارد از سنگینی اش و احساس گناه را می دهد به ان که در چشمانش نگریسته می اندیشم. شاید از این جهت است که هیچوقت به چشم ادم نگاه نمی کند. بار فریادها و سر کوفتهای اختر شانه های او را سخت خمانده است. اختر ادامه می دهد طلعت را شوهر می دهم . مادر بزرگ دوبا ره می گوید خیر است انشااله . طلعت چند سالش است؟
  2. سیزده سال 
  3. کوچک نیست؟

صدای اختر اوج می گیرد  و شبیه وقتی می شود که من در پشت بام شنیده بود م
- نه من چه گناهی کردم با سه بچه یتیم و یک مرد تریاکی و ...
مادر بزرگ حرفش را قطع می کند.
- خوب مشکلی داری.

  1. آ...
  2. چی یَه؟
  3.  خودتان می دانید .

مادر بزرگ سرش را به تایید تکان می دهد و  می گوید خدا بزرگ است . کی عروسی است؟

  1. دو هفته دیگر .

مادر بزرگ می گوید که خدا کمک می کند.  اختر دست مادر بزرگ را می بوسد و میرود.
 مادر که ان طرف حیاط روی تخت نشسته   می اید پیش مادر بزرگ و می گوید بهتر است طلعت پیش از این که ازاری ببیند به سلامت به خانه شوهر برود که این مادر راحت نمی گذاردش با بساطی که در خانه دارد. شب که می شود من طلعت را می بینم که رخت سفید به تن و اشک در چشم دنبال مرد ناشناسی می دود بی ان که بر گردد وبه پشت سر نگاهی بیندازد و این می شود خواب هر شبم تا امشب که عروسی طلعت است. من پا به پا می کنم. اجازه داریم برویم  . البته که نه. خاله می اید. او انقدر مهربان و کمک کار است که حتما می رود که کاری انجام دهد ما را هم می برد بی اجازه. می رود که طلعت را ارایش کند. ما می رویم. خاله  موهای طلعت را درست می کند. چند گل سفید کوچک که نمی دانم از کجا اورده  در موهایش می چیند. طلعت غمگین و افسرده سر به زیر، حجب کار نا شناخته ای را با زمین تقسیم می کند. نگاهش می کنم. لحظه ای سر بلند می کند تا خاله کارش را بهتر انجام دهد. نگاهش به من می افتد. نگاهی که چون ماهی که به دریا برود تا انتهای وجودم نفوذ می کند . نگاهش  سخت پرسش امیز و  ازار دهنده است . جوابی ندارم. طلعت را دیروز پیش بند انداز محله فرستاده اند بی تشریفاتی و حالا خاله گونه های هنوز  ملتهب او را گلی رنگ می کند. رنگ قرمزی به لبهایش می مالد. حالا باید لباسش را بپوشاند. در اتاق جای سوزن انداختن نیست. یک عده را بیرون می کنند. طلعت که صد در صد پاک ترین عروس دنیاست لباس سفیدی ندارد. لباس عروسی اش یک پیراهن چیت گلدار است  که پارچه اش را مادر بزرگ  فرستاده و خاله برایش دوخته بدون اندازه گیری و...
لباس را به تنش می کنند. زنی شیشه گلاب را به دست خاله می دهد که به تن و بدن طلعت بزند. طلعت تنها ترین عروس  دنیاست . اختر نمی خواسته کسی از اهل محل را دعوت کند. و کسی هم نمی خواسته پا به خانه اختر بگذارد حتی برای شرکت در عروسی. خانه رسول هم که کسی نمی توانسته فکرش را بکند بنا براین طلعت را اورده اند خانه یک همسایه . اختر هم حاضر نبوده به خانه کسی برود و همه ادمهایی را که تا به این ساعت با زخم زبانهای خود ازار داده ببیند یا احیانا رسول و خانواده اش را، پس در عروسی طلعت شرکت نکرده. رسول هم چون مطمئن نبوده که اختر را نمی بیند نه خودش امده و نه خانواده اش .    پدر طلعت هم که سالها پیش به خاک رفته . داماد هم که اهل این شهر نیست بنابر این کسی در عروسی ندارد. طلعت است با دنیای خودش . فکر می کنم  ایا  کسی برای این تنها ترین عروس دنیا از شب زفاف چیزی گفته است؟ شامی هم نیست. اختر به کسی شامی نمی دهد انهم در خانه دیگری. همسایه ها حلوا پخته اند و با این کارشان مجلس را بیشتر به پرسه ای بدل کرده اند گر چه حتما نیت خیر داشته اند. ساز و اوازی هم در کار نیست که رسم محله بر نمی تابد ان هم برای دختر اختر. دو سه ساعت با رد وبدل شدن حرفهای معمولی بین همسایه ها می گذرد. فقط گاه گاهی همسایه های دور تر برای دیدن عروس چیت به تن می ایند. زنهای چادری بچه به بغل. سرکی به اتاق می کشند ، مبارک باشدی می گویند به عروسی که تا امشب هیچکس به اندیشه  بود یا نبودش نبوده. هیچکس نگاه سرریز از غمش را نمی دیده یا می دیده و نمی شناخته یا می شناخته اما دل نمی داده. از گرسنگی و تشنگی و ملا متهایی که می شده برای کارهای ناکرده و اتفاقهای بیرون از اراده اش خبری نمی گرفته و حالا می بینندش که بر یک صندلی قرضی نشانده شده تا دیده شود و پس از لحظه ای   فاصله می گیرند و جا را به دیگری وا می نهند تا همه به نوبت او را ببینند. حالا چند مرد امده اند از طرف داماد که عروس را ببرند. همه راه می افتند. ما هم با خاله که احساس  مسئولیت می کند و می خواهد تنهاترین عروس دنیا را به حجله ببرد راه می افتیم. چادری بر سر طلعت می اندازند که اختر خریده بوده  و خاله دستش را می گیرد که پا جای نا مناسبی ننهد که چادر تمام چهره اش را پوشانده. و همه راه می افتیم به سوی زندگی جدید طلعت که دو محله ان طرف تر  است. وقتی می رسیم به ما راه می دهند که جلو برویم.رختخوابی بالای اتاق پهن کرده اند با بالشتی گرد و لوله ای که درازایش پهنای تشک است. طلعت را با چادر بالای تشک می نشانند با احترامی سخت بیگانه. سرش پایین است ان اندازه که بینی اش به زانویش می رسد. یکی از زنها کِل می زند اما ان اندازه ارام که فقط در اتاق شنیده می شود. داماد را هم می اورند با دانه های  عرق بر پیشانی و چشمانی محجوب و سری پایین افتاده. تعارفش می کنند تا کنار عروس بنشیند. خاله دست طلعت را می گیرد و روی تشک می گذارد و به داماد می گوید که دستش را به دست طلعت بدهد و به این شکل انها را دست به دست می دهد و تنهاترین عروس دنیا تحویل شوهر داده می شود .  دیگر ما کاری نداریم . از عروس و داماد خدا حافظی می کنیم و همسایه ها و همه به خانه هایمان بر می گردیم تا فردا که برای طلعت رو نما ببریم.
 باز من همراه خاله هستم با رونمای طلعت. طلعت را می بینیم که با چشمانی بی فروغ  چشم به راهمان نشسته سرگردان از سرگردانی. با بی پناهی به پیشوازمان می اید تا در پناه ما  بی پناهی اش را از یاد ببرد. مثل زن بزرگی  از خاله می خواهد که بالای اتاق بنشیند و به رختخواب که  بالای  اتاق مچاله شده شبیه خودش ، تکیه بدهد.  می نشینیم. در نگاهی اتاق را وا می رسم. زیلوی کهنه ای تنها تن پوش زمین است. چراغ سه فتیله ای کوچکی با دیگچه ای رویی که  کنارش جا گرفته گوشه اتاق است و دوسه کاسه و بشقاب و یک لیوان دیگر هیچ. زنها پایین تر می نشینند و چادرهایشان را روی پا می کشند و با نگا ههای کاونده و پرسش گر به طلعت می نگرند. طلعت سر ش را پایین می اندازد و ارام ارام در زیر نگاهها کوچک و کوچک تر می شود. اول پاهایش ناپدید می شوند به طوری که دامن چیتش روی زمین پهن می ماند بعد دستهایش به طوریکه استینهای لباس چیتش روی زمین اویزان می شوند. حالا  گونه هایش که دیگر گلگون نیستند و لبهایش که سرخی را در رختخواب جا نهاده اند ارام ارام  میروند وپس ان چشمهای غمگینش . بی اراده اه می کشم .زنها به خاله نگاه می کنند تا پرسشی را که ذهن انها را می خورد از دهان او بشنوند. خاله اما هم ذهن انها نیست. با پرسشی طلعت را  به پیراهن چیتش بر می گرداند . او با حجب جواب می دهد که داماد سر کار است . زنها در گوش هم پچ پچی می کنند با خنده هایی بی صدا.  و پس از ان    رونماها را به او می دهیم. زنها هر کدام دستشان را جلو می برند و می گویند بسم الله. ما همه برایش پول اورده ایم.  طلعت دامنش را جلو می اورد . اسکناسهای بی مقدار به دامنش می افتند. طلعت پولها را نمی شناسد و نمی تواند بشمرد. انها را در مشت کوچکش مچاله می کند و می بینم گر چه تنها من، قطره های عرق را بر گونه هایش که دیگر گلگون نیستند و لبهایش را که به دندان گرفته و سرخی ندارند . خاله هم پاکت رونمای ما را به او می دهد و چیزی می گوید. طلعت سارغش را می اورد ، گره اش را باز می کند و من می بینم که چادر نو را تا کرده ان جا گذاشته است. پولها را لای چادر جا می دهد . ان را گره می زند و پشت رختخواب می نهد.  و می نشیند رو به روی ما. چند سفارش از بزرگترها را خاله برایش می گوید. خواهر کوچکش را هم با خودمان اورده ایم. سر  رفتن به طلعت اویزان می شود. سر انجام  راه آمده را می گیریم تا برگردیم. خواهر طلعت تمام راه را گریه می کند. فکر می کند که طلعت هر شب پیراهن چیتی می پوشد. گلهای سفید کوچک به موهایش می بندد.شام حلوا می خورد چادر نویی به سر می کند و با گونه های گلی رنگ و لبهایی به رنگ اب انار به خانه تازه ای میرود. روی تشک اطلسی می نشیند و با احترامی سخت بیگانه از جانب دیگران دست به دست مرد جوانی می نهد. خوشبخت می خوابد و خوشبخت بر می خیزد. زار می زند و زار می زند. چیزی نمی گویم . می گذارم در نگاه  کودکانه اش به خوشبختی طلعت رشک ببرد  . و من اما با بغض ناشناخته ای که در گلو دارم می مانم درمانده که  ایا دیگر  شوقی دارم که برای شیطنت به بالای بام بروم یا نه.  

 فَرما نِشین  در گویش دزفولی  بِفرما
آ  به معنی     بله
چی یَه  به معنی چی هست

9/5/83
30/07/04

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست