تو راست می­گویی

 

 

سوسن احمدگلی

 

تو راست می­گویی

هیچ "بایدی" درکار نیست

جز آن کِه در درون من فریاد می­زند:

بگو! بخوان! بنویس!

 

و تپش گزنده­ای که با شنیدن صدای باد

دوباره در سینه­ام اوج می­گیرد

و موج می­زند در نگاهی که

می­تواند

رام و بی تفاوت هم

از کنار همه چیز بگذرد

 

نه!

هیچ "بایدی" در کارنیست

جز سوالی سمج

که چون وزوز زنبور

محرک دفاع من می­شود

بی آن که حتی

سوزش نیش را خود

به تجربه آموخته باشم.

 

نمی دانم!

نمی دانم از کدام سلول زنده­ی هستی

کدام نقطه­ی زمان

کدام جانب مکان

آمده است، آمده­اند

او، آن­ها

که در درونم  پچ پچه راه می­اندازند

و پژواک می­شوند

در حجم خالی تنم

تا هنجره­ام

گلوگاه سازی ­شود

که انگشتان حسی شان

صداها را واژه ­کنند

ومن

بیاد بیاورم

آن شعله­ای را

که در آخرین نگاه شمع دیده ام

پیش از آنی که باد

در حلقه های تنگ و پیاپی خود

بپیچاند و خاموش کند.

 

 

بازگشت به صفحه نخست

www.perslit.com