تو راست میگویی
تو
راست میگویی
هیچ
"بایدی"
درکار نیست
جز آن
کِه در درون
من فریاد میزند:
بگو!
بخوان! بنویس!
و تپش
گزندهای که
با شنیدن صدای
باد
دوباره
در سینهام
اوج میگیرد
و موج
میزند در
نگاهی که
میتواند
رام و
بی تفاوت هم
از
کنار همه چیز
بگذرد
نه!
هیچ
"بایدی" در
کارنیست
جز
سوالی سمج
که چون
وزوز زنبور
محرک
دفاع من میشود
بی آن
که حتی
سوزش
نیش را خود
به
تجربه آموخته
باشم.
نمی
دانم!
نمی
دانم از کدام
سلول زندهی
هستی
کدام
نقطهی زمان
کدام
جانب مکان
آمده
است، آمدهاند
او، آنها
که در
درونم پچ
پچه راه میاندازند
و پژواک
میشوند
در حجم
خالی تنم
تا
هنجرهام
گلوگاه
سازی شود
که
انگشتان حسی
شان
صداها
را واژه کنند
ومن
بیاد
بیاورم
آن
شعلهای را
که در
آخرین نگاه
شمع دیده ام
پیش از
آنی که باد
در
حلقه های تنگ
و پیاپی خود
بپیچاند
و خاموش کند.
بازگشت به
صفحه نخست