تماس با سردبیر: gilavaei@gmail.com تماس با نویساد:perslit@gmail.com درباره ما بایگانی پیوندکده   کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر
دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید دوشنبه، 15 مرداد ماه 1397/ 06-08-2018

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار!
با نام و خاطره تابناک جهانگیر .ج
سوسن شهبازی

 

"چهره ها خاطره می شوند  
نام ها نیز  
در آینه  
سال های گم شده  
بی قرارت می کنند "**

گاهی انسان دچار حس و حالتی میشود که به هیچ زبان و معنی نمیتوان گفت و یا نوشت . حسی مثل خراش ناخن بر شیشه ،حسی مثل بغض بیصدای اندیشه
گاهی کسی، چیزی ، حتی مکانی به گردن تو حقی دارد که باید ادا کنی ، اما گویا تمام سنگهای جهان روی دهانت نشسته اند ،گویا در حال خفه شدنی،گویا مرده ای و خودت خبر نداری ، این میشود که کلامی از تو در نمی آید ، این است که آرام آرام در خودت فرو میروی ،تو می مانی و همان درد ، همان فرد ، همان شیشه پر از خط .
خبر مرگش ، مرا چنان بهم ریخت که صدایم در نیامد . او سالها پیش ، شاید همان بار آخری که دیدمش مرده بود و ما خودمان را گول میزدیم.
آخرین بار در حیاط هواخوری زندان دیدمش ،وقتی که با شکایت دختران و زنان زندانی مسولین سپاه و زندان تصمیم گرفتند بند جدیدی برای ما بسازند و زندانیان عادی را جدا کنند. برای پیشبرد این کار از نیروی مردان زندانی بهره کشی کردند و دیوار بند دختران و زنان به قیمت بیگاری و شکنجه مردان زندانی بالا رفت ! بیل و کلنگ و بلوک سیمانی بود و جان دردمند ما و زندانیان کارگر . زندانیانی که بعضی از آنها از شدت شکنجه به سختی راه میرفتند ....جهانگیر همیشه خندان بود. از وقتی یادم می آید خندیده بود ! به که ؟ به چه؟ نمیدانم ! اما حتی همان بار آخر در حیاط زندان، وقتی که زمان هواخوری یک ساعته ی ما بود ،با فرغونی پر از شن و ماسه میخندید ومرا دچار قضاوتی کرد که بیش از بیست سال مثل خوره در جانم بود ... 
تابستان سال ۱۳۶۴ ،تابستان پر از خون و خبرهای هولناک .من مشغول گذراندن حکم سه ساله ام بودم ( هر چند هر لحظه سرنوشت این حکم میتوانست به لعنت آباد ختم شود؛ خیلی راحت )
یکی از روزهای تابستان جهانگیر را خنده زنان دیدم و زیر لب به دوست هم زندانیم چنین گفتم : ناکس خودشو زده به خل و چل بازی که آزادش کنند ! بعد از آن دیگراو را ندیدم .
بند ما ساخته شد ، عده ای آزاد ، عده ای تبعید و عده ای تواب شدند و جهانگیر رفت در پشت دیوار بیخبریهای من قایم شد ، اصلا دود شد رفت هوا ...
سالها گذشت و من آن خنده و آن چهره در نظرم محو نشد / از یونس رفیق پیکاریم ، از شاهرخ همیشه حاًضر ، از سونیا ، از عصمت و از هر کسی حالش و هوایش را جویا شدم : این پسر بالاخره چه شد ؟ ترفندش محصولی داد؟
جهانگیر از پسران خوب و سالم شهرم بود ، بالا بلند ، مهربان ، نجیب با شیطنتی خاص سن و سالش . قبل از زندان یکی دو بار ( شاید هم بیشتر ) اتفاقی دیده بودمش. با تیپی موقر مثل تیپ ظاهری همه ی چپی های دیگر . بچه کارگر بود با آرمانی انسانی و از خانواده ای خوش نام ... ورق برگشت ، هر کدام به تیر غیبی محکوم شدیم ، خیلی از ما را بدون دادگاه تیر باران کردند. به خیلی از ما تجاوز شد و بسیاری از ماها هرگز پیدا نشدند.. جهانگیر را بسیار زده بودند ، کجایش را کوبانده بودند که بی هوا میخندید ؟ دیوانه اش کرده بودند یا نه، شاید ترس ، او را غیر خودش کرده بود؟ در هر حال همیشه احوالش را پرسیدم ، چه ها که نشنیدم ، چه آه ها که نکشیدم ...
او بعد از زندان آن جهانگیر خوشحال و پر آرمان نبود / دیگر اصلاً خودش نبود / او را چنان شکنجه کرده بودند که غیر ارادی میخندید حتی به گاه گریه . بی قرار و زخم خورده به جنون رسید و یکی از همین روزها خبر مرگش به من رسید ...روزها نالیدم و باریدم اما عاقبت خودم را جمع و نام جهانگیر را در لیست جانباختگان راه سوسیالیسم وارد کردم ،او را بغل دست دیگر خواهران و برادرانم گذاشتم با نگاهی پر از حسرت و امید ...جهانگیر هوادار سازمان راه کارگر بود ، انسانی که نامش برازنده ی آرمانش بود ، او خواستار جهانی پر از خنده و خبرهای خوب بود ، جهانی پر از گندم با آسمانی پر ابر و ابرهایی پر رعد و برق... جهانگیر بعلت شکنجه های قرون وسطایی دشمنان ما ، دیگر نتوانست تاب بیاورد و بعد از جدالی طولانی با مشکل جسمانیش ، در تاریخ ۲۵ خرداد داغش را بر دل دوستدارانش گذاشت ،در آخرین پنج شنبه از آخرین روزهای بهار او را بدست خاک سپردند تا با ریشه ها از آرزوهای شقه شقه اش بگوید ، تا همنشین و هم آواز دگر یاران به خون خفته اش باشد ... او و آن خنده ی پر درد او تا همیشه جگرم را آتش میزند اما یک چیز را خوب می دانم ! می دانم که بهار آینده از راه نمیرسد مگر با روییدن گلی از خاک جهانگیر . گلی سرخ که رنگ آرمانش است
یادت بخیر جهانگیر جان

سوسن شهبازی

 

 

*به منظور رعایت موقعیت دیگر بازماندگان از درج آدرس و نام فامیل خودداری نموده ام .
**
شعر را از" عیدی نعمتی "شاعر آرزوهای فیروزه ای وام گرفته ام .

 

.
رسانه هنروادبیات پرس لیت | Create Your Badge
 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست