دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

زن و ببر
داستان پنجم از کتاب چهل طوطی

برگردان: سیمین دانشور و جلال آل احمد

 

در دهکده ی«دوالاهیه» Devalahia شاهزاده ‌ای بنام«راجه سینهه»‌ Raga Sinha میزیست، زنی داشت بسیار نام ‌آور اما بداخلاق و تندخشم .
روزی زن با شوهرش سخت مشاجره کرد و نتیجه آن شد که از خانه ی شوهر دل برکند و دو پسر خود را برداشت و بسوی خانه ی پدر خویش راه افتاد.از چندین‌ دهکده و شهر گذشت و عاقبت بجنگل انبوهی رسید نزدیکیهای«مالایه»، و در آن جنگل ببری دید. ببر هم او را دید.و دم‌ جنبان بسوی او آمد. زن نخست‌ ترسید اما برفور رفتاری چون دلاوران بخود گرفت و چندبار پشت دست پسرها زد که:«چرا برسر خوردن این ببر با هم مشاجره میکنید؟ فعلا همین یکی را دو نفری‌ بخورید بعد یکی دیگر پیدا خواهیم کرد». ببر که این سخنان را شنید با خود اندیشید که این زن حتما زنی دلاور است و از سر وحشت پا بدو گذاشت و گریخت .
در چنین حالی شغالی ببر را دید و خندید و گفت: «عجب ببری که دارد از ترس می گریزد». ببر گفت:«شغال عزیز، تو هم هرچه زودتر از اینجا بگریزی‌ بهتر است، زیرا در این نواحی آدمیزاده ‌ای بس وحشتناک پیدا شده است،آدمیزادی‌ ببرخوار،از آن آدمیزادها که فقط در داستانها می نوسند،نزدیک بود مرا بخورد، تا چشمم به او افتاد از ترس گریختم. شغال گفت:«من نزدیک او بودم و از آنچه‌ که از یک تکه گوشت آدمیزاد می ترسی؟» ببر گفت:«من نزدیک او بودم و از آنچه‌ گفت و کرد ترسیدم».شغال گفت:«پس بهتر آنست که بر پشت تو سوار شوم و با هم‌ برویم».
و جستی زد و بر پشت ببر سوار شد و راه افتادند .
بزودی زن را با دو پسرش دیدند. زن باز اول اندکی یکه خورد اما لحظه‌ ای‌ اندیشید و بعد گفت:«ای شغال ملعون تو در روزگار پیش هربار سه ببر برایم‌ می آوردی حالا چه شده است که فقط یک ببر با خود آورده‌ای؟»ببر که این را شنید چنان ترسید که برفور پا به فرار گذاشت، و شغال همچنان بر پشت او سوار بود. ببر همینطور می دوید و شغال سخت ناراحت بود و به تنها مطلبی که می ‌اندیشید رهایی از آن سوارکاری ناراحت بود. زیرا که ببر دراثر ترس عجیبی که داشت از رودخانه و کوه و جنگل، چون باد صرصر می گذشت و هر دم خطر این بود که شغال در غلتد و زیر دست و پای او خُرد بشود. این بود که شغال ناگهان به خنده افتاد. ببر گفت:
«هیچ موضوعی برای خندیدن نیست».
شغال گفت:
«اتفاقن موضوعی است که خیلی خنده دار است. زیرا که خوب کلاهی سر این آدمیزاده ی ببرخوار گذاشتیم و از چنگش گریختیم، اکنون من و تو در سلامتیم و او بیهوده منتظر است. اکنون مرا رها کن تا دستکم ببینم کجا هستیم!»
ببر بسیار خوشحال شد که از خطر جسته اند. ایستاد و شغال را رها کرد و خود از شدت خستگی افتاد و مُرد. زیرا که گفته اند: دانش از حیله های روزگار است و مرد را به جاه و جلال می رساند. اما کسی که از دانش بی بهره است، به فلاکت دچار خواهد شد، زیرا که نیروی جاهل، همیشه به دستِ دانشمند به کار می آید، هر چند نیرویی به سان نیروی فیل باشد».

 

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست