مگر …

رضا بی شتاب
شبح آسا چو شبگردان به گرد خانه می گردد خیالم هر شبی یارا
كه شـايد باز بگشـايد گشاده رويِ من مـادر، دري يا روزنـي را
چراغِ بغضِ من پُر شعله وُ روشن، چراغ خانه وُ كاشانه خاموشست
مگر مادر نمي داند كه فرزندش پسِ در مانده وُ گم كرده رؤيا را
زدوده عشق را دربان به ضربِ تازيانه از رگِ جـان و جهـان مـا
مگر ديگر سروش عاشقي چنگش شكسته، پريشان كرده سيما را
ادامه |
دو شعر از ابراهیم باران

آهای سالارپنجه
آهای سالای پنجه
ابراهیم باران
آهای سالار پنجه
کدامین ابر تلالوی خورشید را
از شفافیت شیشه ای روزهای تو
ربود و به اهریمن تاریکی فروخت؟
ادامه
......
شاید
خندیدنت
روزنه ی بلورین آرزوهاست
گریه ات به یقین
سنگین مرمر ناگفته های رنج
این شاید هنر زیستن ما بود
که خانه ای بسازیم مرمرین
با روزنه های بسیار. |