آفتاب
عشق: بانگ نی
در پسکوچه های
عرفانی بلخ
از
سعید حقیقی
برگرفته
از بی بی سی
فارسی
سازمان ملل
متحد، سال
جاری میلادی
را همزمان با
هشتصدمین سال
تولد مولانا
جلال الدین
محمد بلخی،
"سال مولانا"
نام نهاده
است.
به
این مناسبت،
در رشته
برنامه های
آفتاب عشق، به
زندگی پر راز
و رمز و
عاشقانه
مولانا، آثار و
افکار وی و
دیدگاه
اندیشمندان
مختلف در باره
او می
پردازیم.
سرگذشت
مولانا،
داستان جالب و
هیجان انگیزی است
که هنوز پس از
هشت قرن،
دلبستگان او
در جهان، از
آن حظ معنوی و
روحی می برند.
بخش
اول برنامه
رادیویی
آفتاب عشق
در
زادگاه
مولانا
بلخ
که در حال
حاضر یکی از
توابع شهر
مزار شریف در
شمال افغانستان
است، زادگاه
مولانا جلال
الدین است.
داستان ما از
زندگی و سیرو
سلوک معنوی
مولانا از این
منطقه آغاز می
شود.
در
یک روز گرم
تابستانی، به
همراه سیدرضا
حسینی،
باستانشناس
جوان، از شهر
مزار شریف به
زادگاه
مولانا رفتم و
شبی نیز در
جمع شماری از
ارادتمندان خداوندگار
بلخ در محفل
خوانش مثنوی و
حلقه ذکر شرکت
کردم.
|
|
|
|
شهر
باستانی
بلخ، امروزه
وادی نه
چندان پر رونقی
در شمال
افغانستان
است |
در
این محفل،
ذاکر به نعت
خوانی مشغول
است و صوفی
سکندر با نی
خود او را
همراهی می
کند:
بشنو
از نی چون
حکایت می کند
از جدایی ها
شکایت می کند
کز
نیستان تا مرا
ببریده اند
از نفیرم مرد
و زن نالیده
اند
سینه
خواهم شرحه
شرحه از فراق
تا بگویم شرح
درد اشتیاق
هر
کسی کاو دور
ماند از اصل
خویش
باز جوید
روزگار وصل
خویش ...
بلخ
که اکنون وادی
نه چندان پر
رونقی در
ولایتی به
همین نام در
شمال
افغانستان
است، روزگاری
سلطان العلما
را باخود داشت
و مولانا جلال
الدین محمد
بلخی را.
|
|
|
|
خانقاه
مولانا در
میان کوچه
وپس کوچه ها
محصور شده و
توجه کمتر کسی
را به خد جلب
می کند |
هنوز
می توان بوی
سلطان العلما
را در اینجا
احساس کرد.
هنوز از مدرسه
و خاک اینجا
بوی وعظ و تذکیر
محافل سلطان
العلما، پدر
مولانا جلال الدین
بگوش می رسد.
بلخ
شهر تاریخی
است که از
گذشته های دور
به نام "ام البلاد"
شناخته می شود
.
در
اینجا معبد
نوبهار بلخ،
مسجد ابونصر
پارسا و
آرامگاه
رابعه بلخی -
شاعر معروف
زبان پارسی-
قرار دارد. در
مدرسه ابونصر
پارسا که در
جوار خانه
مولانا قرار
دارد، کودکان
قرآن می آموزند.
سیدرضا
حسینی در مورد
گذشته بلخ و
تاریخ آن می
گوید:" بلخ
چنانچه در
اقوال تاریخی
آمده یکی از
شهر های مهم
خراسان آن
زمان است و
مهد پیدایش و
محل پیوستگی
تمدنها."
هنوز
در ولسوالی
بلخ امروز
خانقاه
مولانا وجود
دارد که در
میان کوچه و
پس کوچه ها
محصور شده و
کمتر کسی
متوجه وجود
خانقاه
مولانا می شود.
مسجد خواجه
پارسا و مقبره
او و فرزند و
تعدادی از
مریدانش نیز در
ولسوالی بلخ
وجود دارد.
به
گفته آقای
حسینی، خواجه
پارسا از جمله
علمای بزرگ
عصر خود و از
خلیفه های
برجسته طریقه نقشبندیه
است.
رابعه،
قربانی عشق
در
کنار مقبره
خواجه پارسا
در داخل یک
زیر زمین،
آرامگاه
رابعه بلخی
شاعره مشهور
زبان فارسی
قرار دارد که
بر اساس
روایات، "به
جرم عشق" به
قتل رسید.
|
|
|
|
مسجد
ابونصر
پارسا و
مقبره او و
فرزند و
تعدادی از
مریدانش نیز در
ولسوالی بلخ
واقع است |
آقای
حسینی در مورد
دلایل قتل
رابعه بلخی می
گوید: "بنا به
روایت ها،
برادر رابعه
پس از آنکه از
عشق خواهرش به
غلام خود
بکتاش آگاه شد
در داخل حمام -
که فعلا
آرامگاه
رابعه در آن
قرار دارد- او
را به قتل
رساند و بکتاش
را به زندان
انداخت. بکتاش
بعد از رهایی
از زندان،
حارث را بقتل
رسانده و خودش
بر سرقبر
رابعه خودکشی
کرد. مردم او را
نیز در قبر
رابعه دفن
کردند."
خانقاه
جاده
ای که به سمت
خانه و مدرسه
سلطان العلما
پدر مولانا
منتهی می شود
به نام "خیابان
قونیه" نام
گذاری شده است
.
در
کنار این
جاده، جاده
دیگری است که
بنام "جاده
بهاء الدین
ولد سلطان
العلما" یاد
می شود.
آقای
حسینی در مورد
خانقاه
مولانا که
هنوز آثاری از
آن باقی مانده
می گوید: " این
خانقاه جایی
است که دوران
کودکی مولانا
در آن گذشته
است. خانقاه
شامل یک حجره
بزرگ همراه با
هشت حجره کوچک
متصل به آن
است. از این
خانقاه به جز
تلی از خاک و
دیوار هایی که
در حال
فروریختن است
چیزی دیگر
باقی نمانده
است. در کنار
این خانقاه
حجره های
دیگری است که
فعلا مردم از
آنها برای
نگهداری
علوفه
حیوانات شان
استفاده می کنند.
این حجره ها
در زمان
مولانا محلی
برای بود و
باش (سکونت)
مریدان بوده
است."
به
عقیده آقای
حسینی،
احتمالا خانه
سلطان العلما
و خاندانش در
نزدیکی همین
خانقاه موقعیت
داشته که در
حال حاضر هیچ
اثری از آنها
برجای نمانده
است.
|
|
|
|
"هنوز
از میان این
خرابه ها بوی
مولانا به مشام
می رسد" |
آقای
حسینی می گوید
: "هنوز از
میان این
خرابه ها بوی
مولانا به
مشام می رسد و
گویی آواز مولانا
هنوز از ورای
دیوارهای
تخریب شده این
مدرسه و
خانقاه به گوش
می آید."
به
گفته این
باستان شناس
افغان،
خاندان مولانا
به دلیل عظمت
و احترام فوق
العاده ای که
در نزد مردم
داشتند، مورد
حسادت
خوارزمشاه،
پادشاه وقت
قرار می گیرند
و در یک روز از
روزهای سال ۶۱۷ هجری قمری،
از بلخ رخت
سفر می بندند.
همچو
نی زهری و
تریاقی که دید
همچو نی دمساز
و مشتاقی که
دید
نی
حدیث راه
پرخون می کند
قصه های عشق
مجنون می کند
محرم
این هوش جز بی
هوش نیست
مر زبان را
مشتری جز گوش
نیست
...برنامه
های آفتاب
عشق، ادامه
دارد
آفتاب
عشق: 'کودکی از
بام عرش'
روز ششم
ربیع الاول
سال ۶۰۴
هجری، در
زندگی بها
الدین ولد،
روزی فراموش نشدنی
و سرشار از
شادی است.
در
این روز، در
خانه فقیه و
عارف مشهور
بلخ، پسری
زاده شد که
بعدها
"خداوندگار
بلخ" لقب یافت
و قرن ها پس از
درگذشتش،
هنوز شهره شرق
و غرب عالم
است.
بخش
دوم برنامه
رادیویی
آفتاب عشق
احمد
ضیا رفعت،
استاد
دانشگاه در
کابل، مولوی
را "شاعر،
عارف و فقیه"
می خواند و می
گوید پدر
مولانا - که به
"بهاءالدین
محمد" یا
"بهاولد"
مشهور است -
نیز از عالمان
زمان خود بوده
است.
آقای
رفعت می گوید:"
جلال الدین
محمد، القاب
زیادی دارد.
او را
خداوندگار
بلخ، مولانا،
مولوی و گاهی
ملای روم نیز
گفته اند.
گاهی خودش به
نام "خاموش" نیز
تخلص کرده است
."
به
گفته آقای
رفعت، معروف
ترین لقب برای
مولانا،
"مولوی" است
که بعد از مرگ
به او داده شد.
ام
البلاد
|
|
'با
جماعت
سبزقبایان'
عبدالغنی
برزین مهر،
به نقل از
دکتر
عبدالحسین
زرین کوب |
شهر بلخ،
که مولانا جلال
الدین محمد
بلخی در آن
زاده شد، در
آن عصر گهواره
تمدن مشرق
زمین بود و به
" قبة الاسلام
" و "ام
البلاد" در
میان شهرهای
زمان خود شهرت
داشت.
عبدالغنی
برزین مهر،
استاد
دانشگاه بلخ ،
با اشاره به
پیشینه
فرهنگی و
سیاسی شهر بلخ
معتقد است که
در این شهر
زمینه های
پرورش فکری و
معنوی شخصیتی
چون مولوی
فراهم بوده
است.
او
می گوید: "بلخ
گهواره علم
وعرفان است؛
این شهر شهید
بلخی را
داشته؛ ابو
شکور بلخی را
داشته که
آفرین نامه را
نوشته است.
این "اولین
مثنوی" در
زبان دری، به
عقیده اکثر
ادبیات
شناسان، در
این جا سروده
شده که سوم
حصه (یک سوم)
شاهنامه می
شود . همچنین
دقیقی بلخی از
بزرگان عرصه
ادبیات از بلخ
است که آغازگر
شاهنامه است و
هم اوست که
وزن مخصوص
برای شعر
حماسی را مطرح
کرد."
هرچند
نام کودک تازه
تولد یافته را
"محمد" گذاشته
بودند، ولی در
خانه از روی
تکریم و احترام
او را "جلال
الدین" صدا می
کردند.
بها
الدین ولد پسر
دیگری به نام
"حسین" نیز داشت
که از مادری
دیگر تولد شده
بود و از محمد
بزرگتر بود
ولی توجه او
به محمد چنان
بود که گویی
برای نخسین
بار است که
صدای یک کودک
را در خانه اش
می شنود.
بام
عرش
|
|
|
|
'جلال
الدین محمد،
القاب زیادی
دارد. او را
خداوندگار
بلخ، مولانا،
مولوی و گاهی
ملای روم نیز
گفته اند.
گاهی خودش به
نام "خاموش"
نیز تخلص
کرده
است ' |
بسیاری
از پژوهشگران
بر این باورند
که در کودکی
مولانا
اتفاقاتی رخ
داده است که
او را از دیگر
همسالانش
متمایز می
کند؛
اتفاقاتی که
بعضاً رنگ
اسطوره به خود
می گیرد و نمی
توان برای
آنها شواهد
تاریخی و علمی
ارائه کرد.
دکتر
عبدالحسین
زرین کوب، از
مولوی پژوهان
مشهور کشور
ایران، که
کتاب های "سرّ
نی"، "بحر در
کوزه" و "پله
پله تا ملاقات
خدا" را در
مورد مولانا
نگاشته، به
چنین
اتفاقاتی در
کودکی مولانا
اشاره می کند.
عبدالغنی
برزین مهر،
استاد
دانشگاه بلخ،
به نقل از
آقای زرین کوب
از وقایع خارق
العاده در
کودکی مولانا
می گوید:
"مولانا در
زمان کودکی
وقتی با همسالانش
بر روی بام ها
بازی می کرد و
از روی بامی به
بامی دیگر می
جهید، در پاسخ
به درخواست
همسالان برای
همراهی در این
پریدن ها، می
گفت: این کار
گربه است؛ شما
اگر می
توانید، بر
بام عرش خیز
بزنید؛ و خودش
پس از این سخن
برای لحظاتی
ناپدید می شود
و سپس با رنگ
پریده نزد پدر
می آید و می
گوید که مرا
جماعتی از سبز
قبایان
گرداگرد جهان
بگردانیدند."
راه
دهید یار را،
آن مه ده چار
را
کز رخ نور بخش
او نور نثار
می رسد
چاک
شده است
آسمان، غلغله
ایست در
میان
عنبر و مشک می
دمد، سنجق یار
می رسد
مولانا
در کودکی نزد
پدر خود
بهاالدین ولد
معروف به
"سلطان
العلما" و
"برهان الدین
محقق ترمذی"،
که از مریدان
بهاالدین ولد
بود، معارف
عصر را
فراگرفت.
پدر
مولانا، خطیب
و واعظی چیره
دست بود. مردم به
او احترام ویژه
ای قائل
بودند. می
گویند مردم از
شهرهای دیگر
خراسان برای
حل سوال های
خود به این
فقیه و عالم
روزگار
مراجعه می
کردند.
خشم
سلطان یا حمله
مغول؟
|
|
|
|
'احتمالا
اگر این سفر
(هجرت از بلخ)
رخ نمی داد، شاید
ما حالا با مولانایی
که تنها یک
"فقیه" بود
روبه رو بودیم' |
همین
موضوع و
انتقادهای
کوبنده
بهاالدین ولد
از وضع روزگار،
سبب شد تا
میانه او با
حاکم
خوارزمشاهی
خراب شود و
عاقبت نیز شهر
بلخ را ترک
گوید.
رفیع
جنید شاعر و
نویسنده،
اختلافات
میان امام فخر
رازی و بها
الدین ولد را
نیز در خرابی
مناسبات با
حاکم
خوارزمشاهی
موثر می داند.
او
می گوید:
"روایت ها در
مورد هجرت
مولانا متفاوت
است، عده ای
حمله چنگیز را
انگیزه این
هجرت می دانند
و عده ای دیگر
معاندت امام
فخر رازی با
سلطان العلما
را باعث این
هجرت می
دانند. و گویا
به تحریک امام
فخر رازی،
سلطان محمد خوارزمشاه
عرصه را بر
سلطان العلما
بها ولد تنگ می
کند و او را
مجبور به هجرت
به سوی آسیای
صغیر (ترکیه
امروز) می کند
که بیشتر همین
روایت مورد
تائید است . "
ولی
عبدالغنی
برزین مهر،
استاد
دانشگاه بلخ،
بر این نظر
نیست و "حمله
مغول" را
انگیزه هجرت
خانواده
مولانا از بلخ
عنوان می کند.
او
می گوید:
"سلطان
العلما در بین
سال های ۶۱۷
و ۶۱۸ از بلخ هجرت
می کند، در
حالی که امام
فخر رازی هفت
سال قبل از
این، از جهان
رفته بود و
این مساله صحت
هجرت به دلیل
مخالفت این دو
عالم را با
سوال رو برو
می کند."
دیدگاه
فلسفی و قرائت
عارفانه
آقای
برزین مهر،
اختلافات
میان امام فخر
رازی متکلم
مشهور قرن
هفتم و بها
الدین ولد را
رد نمی کند. او
این گونه
اختلافات را
برخاسته از
دیدگاه های
فلسفی فخر
رازی و قرائت
های عارفانه
پدر مولانا از
دین می داند.
|
|
|
|
از
دیدگاه
باطنی و
معنایی این
سفر برای
شگوفایی
شخصیت معنوی مولانا
باید اتفاق
می افتاد؛
چنانکه در
صدر اسلام
نیز هجرت
پیامبر
اسلام به
مدینه،
هویت
اسلام را
نمایان ساخت |
آقای
برزین مهر می
افزاید :"
مولانا در
مثنوی معنوی
گاهی به این
اختلاف نگاهی
داشته و در
بیتی از مثنوی
می گوید: اندر
این ره گر خرد
رهبین بُـدی --
فخر رازی
رازدار دین
بـُدی، و این
بیت به نحوی
اعتراض
مولانا نسبت
به امام فخر
رازی است ."
شاید
این رویداد ها
و حوادث دست
به دست هم دادند
و زمینه را
برای سفر
معنوی مولانا
فراهم کردند.
سفر
روحانی
رفیع
جنید، معتقد
است که سفر
مولانا،
"سفری ناگزیر"
در حیات معنوی
او بوده است
که باید اتفاق
می افتاد.
آقای
جنید می
افزاید:
"دلایلی نظیر
حمله مغول یا
مخالفت سلطان
العلما با
امام فخر رازی
دلایل ظاهری و
بیرونی است،
در حالی که از
دیدگاه باطنی
و معنایی، این
سفر برای
شکوفایی
شخصیت معنوی
مولانا باید
اتفاق می
افتاد؛
چنانکه در صدر
اسلام نیز
هجرت پیامبر
اسلام به
مدینه، هویت
اسلام را
نمایان ساخت.
پیامبری که ما
در مدینه می
شناسیم با
پیامبری که در
مکه است،
تفاوت دارد.
به همین دلیل،
می گویند این
"سفر روحانی"
برای مولانا
بوده است و
احتمالا اگر
این سفر رخ نمی
داد، شاید ما
حالا با
مولانایی که
تنها یک
"فقیه" بود
روبه رو
بودیم."
نیستان:
بلخ؟
|
|
|
|
'مولانا
در جای جای
مثنوی
معنوی،
دلتنگی اش را نسبت
به دوری از بلخ
ابراز می کند' |
ولی
به هر حال
مولوی با
خانواده خود
در سال ۶۱۷ هجری
قمری شهر بلخ
را برای همیشه
ترک گفت . در
حالی که خاطرات
آنجا را تا
آخر زندگی با
خود داشت.
سهیلا
صلاحی مقدم
استاد
دانشگاه
الزهرا ایران،
در تاویل بیت
"ازنیستان تا
مرا ببریده اند
-- از نفیرم مرد
و زن نالیده
اند"، که در
آغاز دفتر اول
مثنوی معنوی
آمده است، می
گوید مولوی در
این بیت افزون
بر این که به
عوالم روحی و
معنوی توجه
دارد در ضمن
به بلخ زادگاه
خود نیز اشاره
می کند.
او
می گوید: "وقتی
مولانا می
گوید "کز
نیستان تا مرا
ببریده اند -
از نفیرم مرد
و زن نالیده
اند"، علاوه
بر تعابیری
نظیر علاقه به
بازگشت به
عالم ملکوت،
به عالم
خداوندی
مولانا به
شکلی به
نیستان خودش،
به بلخ، اشارت
دارد و در جای
جای مثنوی، دلتنگی
اش را نسبت به
دوری از بلخ
اعلام می کند."
مولانا
پس از بلخ به
کدام سمت می
رود؟ با چه کسانی
دیدار می کند؟
زندگی شگفت
انگیز او
چگونه تداوم
می یابد؟ این
ها، موضوع بخش
سوم رشته
برنامه های
آفتاب عشق
است.
...برنامه
های آفتاب عشق
ادامه دارد.
آفتاب
عشق: با مولوی
از بلخ تا
قونیه
در دو بخش
گذشته آفتاب
عشق، در باره
کودکی مولانا
و شهر بلخ
زادگاه او
مسایلی را
مطرح کردیم؛
سومین بخش از
رشته برنامه
ها، به دوران
نوجوانی و جوانی
خداوندگار
بلخ اختصاص
دارد.
زمانی
که لشکریان
مغول به جانب
بلاد شرق و
ماوراءالنهر
در حال پیشروی
بودند، سلطان
العلما، پدر
جلال الدین
محمد بلخی، با
خانواده و دوستانش،
شهر بلخ را
ترک کرد.
می
گویند در این
سفر خانواده
مولانا را
نزدیک به ششصد
تن از بستگان
و مریدان
سلطان العلما
همراهی می
کردند.
این
سفر در سال ۶۱۷ هجری قمری
صورت گرفت.
بخش
سوم برنامه
رادیویی
آفتاب عشق
هجرت
در
مورد علت هجرت
خاندان
مولانا از بلخ
به جانب غرب،
روایت های
مختلفی وجود
دارد.
احمدضیا
رفعت، استاد
دانشگاه در
کابل می گوید
:"وقتی کاروان
خانواده
مولانا از بلخ
بیرون می رفت
طنین آمد آمد
مغولان به گوش
مردم رسیده
بود و هنوز
مدت زیادی از
رفتن بهاولد
از بلخ نگذشته
بود که مغولان
به این شهر
تاریخی هجوم
آوردند."
|
|
حمله
مغول
احمدضیا
رفعت |
افلاکی
در کتاب
"مناقب
العارفین"
نیز در این
مورد می نویسد
که کدورت فخر
رازی با
بهاءالدین
ولد از سال ۶۰۵ هجری آغاز
شد و مدت یک
سال این
رنجیدگی
ادامه یافت. و
چون امام فخر
رازی در سال ۶۰۶ هجری از شهر
بلخ مهاجرت
کرده است،
بنابراین نمیتوان
خبر دخالت
فخررازی را در
دشمنی
خوارزمشاه با
بهاء الدین
درست دانست.
ظاهراً
رنجش
بهاءالدین
سلطان العلما
ازخوارزمشاه
تا بدان حد که
موجب مهاجرت
وی از بلاد خوارزم
و شهر بلخ
شود، مبتنی بر
حقایق تاریخی نیست.
آنگونه
که در کتاب
مناقب
العارفین
آمده، تنها
چیزی که موجب
مهاجرت
بهاءالدین
ولد و بزرگانی
مانند شیخ نجمالدین
رازی به بیرون
از بلاد
خوارزمشاه
شده است، اخبار
نگران کننده
ای از قتلعام
ها و غارت
لشکریان مغول
و تاتار در
بلاد شرق و
ماوراءالنهر
بوده است، که
مرد دوراندیشی
چون بها ولد
را به ترک شهر
و دیار خود
واداشته است.
این
نظریه را
اشعار سلطان
ولد پسر جلالالدین
محمد مولوی،
در مثنوی ولد
نامه تأیید می
کند:
کرد
از بلخ عزم
سوی حجاز
زانکه شد
کارگر در او
آن راز
بود
در رفتن و
رسید خبر
که از آن راز
شد پدید اثر
کرد
تاتار قصد آن
اقلام
منهزم گشت
لشکر اسلام
بلخ
را بستد و به
زاری زار
کشت از آن قوم
بی حد و بسیار
شهرهای
بزرگ کرد خراب
هست حق را
هزار گونه
عقاب
|
|
دعوت
به قونیه
یونس طغیان |
ظاهراً
این تنها دلیل
متقن رفتن
بهاءالدین، از
بلخ، پیش از
سال ۶۱۷ هجری است،
که سال هجوم
لشکریان مغول
و چنگیز به
بلخ است؛ و
عزیمت او از
آن شهر در
حوالی همان
سال بوده است.
خانواده
مولانا وقتی
شهر بلخ را
ترک می کنند،
پیش از آن که
قونیه را به
عنوان سکونت
گاه دائمی خود
انتخاب کنند،
به شهرهای
دیگری از
خراسان و بلاد
عرب می روند.
دیدار
با عطار
نخسین
توقفگاه
خانواده
خداوندگار
بلخ، شهر نیشابور
بوده است. بر
اساس برخی
اسناد تاریخی،
دیدار شیخ
فریدالدین
عطار با مولوی
نوجوان، در
همین سفر
اتفاق افتاد.
یونس
طغیان
ساکایی،
استاد
دانشگاه کابل
در این مورد
می گوید:
"اولین
توقفگاه
کاروان خانواده
مولانا، شهر
نیشاپور بود و
در آنجا دیداری
بین سلطان
العلما و شیخ
فریدالدین
عطار نیشاپوری،
عارف بزرگ آن
دوران، انجام
شد که در این
دیدار مولانای
نوجوان نیز
حضور داشت.
عطار در این
دیدار از
سیمای مولانا
دریافت که او
روزی یک صوفی وارسته
و یک عارف
بزرگ خواهد
شد. عطار
آنگاه کتاب
"اسرار نامه"
خود را به
مولوی اهدا
کرد و به
سلطان العلما
گفت "زود باشد
که این پسر،
آتش در
سوختگان عالم
زند" ، و این
دیدار سرآغاز
تحول فکری در
مولانا بود."
خانواده
مولانا پیش از
رسیدن به روم
شرقی، به شهرهای
دمشق، ملطیه،
بغداد و
لارنده نیز
سفرکردند و
حتی بهاولد در
جریان همین
سفرها به مکه
رفت و در
مراسم حج شرکت
کرد.
چرا
قونیه؟
|
|
پارسی
گویان قونیه
عبدالغنی
برزین مهر |
می گویند
دلیل رفتن
خانواده
مولانا به شهر
قونیه، دعوتی
بوده است که
از سوی
"علاءالدین
کیقباد،
پادشاه روم،
انجام شده
بود.
یونس
طغیان، در این
رابطه می
گوید: "وقتی
سلطان العلما
به بغداد
رسید،
فرستادگان
سلطان علاءالدین
کیقباد به نزد
او رسیدند و
او را به قونیه
دعوت کردند و
سلطان العلما
پس از رفتن به
مکه دوباره به
عراق برگشت و
از آنجا به
قونیه سفر
کرد."
قونیه
که امروزه
شهری در مرکز
کشور ترکیه
است، در آن
زمان، یکی از
مراکز مهم
علمی و فرهنگی
به شمار می
رفت و زبان
فارسی دری از
زبان های رایج
در این شهر
بود.
حتی
می گویند که
علاءالدین کیقباد
خود به زبان
دری سخن می
گفته و شعر می
سروده است.
عبدالغنی
برزین مهر،
استاد
دانشگاه بلخ،
بر این باور
است که شهر
قونیه به دلیل
حضور پارسی
گویان، محیطی
آشنا برای
خانواده
مولانا بوده
است.
او
می افزاید:
"مولانا به
دلیل این که
مردم قونیه با
زبان فارسی
آشنا بودند،
این شهر را
پسندید.حتی
علاءالدین کیقباد،
شاه روم شرقی،
خود به این
زبان شعر می گفت
و خوشبختانه
این شهر از
مصائب آن
دوران نیز
برکنار ماند."
|
|
استادان
بزرگ
توفیق
سبحانی |
به قول
افلاکی،
مولانای
جوان، در سن
هفده سالگی،
در شهر
لارنده، به
خواست پدرش،
با گوهر خاتون،
دختر "لالای
سمرقندی" که
از افراد محترم
آن دیار بود،
ازدواج کرد.
بهاءالدین
محمد، معروف
به سلطان ولد،
و علاءالدین
محمد، دو پسر
مولانا، از
این زن تولد
یافته اند.
بهاولد،
پدر مولانا،
بیش از دو سال
در قونیه نزیست
و در ۶۲۸ هجری قمری
درگذشت.
بر
مسند ارشاد
پس
از مرگ
بهاءالدین
ولد، جلال
الدین محمد،
که در آن
هنگام بیست و
چهار سال داشت،
بنا به وصیت
پدر و یا به
خواهش سلطان
علاءالدین
کیقباد، بر
جای پدر بر
مسند ارشاد
نشست .
یک
سال پس از مرگ
بها ولد،
برهان الدین
محقق ترمذی
نیز به قونیه
آمد.
بهاولد
افزون بر این
که خطیبی چیره
دست و عارفی
راز آشنا بود،
مردی شجاع و
صریح اللهجه
نیز بود.
روایت است که
پادشاه روم از
هیبت او برخود
می لرزیده
است.
باز
هم آموزش
مولانای
جوان هرچند که
علوم زمان خود
را نزد پدر
فرا گرفته
بود؛ ولی در
قونیه نیز به
آموزش و
فراگیری علوم
شرعی و بلاغی
نزد استادان
مجرب آن زمان
ادامه داد.
دکتر
توفیق
سبحانی، از
مولوی پژوهان
ایران، بر این
عقیده است که
مولانا با معارف
عصر خود از
دوران کودکی
در زادگاهش
بلخ آشنا شده
بود.
آقای
سبحانی می
گوید:"مولانا
پس از مرگ
پدر، در حوزه
های علمیه حلب
حضور یافت و
از محضر استادان
بزرگی مستفید
شد."
آقای
سبحانی
همچنین به مهم
ترین استادان
مولانا در شهر
حلب و قونیه
اشاره می کند.
او
از برهان
الدین محقق
ترمذی و کمال
الدین ابن
العدیم به
عنوان
استادان
مولانا در
قونیه نام می
برد.
مولوی
پس از نشستن
بر مسند پدر،
به عنوان خطیب
و عارفی
متشرع، به
اشتهار رسید و
شاگردان و مریدان
زیادی به دور
او حلقه زدند.
اما
این زندگی
آرام دیری
نپایید
مولانا در توفان
اندیشه های
مردی بی قرار
زیر و رو شد.
در
بخش چهارم از
رشته برنامه
های آفتاب
عشق، به این
موضوع می
پردازیم.
آفتاب
عشق: مولوی در
دیدار با شمس
در برنامه
پیشین داستان
ما از زندگی
مولانا جلال
الدین محمد
بلخی به آنجا
رسید که
خانواده مولانا
شهر بلخ را به
دلیل حمله
مغول و یا هم
عناد سلطان
خوارزمشاه
ترک کردند.
چهارمین
بخش از رشته
برنامه های
آفتاب عشق، زندگی
مولانا در شهر
قونیه و دیدار
او را با شمس
تبریزی به
تصویر می کشد.
مولانا
جلال الدین
محمد، پس از
درگذشت پدرش سلطان
العلما (معروف
به بها ولد)،
بر مسند پدر به
عنوان
آموزگار و
مدرس علوم
اسلامی در شهر
قونیه تکیه
زد.
برنامه
رادیویی
آفتاب عشق،
بخش چهارم
یک
سال پس از
درگذشت بها
ولد، سید محقق
ترمذی نیز به
قونیه می آید
و آموزش های
مولانا را، که
در کودکی آغاز
کرده، از سر
می گیرد.
احمدضیا
رفعت، استاد
دانشگاه در
کابل می گوید
:"پس از مرگ
بهاولد،
مولانا بر
مسند پدر تکیه
می زند. او
مسئولیت
خانواده و
مدارس دینی را
به عهده می
گیرد و در
چهار مدرسه
دینی، که در
قونیه وجود
دارد، تدریس
می کند و در
حدود چهارصد
شاگرد دارد."
|
|
|
|
|
آقای
رفعت بر این
عقیده است که
مولانا
همزمان با این
که تحت پرورش
برهان الدین
محقق ترمزی است،
برای آموزش به
شام و حلب نیز
سفر می کند.
او
می گوید
:"مولانا 9 سال
تحت پرورش
محقق ترمزی
بود. در همین
آوان از محضر
کمال الدین ابن
العدیم نیز
بهره برد و
فقه حنفی را
آموخت".
مولانا
در این مدت
علوم متداول
زمان خود را
از نزد مشهور
ترین
آموزگاران
عصر فرا می
گیرد.
دکتر
حسن کرت استاد
شرعیات
(الهیات)
دانشگاه آنکارا
در ترکیه می
گوید: "مولانا
از نزد
آموزگاران
خود زبان
عربی، لغت ،
تفسیر ، حدیث
و فقه را
آموخت و با
متصوفان و
علمای مشهور
آن دوران نظیر
محی الدین ابن
عربی،
سعدالدین
حموی، عثمان
رومی ،
اوحدالدین
کرمانی و صدر الدین
قونوی آشنا شد
."
سنت
سفر
مولانا
پس از گذراندن
مدتی در حلب و
شام، که گویا
مجموع آن به
هفت سال نمی رسد،
به اقامتگاه
خود، قونیه،
باز می گردد.
چون به شهر
قیصریه می
رسد، شمسالدین
اصفهانی، او
را به خانه
خود دعوت می
کند؛ اما سید
برهانالدین
ترمذی که
همراه
مولاناست این
دعوت را نمی
پذیرد و می
گوید: "سنت
مولانای بزرگ
آن بوده که در
سفرهای خود،
در مدرسه منزل
میکرده است."
|
|
|
|
دکتر
کرت: شمس
الدین
اصفهانی به
مولانا می
گفت که علم
تنها در
یادگیری
نیست، بلکه
دست یافتن به
معرفت است |
دکتر
حسن کرت بر
این باور است
که دلیل رد
کردن دعوت شمس
الدین
اصفهانی از
سوی برهان
الدین ترمذی
آن بوده که به
نظر او مولانا
هنوز مراحل کمال
را طی نکرده
است.
او
به مولانا می
گفت که علم
تنها در
یادگیری
نیست، بلکه
دست یافتن به
معرفت است.
دکتر
کرت می
افزاید: "محقق
ترمزی می
خواست که مولانا
عارف شود. به
همین دلیل
شاگرد و استاد
در همین شهر
سه بار در چله
خانه ای به
نام اربعین به
ریاضت می
پردازند؛ در
آنجاست که
مولانا به
شناخت می رسد
و راز معنای
معرفت بر او
آشکار می شود."
مولانا،
پس از درگذشت
سید برهانالدین
ترمذی، با
استقلال بر
مسند ارشاد و
تدریس می
نشیند. از ۶۳۸
تا ۶۴۲ هجری که
نزدیک به پنج
سال میشود به
سنت پدر و
نیاکان خود به
تدریس علم فقه
و علوم دین می پردازد.
دیدار
با شمس
|
|
|
|
مولانا
(پس از ملاقات
با شمس) بیش از
چهل هزار بیت
سرود؛ ولی گفت:
این دیوان
شمس است نه
دیوان من |
درس
و قیل و قال
مدرسه، دیری
نمی پاید و
توفانی بزرگ
در زندگی
خداوندگار
بلخ وارد می
شود. توفانی
که به تعبیر
خود مولانا
"زاهدی را
ترانه خوان"
کرد. این
توفان، شمس
تبریزی است که
به دیدار
مولوی به
قونیه می آید.
دکتر
توفیق سبحانی،
از مولانا
پژوهان ایران
می گوید: "در
اولین دیدار
بین شمس و
مولانا، آنان
چهل شبانه روز
در باغ صلاح
الدین زرکوب
نشستند و به
بحث پرداختند.
حاصل این بحث
همان بود که
مولانا بیش از
چهل هزار بیت
سرود؛ ولی
گفت: این
دیوان شمس است
نه دیوان من."
پس
از این دیدار،
که به دیدار
دو جان معروف
گشته، مولانا
درس و وعظ را
ترک می کند و
به شعر و سماع
می پردازد.
در
حقیقت، به
باور بسیاری
از مولوی
شناسان، پس از
این دیدار،
زندگی دوم
مولانا جلال
الدین محمد
بلخی آغاز می
شود.
در
مورد چگونگی
دیدار مولانا
با شمس نیز
سخن های
متفاوت و روایات
گوناگونی
مطرح شده است.
افلاکی،
در کتاب
"مناقب
العارفین"،
به نوعی نخستین
دیدار مولانا
با شمس را
روایت کرده و
عبدالرحمان
جامی شاعر و
عارف سده نهم
به نوعی دیگر.
اما
معروف ترین
روایت در این
مورد همان
روایتی است که
افلاکی بیان
کرده است.
بایزید
یا محمد؟
|
|
|
|
|
افلاکی
چنین روایت می
کند:" شمس
هنگامی با جلال
الدین محمد
برخورد کرد که
جلال الدین از
مدرسه خود، که
در کاروان
سرای پنبه
فروشان بود،
بیرون آمده
بود و از خان
شکر ریزان می
گذشت که شمس
به نزد او آمد
و دهانه اسب
او را گرفت و
از جلال الدین
محمد پرسید
که: بایزید
بسطامی در
مقامات سلوکی
و طریقتی
بالاتر بود یا
محمد بن
عبدالله؟
جلال الدین بر
آشفت و گفت: چه
جای سوال است؟
محمد پیامبر
خدا بود و
بایزید مریدی
از مریدان او
و شاگردی از
شاگردان او.
شمس به اعتراض
گفت اگر چنین
است پس چرا
محمد گفت: ما
عرفناک حق
معرفتک (ما
آنگونه که
باید، تو - خدا-
را نشناختیم)؛
اما بایزید
گفت: سبحانی
ما اعظم شانی".
سخنی
که از بایزید
نقل شده است،
یکی از سخنانی
است که منافات
با تعالیم
"شریعت" دارد
و معنای آن
این است :"من
چه عظیم الشان
(بلندمرتبه)
هستم؟! پاک
باد وجود من
که من عظیم
الشانم!"
سوال
شمس این بود
که: اگر
پیامبر اسلام
برتر از
بایزید است،
پس چرا یکی
چنین می گوید
و دیگری چنا ن
ادعایی می کند؟
مولانا،
در جواب شمس،
می گوید به
خاطر آن است که
ظرفیت بایزید
سخت تنگ بود و
به نوشیدن
قطره ای از می
مست شده بود و
آن فریادهای
مستانه را سر
می داد.
اما
به گفته
مولانا،
ظرفیت
اقیانوس گونه
پیامبر،
چندان فراخ بود
که با وجود
دریاهای
معرفت، که در
او ریخته بودند،
همچنان احساس
عطش می کرد و
باز از خداوند
می خواست که
بر او بیشتر
فرو ریزد.
گفته
اند که وقتی
شمس این جواب
را از مولانا
شنید نعره ای
زد و بی هوش شد.
این آغاز
دوستی و رفاقت
عمری آنان
بود.
شمس
که بود؟
|
|
|
|
به
گفته آقای
طغیان، می
گویند شمس
مدام در جستجوی
مردی بود تا آنچه
در درون اوست
به وی نیز
تلقین کند |
یونس
طغیان
ساکایی،
استاد
دانشگاه کابل
می گوید :"شمس
الدین محمد بن
علی بن ملک
داد تبریزی،
یک صوفی
وارسته، یک
سخنران جذاب و
سالکی است که
گاه در یک شهر
و گاه در شهری
دیگر
پدیدارمی شد و
هرگز آرامش
نداشت. او
مدام در سیر و
سیاحت و سلوک
بود . به همین
خاطر او را
شمس پرنده نیز
می گویند."
آقای
طغیان می
گوید: "گویند
شمس مدام در
جستجوی مردی
بود تا آنچه
در درون اوست
به وی نیز تلقین
کند. و روایت
است که مولانا
نیز از سالها
در انتظار
چنین شخصی
بوده و این
انتظار را
شاگردان و
پیروانش
همیشه حس می
کردند."
دیدار
مولانا با
شمس، به نوشته
تاریخ نگاران،
زندگی
خداوندگار،
در سال ۶۴۲ هجری
صورت گرفت و
در این زمان
مولانا ۳۸
سال داشت و
شمس در ششمین
دهه زندگی به
سر می برد.
مولانا،
که به باور
بسیاری از
ادبیات
پژوهان، تا آن
زمان شعری
نسروده بود ،
به سرایش شعر
آغاز می کند.
دکتر
سبحانی، از
مولوی پژوهان
ایران، می گوید:
"در ۳۸ سالگی
مولانا ،
طوفانی به نام
شمس او را در
نوردید و چنان
متحولش ساخت
که از خطابت و
وعظ ناگهان به
شعر روی آورد
و عاشقانه
ترین شعرها را
سرود."
هی
های شمس
تبریز!
ای دل زجان
گذر کن، تا
جان جان ببینی
تا نگذری ز
دنیا، هرگز
رسی بعقبی؟
گر تو نشان
بجویی، ای یار
اندر این ره
از چار و پنج
بگذر در شش و
هفت منگر
هفت آسمان چو
دیدی
درهشتمین فلک
شو
در لامکان چو
دیدی جانهای
نازنینان
بربند چشم
دعوی، بگشای
چشم معنی
ای نانهاده
گامی، در راه
نامرادی
هی های شمس
تبریز، خاموش
باش ناطق
بگذار این
جهان را، تا
آن جهان ببینی
آزاد شو از
اینجا، تا بی
گمان ببینی
از خویش بی
نشان شو٬ تا
تو نشان ببینی
چون از زمین
برآیی، هفت
آسمان ببینی
پا برسر مکان
نه، تا لا
مکان ببینی
بی تن نهاده
سر ها، در
آستان ببینی
یکدم زخود
نهان شو، او
را عیان ببینی
بی رنچ گنج
وحدت، کی
رایگان ببینی
تا جان خویشتن
را، زان
شادمان ببینی
* از
دیوان شمس
تبریزی
'قمار
عاشقانه'
ولی
موضوع مهم این
است که شمس با
مولانا چه کرد
که توانست تا
این اندازه بر
زندگی او اثر
بگذارد؟
آیا
مولانا بدون
دیدار با شمس
نیز به این
مرتبه از عظمت
و بزرگی، که
نصیب او شده
است، دست می یافت؟
دکتر
عبدالکریم
سروش،
اندیشمند نام
آشنای ایرانی،
که پژوهش های
سترگ و
ارزشمندی در
زندگی و آثار
مولانا کرده،
دیدار مولانا
با شمس را
"قمار
عاشقانه" نام
نهاد است.
این
موضوع را
دربخش پنجم از
رشته برنامه
های آفتاب عشق
دنبال می
کنیم.
'قمار
عاشقانه':
گفتگوی مولوی
و شمس
|
|
|
|
آرامگاه
شمس الدین
محمد تبریزی |
در برنامه
چهارم آفتاب
عشق، از دیدار
مولانا با شمس
تبریزی و
تاثیراتی که
این دیدار بر
او گذاشت سخن
گفتیم. برنامه
پنجم، به
جوانب تحلیلی
این دیدار
شگفت می
پردازد.
دکتر
عبدالکریم
سروش،
اندیشمند
ایرانی که به
مولوی و آموزه
های او عشق می
ورزد و نسخه
قونیه مثنوی
در اثر تلاش
های علمی او
منتشر شده،
دیدار مولانا
جلال الدین محمد
با شمس تبریزی
را، "قمار
عاشقانه"
نامیده است.
دکتر
سروش، که از
میان متفکران
و اندیشمندان اسلامی
بیش از همه به
امام محمد
غزالی، (فقیه معروف
قرن ششم هجری)
و مولوی ارادت
دارد، در
مقایسه میان
این دو می
گوید:"غزالی
مولوی بدون
عشق است و
مولوی غزالی
عاشق."
این
سخن از جهاتی
بسیار دقیق و
عالمانه است؛
چرا که مولوی
و غزالی در
سنت تفکر
اسلامی از تاثیرگذارترین
اندیشمندان
در طول سده ها
بوده اند.
دکتر
عبدالکریم
سروش کتابی
نوشته به نام
"قمار
عاشقانه"، که
بیشتر مقالات
آن به تحلیل
اندیشه های
مولانا جلال
الدین محمد بلخی
اختصاص یافته
است.
قمار
عاشقانه
در این
کتاب، دکتر
سروش، به این
باور است که شمس
مولانا را به
یک "قمار"
بدون برد و
باخت دعوت
کرد.
آقای
سروش می
نویسد:"در
واقع شمس
تبریزی به
مولوی
پیشنهاد یک
قمار کرد؛
قماری که در آن
هیچ امیدی به
پیروزی و برد
وجود نداشت.
شمس به او گفت
تنها نصیب و
پاداش تو این
است که بتوانی
در قماری که
امید بردن در
آن نیست ،
شرکت کنی؛ اگر
این دلیری را
داری همین
پاداش توست. مولوی
هم اجابت کرد
و این همان
خطرپذیری است
که در حافظ
نمی بینیم.
مولوی صریحاً به
ما می گوید که
عشق لاابالی
است؛ یعنی بی
مبالات است؛
پروای هیچ چیز
را ندارد؛
عاقبت اندیش
نیست؛ حساب
سود و زیان
نمی کند؛ در
باغ سبز نشان
نمی دهد و از
عاشق
"پاکبازی " می
خواهد؛ یعنی
از او می
خواهد که برای
ورود به قماری
آماده باشد که
همه چیز را در
آن پاک می بازد.
پاکبازی یعنی
باختن همه چیز
بدون امید به
بردن چیزی .
عشق ، همه
عاشق را می
خواهد نه بخشی
از او را."
لاابالی
عشق باشد نی
خرد
عقل آن جوید
کز آن سودی
برد
ترک
تاز و تن گداز
و بی حیا
در بلا چون
سنگ زیر آسیا
گفتگوی
مولانا و شمس
|
|
|
|
|
مولانا
در "کلیات شمس
تبریزی" غزلی
دارد که کلاً
ماجرایی را که
میان او و شمس
گذشته ، به
تصویر می کشد.
دکتر
سروش به این
غزل مولانا
استناد می کند
و یافته های
خود را در این
زمینه بر پایه
این غزل
استوار می
سازد:
مرده
بدم زنده شدم
گریه بدم خنده
شدم
دولت عشق آمد
و من دولت
پاینده شدم
دیده
سیر است مرا
جان دلیر است
مرا
زهره شیر است
مرا زهره
تابنده شدم
گفت
که دیوانه نه
ای، لایق این
خانه نه ای
رفتم ودیوانه
شدم سلسله
بندنده شدم
گفت
که سرمست نه
ای رو که از
این دست نه ای
رفتم و سرمست
شدم وز طرب
آگنده شدم
گفت
که تو کشته نه
ای در طرب
آغشته نه ای
پیش رخ زنده
کنش کشته و
افکنده شدم
گفت
که تو زیرککی
مست خیالی و
شکی
گول شدم هول
شدم وز همه
برکنده شدم
گفت
که تو شمع شدی
قبله این جمع
شدی
شمع نیم جمع
نیم دود
پراکنده شدم
گفت
که شیخی وسری
پیشرو و
راهبری
شیخ نیم پیش
نیم امر ترا
بنده شدم
گفت
که با بال و
پری من پر
وبالت ندهم
در هوس بال و
پرش بی پر وپر
کنده شدم
گفت
مرا دولت نو
راه مرو رنجه
مشو
زانکه من از
لطف و کرم سوی
تو آینده شدم
گفت
مرا عشق کهن
از بر ما نقل
مکن
گفتم آری نکنم
ساکن و باشنده
شدم
چشمه
خورشید تویی
سایه گه بید
منم
چونکه زدی بر
سر من پست و
گدازنده شدم
تابش
جان یافت دلم
واشد و بشکافت
دلم
اطلس نو بافت
دلم دشمن این
ژنده شدم
شکر
کند عارف حق ،
کز همه بردیم
سبق
بر زبر هفت
طبق اختر
رخشنده شدم
پس
تو هم ای شعله
قمر در من و در
خود بنگر
کز اثر خنده
تو گلشن
خندنده شدم
باش
چو شطرنج روان
، خامش و خود
جمله زبان
کز رخ آن شاه
جهان فرخ و
فرخنده شدم
مولوی
در این غزل به
گفتگویی
اشاره می کند
که گویا میان
او و شمس
گذشته است.
در این غزل به
وضوح می توان
دید که مولانا
روند دگرگونی
خود را پس از
دیدار با شمس
بیان می کند.
هدیه
عشق
پیش
از دیدار
باشمس،
مولانا، صاحب
نام و اقتدار
و جاه و منزلت
است؛ شمس می
آید و همه این
ها را از او می
گیرد .
مولانا
این ستاندن را
به "زنده شدن"
تعبیر می کند
و می گوید "پیش
از آن من مرده
بودم."
دکتر
سروش در نهایت
چنین نتیجه می
گیرد:"شمس وقتی
که با مولوی
برخورد کرد
چنین تشخیص
داد که با کوه
آتشفشانی رو
به رو شده که
دهانه آن بسته
است؛ با عقابی
رو به رو
گردیده که
رشته های
تعلقات بردست
و پای او است.
او آمد و این
رشته های تعلق
را از دست و پای
این عقاب
گشود؛ اما،
البته، به جای
این که بگوییم
او این تعلقات
را از مولوی
گرفت، بهتر است
بگوییم که عشق
را به مولوی هدیه
کرد. اولین و
اصلی ترین
کاری که شمس
تبریزی با
مولوی کرد،
همین پاره
کردن تعلقات
بود که آن را
از بالا ترین
سطح آغاز کرد
تا به نازل ترین
سطح آن رسید و
در این میان
چیزی را فرو
نگذاشت."
|
|
آثار
جاودان
دکتر سروش |
شمس از
مولوی
خانواده،
مطالعه کتاب،
شغل اجتماعی،
تدریس و حتا
پاره ای از
قیود مذهبی را
جدا کرد و او
را به صورت یک
"انسان
برهنه" رها نمود.
مسلماً شخصیت
فوق العاده
نافذ شمس
توانست چنین
تاثیر عظیمی
در مولوی به
جا بگذارد.
رابطه
دو سویه
آیا
تاثیر شمس بر
مولانا،
صرفاً تاثیری
یک سویه بوده
است؟ و در این
میان مولانا
هیچ نقشی نداشته
؟
هرچند
مولوی شناسان
و مولوی
پژوهان تاثیر
شگرف شمس را
بر مولانا
انکار نمی
کنند، ولی این
رابطه را "دو
سویه" می
دانند .
رفیع
جنید، شاعر
ونویسنده،
مولانا را
"فردی به منزل
رسیده" می
داند و در
تایید این
موضوع به
گفتار شمس
تبریزی در
مورد مولانا
استناد می کند.
آقای
جنید می گوید
:"مولانا، تا
قبل از دیدار
با شمس،
مقدمات علم
الهی را تحصیل
کرده بود و با
مسایلی رو برو
شده بود؛ ولی
در رویارویی
با شمس با آنچه
که باید
فراموش کرد
روبرو شد.
مولانا، بعد
از ملاقات
باشمس، آنچه
را که فرا
گرفته بود فراموش
کرد و حقیقت و
گوهر معرفت
برایش مکشوف شد
. بنابراین
اگر ملاقات با
شمس صورت نمی
گرفت، این همه
آثار جاودان
به وجود نمی آمد
. شمس نیز در
مقالاتش می
گوید "خنک
آنکه مولانا
را یافت! من
کیم؟ باری
یافتم؛ خنک
من!" و در جای
دیگر می گوید
"ولله که من در
شناخت مولانا
قاصرم؛ در این
سخن هیچ نفاق
و تکلف نیست؛
به تاویل ، که
من از شناخت
او قاصرم؛ مرا
هر روز از حال
و افعال او
چیزی معلوم می
شود که دی
نبوده است.
مولانا را
بهترک از این
در یابید که
بعداً خیره
نباشید."
|
|
باروت
و چخماق
دکتر
سبحانی |
همچنین
شمس می گوید
:"از خدا
خواستم تا از
مستوران و
ابدال خویش
کسی را به من
نشان دهد و از
من پرسیده شد،
اگر او را
نشان دهیم چه
در ازای آن می دهی؟
و شمس می
گوید:"جان"؛ و
آنگاه راه
قونیه را
نشانش می
دهند."
به
عقیده رفیع
جنید، رابطه
شمس ومولانا،
رابطه شیخ و
مرید نیست؛
رابطه استاد و
شاگرد نیست؛
بلکه رابطه دو
عاشق و دو
معشوق است .
باروت
و چخماق
دکتر
توفیق
سبحانی،
ازادبیات
شناسان ایرانی،
نیز به این
باور است که
شمس و مولانا
رابطه ای چون
"باروت و
چقماق" داشته
اند.
او
می گوید :"آیا
این باروت بود
که چخماق را
به انفجار وا
داشت و یا
چحماق بود که
باروت را منفجر
کرد؟ به هر
حال اگر شمس
با یک مرد
عادی روبرو می
شد، هرگز از
او مولانا
بیرون نمی آمد
و اگر مولانا
عظمت شمس را
در نمی یافت
نمی توانست از
وجود شمس
استفاده کند؛
همانطوری که
خیلی ها با شمس
روبرو شدند،
ولی شمس را
آدم برتری
نیافتند."
مولانا
زمان زیادی در
مصاحبت شمس سپری
نمی کند که
ناگهان خبر می
شود که شمس
قونیه را ترک
گفته است.
مولانا
در فراق شمس
به سرایش غزل
روی می آورد و
بیتابی می کند
.
برنامه
آفتاب عشق، در
بخش بعدی، به
ادامه ماجرای
مولانا و شمس
می پرداز
عشق
دو سویه:
رابطه مولانا
و شمس تبریزی
برنامه
ششمش، به علل و
عوامل این
تحول عظیم و
نقش متقابل
شمس و مولانا
بر یک دیگر می
پردازیم.
دیدار
شمس و مولوی
از رویدادهای
عجیب و راز آلود
تاریخ انسان
است که از
روزگاران
گذشته تا حالا
مورد توجه
بوده و محققان
فراوانی را
واداشته است
تا در این
مورد تحقیق
کنند و
علاقمندان
زیادی با عطش
تمام این
نوشته ها و
آثار را
بخوانند.
در
این مورد، که
اگر مولوی
استعداد لازم
را نمی داشت،
شمس نمی
توانست بر او
تاثیر
بگذارد، سخن
بسیار گفته
شده و همچنین
در مورد تاثیر
و تاثر این دو
شخصیت بر یک
دیگر نیز به
گونه های متفاوتی
بحث های
فراوانی
انجام شده است.
بهانه
|
|
مدح
خود
دکتر برزین
مهر |
دکتر
عبدالغنی
برزین مهر،
استاد
دانشگاه بلخ،
به این نظر
است که شمس
برای مولانا
در حد یک
"بهانه" بوده
و در این میان
نقش اصلی و
بنیادی به
مولوی تعلق
دارد.
آقای
برزین مهر می
گوید: "مولانا
در کودکی از محضر
سید برهان
الدین محقق
ترمذی فیض می
برد و 'سید
سردان' مولانا
را خوب شناخته
بود و می دانست
که آینده وی
چگونه است .
بعد از آن عطار
او را می
شناسد و می
گوید 'زود
باشد که این پسر
آتش اندر
سوختگان عالم
زند' و حتی
زمانی که شهاب
الدین
سهروردی
مولانا را می
بیند که از عقب
پدرش، سلطان
العلما، روان
است، می گوید
'بحر از عقب
جوی روان
است'؛ حتی خود
مولانا در دیوان
کبیر می گوید:
شمس تبریزی که
شاه و دلبر
است -- با همه
شاهنشهی
جاندار ماست".
به
گفته آقای
برزین مهر،
"جاندار" در
فرهنگ به معنی
محافظ است؛ و
"همچنین
مولانا در
چندین جای
دیگر نیز گفته
که منظور از
مدح کسانی چون
شمس یا صلاح
الدین یا سید
سردان خودش
بوده است."
تاثیرشخصیت
های طراز
اولی، که مولوی
از کودکی با
آنها حشر و
نشر داشته، به
باور بسیاری
از ادبیات
پژوهان، در
زندگی او پیش
از آشنایی با
شمس به چشم می
خورد.
پرسش
بی پاسخ
رفیع
جنید، شاعر و
نویسنده
افغان، به این
پندار است که
وضعیت مولانا
در صورت ندیدن
شمس مانند
سوالی است که
جوابی ندارد.
او می
گوید:
"مولانا، قبل
از دیدار با
شمس، عارفی است
صاحب مقامات ،
صوفی ئی است
صاحب مکاشفات.
او در دامان
کسانی چون
سلطان العلما
و سید برهان
الدین محقق
ترمذی پرورش
یافته و از
فیوضات شیخ
نجم الدین
کبری، که مراد
پدرش بود، به
شکل غیر
مستقیم بهره
برده است."
مرحله
تحول
ولی
با این حال
تاثیر این
شخصیت ها و
شخصیت های
دیگر که در
روزگار خود از
سرآمدان به
شمار می
رفتند، سبب آن
تغییر بزرگ
روحی در زندگی
مولوی نشد.
|
|
'خواب
شمس'
دکتر
سبحانی |
اسماعیل
اکبر،
نویسنده و
پژوهشگر
افغان می گوید:
"مولانا در
اثر چهل سال
ریاضت و عبادت
به مرحله ای
رسیده بود که
باید در او
تحولی بزرگ رونما
می شد و هیچ
کس، جز شمس،
نتوانست این
تحول را در
مولانا ایجاد
کند این دو از
انسان های نمونه
تاریخ هستند
که همانند شان
در جهان کمتر ظاهر
شده است."
پس
سوال اصلی
اینجاست که
شمس به مولانا
چه گفت که پیش
از آن از استادان
خود نیاموخته
بود؟
یونس
طغیان
ساکایی،
استاد
دانشگاه
کابل، می گوید:
"مولانا از
شمس چیزهایی
آموخت، که در
مدرسه
نیاموخته بود.
شمس با علم
حال سرو کار
داشت و مولانا
در شمس چیزهای
دید که در هیچ
کس دیگر ندیده
بود؛ پس همان
بود که عاشق
شمس شد و از
همه دنیا و
مافیها برید و
فقط به شمس
پرداخت."
همزبان
از
شواهد و
اسنادی که در
مورد شمس وجود
دارد، بر می
آید که او نیز
در پی کسی
بوده است که
بتواند تحمل
سخنان و نظرات
او را داشته
باشد.
|
|
تحول
اسماعیل
اکبر |
به عقیده
دکترتوفیق
سبحانی، از
مولوی شناسان
ایران، شمس
همیشه دنبال
یک همزبان، که
او را و سخنش
را تحمل کند،
می گشت و آن
کس، جز مولانا،
کسی نبود.
او
می افزاید: "از
مقالات شمس
چنین بر می
آید که شمس می
خواسته تا کسی
را بیابد تا
هر چه می گوید
آن مخاطب
دریابد؛ و شبی
در خواب می
شنود، که به
او می گویند:
آنچه تو می
خواهی در روم
است؛ و حتی
شبی دیگر نیز
در خواب همین
مسئله پیش می آید.
آنگاه شمس به
سوی قونیه می
رود."
زندگی
شمس
شمس،
پیش از آن که
با مولانا
دیدار کند، به
گونه
"ملامتیان"
می زیسته و
همیشه تلاش
داشته است تا
هویت خود را
از دیگران
پنهان
نگهدارد.
اسماعیل
اکبر، می گوید
:"شمس از
رهروان بزرگ فرقه
ملامتیه بود.
او کوشش می
کرد هیچ وقت
مورد پذیرش
کسی قرار
نگیرد. همیشه
دور از همه
بود و در
اجتماع نمی
جوشید. به
دلیل نگاه های
خاص هستی
شناسانه اش
همیشه آزار
دیده بود؛ به
همین خاطر
همیشه خود را
از دیگران
پنهان می کرد.
شمس آدم بی
نظیر و عجیبی
بود. چنین کسی
ضرورت داشت تا
کسی او را درک
کند و جذب خود
سازد."
اسیر
عشق
ولی با
این حال آقای
اکبر، چون
شماری از
مولوی
پژوهان، به
این نظر است
که تاثیر شمس
و مولانا "دو
سویه" بوده
است و یکی
بدون دیگری
نمی توانسته
به این همه
شهرت عالمگیر
دست پیدا کند.
او
می گوید: "کمتر
کسی پیدا می
شود که مانند
مولانا
یکباره پشت پا
به همه عزت و
جلالت و منزلت
بزند و چنان
خاکی شود که
دیگر از گذشته
اش چیزی بجا
نماند .
مولانا درگیر
علم قال بود
که شمس او را
آزاد ساخت و
اسیر "عشق"
کرد."
این
دیدگاه،
هرچند از سوی
شماری از
مولوی شناسان
و محققان ادب
دری تایید شده
است، ولی یونس
طغیان ساکایی
می گوید مولوی
پیش از آشنایی
با شمس شعر
نمی سروده
است؛ پس
گنجینه بزرگی
را که مولوی
بر ادب دری
افزوده در
نتیجه تاثیر
شمس بوده است.
آقای
طغیان همچنان
می گوید:
"دیدار با
شمس، از مولانا،
یک عاشق می
سازد، که این
عاشق به نوبه
خود یک شاعر
بزرگ است.
اصلا عشق
سوزان مولانا
به شمس، اسباب
بزرگ سرایش
شعر توسط مولانا
می شود."
حضور
شمس را در
قونیه بسیاری
از مریدان و
نزدیکان
مولوی
برنتافتند و
در پی آن
شدند، که علیرغم
تمایل مولانا
به شمس، زمینه
بیرون شدن او
را از قونیه
فراهم کنند.
این
موضوع بخش
هفتم از رشته
برنامه های
آفتاب عشق
است.