هنر و ادبیات پرس لیت

www.perslit.com

تماس با ما و ارسال مطلب
بازگشت به صفحه نخست

شاملو

چراغی بدستم

چراغی در برابرم

من به جنگ سیاهی می روم

گهواره های خستگی از کشاکش رفت و آمدها باز ایستاده اند

و خورشیدی از اعماق،کهکشانهای خاکستر شده را روشن می کند

فریادهای عاصی آذرخش هنگامی که تگرگ در بطن بی قرار ابر نطفه می بندد

و درد خاموش وار تاک هنگامی که غوره خرددر انتهای شاخسار طولانی پیچ پیچ جوانه می زند

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من در وحشت انگیز ترین شب ها آفتاب را به دعایی نومید وار طلب می کردم

تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها آمده ای

تو از آیینه ها و ابریشم ها آمده ای

در خلائی که نه خدا بود نه آتش

نگاه  و اعتماد تو را به دعایی نومید وار طلب کرده بودم

جریانی جدی در فاصله دو مرگ در تهی میان دو تنهایی

نگاه و اعتماد تو بدین گونه است

شادی تو بی رحم است و بزرگوار

نفست در دستهای خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم

چراغی در دست

چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل می زنم

آیینه ای برابر آیینه ات می گذارم

تا از تو ابدیتی بسازم...

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما
توجه: بازانتشار مطالب با پیوند آن و نام بردن نشانی مجاز است و برای موارد اختصاصی مشروط به گرفتن اجازه کتبی از سر دبیر می باشد