دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

کریه اکنون...
احمد شاملو


«كريه» اكنون صفتي ابتَر است
چرا كه به تنهايي گوياي خون تشنگي نيست .
تحميق و گران‌ جاني را افاده نمي ‌كند
نه مفت‌خوارگي را
نه خودبارگي را .

تاريخ
----
اديب نيست
لغت ‌نامه‌ ها را اما
اصلاح مي‌ كند
مدايح بي‌صله


ـــــــــــــــ


نمی توانم زیبا نباشم...


نمی توانم زیبا نباشم
عشوه ای نباشم در تجلی ی جاودانه .
چنان زیبای ام من
که گذرگاه ام را بهاری نا به خویش آذین می کند :
در جهان پیرامن ام
هرگز
خون
عریانی جان نیست
و کبک را هراسناکی ی سرب
از خرام
باز
نمی دارد .

چنان زیبای ام من
که الله اکبر
وصفی ست ناگزیر
که از من می کنی .

زهری بی پاد زهرم در معرض تو .
جهان اگر زیباست
مجیز حضور مرا می گوید .-

ابلها مردا
عدوی تو نیستم من
انکار توام .
 

احمد شاملو - ۱۳۶۲ (مدایح بی صله )
ـــــــــــــــــــ


آخرِ بازی


عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسارِ ترانه‌های بی‌هنگامِ خویش .
و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا .
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
      
بر اسبانِ تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگِ غروری
نگونسار
        
بر نیزه‌هایشان .
تو را چه سود
              
فخر به فلک بَر
                               
فروختن
هنگامی که
            
هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرینَت می‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
             
به داس سخن گفته‌ای .
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه
   
از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
                      
هرگز
باور نداشتی
فغان! که سرگذشتِ ما
سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود
که از فتحِ قلعه‌ی روسبیان
                             
بازمی‌آمدند .
باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادرانِ سیاه‌پوش
ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
                   
سر برنگرفته‌اند !

۲۶ دیِ ۱۳۵۷
لندن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست