شهرزاد دیگر

چراغ ها را من خاموش می کنم

 

((نوشتن زنان دربارة زنان و برای زنان)) را نمیتوان شعار سیاسیی تلقی کرد که از لحاظ چیستی خود چهر های مردان را سیاه بازتاب بدهد. داستان نویسان زنی که در این راستا مسؤولانه با اندیشه ، پندار و چارچوب از قبل تعیین شده مینویسند، شخصیت محوری داستانها را از مرد به زن انتقال داده اند. در این انتقال که امروز به شکل یک جریان نمودار میگردد، چیز هایی به دست آمده است- من به ویژه روی چیز هایی تأکید میکنم. این چیز ها اگر در لایه های محسوس تغییر عمده وکلی را به وجود نیاورده؛ اما بدون شک درزهایی را پدید آورده است که کلیشه های متعارف ذهن آدم امروزی را از پایه وشالوده سست کرده و دید باژگونه ولی منطقی و عادلانه را نسبت به قضایا به وجود آورده است.

دیدگاه زنانه به آدمیان، اشیاء و در کل به هستی، زنان نویسنده را قدرت بخشیده است که داستان ها و رمان های زن محور بیافرینند. نویسندة زن محور کوشش دارد که به نحوی متفاوت از  مردان بنویسد؛ اما این گفته به این معنا نیست که زنان اصولاً مردان را از دنیا و اندیشه های خود میرانند، زنان در مورد همه پدیده ها از جمله در مورد مردان مینویسند؛ اما با دید زنانه. زمانی ویرجینیا وولف گفته بود که نویسنده میتواند دو جنسی باشد یعنی احساسات هر دو جنس را بدون تعصب ارائه کند؛ اما مثلی که این نظریه امروز رنگ باخته است. در عصر کنونی زنان نویسنده  میخواهند درون خود را آشکار کرده و از خود سانسوری دست بکشند و این باز پرداخت درون طبعاً به گونه متفاوت، باعث آفرینش آثاری میگردد که میتوان آن را دید زنانه به پدیده ها نامید؛  یعنی به تصویر کشیدن دنیایی امروز از دید و دریچه چشم یک زن.

در این راستا باید به طرزی متفاوتی خواند و به طرز متفاوتی نقد کرد. شوالتر توضیح میدهد که : "هدف نقد زن محور به وجود آوردن چارچوب مونث برای تحلیل ادبیات زنان است که به منظور پدید آمدن  الگو های جدید مبتنی بر مطالعة تجربة زنان انجام میپذیرد و نه جرح و تعدیل الگو ها ونظریه های مذکر." (درسنامه و نظریه نقد ادبی ص 342)

بدین ترتیب زنانه نویسی- که در پی شکستاندن نظام های ادبی سنتی و اندیشه های سنتی رایج طرح شده در آثار ادبی است- خلای بزرگی بین امروز و دیروز را به میان آورده است. ارزشنما های موجود توانمندی سنجش این خلا را ندارند، پس باید فکر نو تولید شود و با دید تازه به سوی پدیده ها وروابط انسانی نگریسته شود تا نتیجة لازم به دست آید. نقد فمینیستی امروز از این دیدگاه به بررسی آثار می پردازد.

زنان، امروز در روابط اجتماعی و سیاسی خود را با مردان شریک میدانند؛ آنان با این که نمیتوانند رابطة خود را از آشپزخانه قطع کنند، در تلاش اند که مردان را نیز در آن سهمی بدهند و در عوض همکار آنان در کار هایی اجتماعی و تولیدی شوند. اما آیا این آرمان به واقعیت میپیوندد؟ و همین دغدغه هاست که رمان زن محور را پدید می آورد.

 جوهرة پدیده های ادبی بازتاب واقعیت های اجتماعی، کنش ها و پرداخته های ذهنی انسانها است که با هنر و خلاقیت نویسنده گان گره میخورد. زویا پیرزاد با کتاب های پر ارزش ادبی و فکری در جامعة ادبی ایران ناشناخته نیست. او از مطرح ترین نویسنده گان زن است که برای زنان در مورد زنان مینویسد. زویا پیرزاد در سال 1330در شهر  آبادان کشور ایران به دنیا آمده است. وی در دهة هشتاد بهترین آثار داستانی خود را ارائه کرده است. (( مثل همه عصر ها- چاپ: 1370))، (( یک روز مانده به عید پاک))، ((و طعم گس درخت خرمالو- چاپ 1377)) گزینه داستانهای کوتاه او است و دو رمان به نام های (( چراغ ها را من خاموش میکنم)) و (( عادت میکنیم)) در سالهای 1380 و 1383 به چاپ رسانیده است.  او کتاب هایی چون ((آلیس در سرزمین عجایب)) و (( آوای جهیدن غوک)) را نیز ترجمه کرده است. 

((چراغ ها را من خاموش میکنم)) رمان نخست و موفق او است که جایزه های بهترین رمان سال 1380 پکا (مهرگان ادب)، بهترین رمان سال 1380 بنیاد هوشنگ گلشیری، لوح تقدیر از نخستین دوره جایزه ادبی یلدا( 1380)، و بهترین رمان سال در بیستمین دورة کتاب سال (1383) را نصیب شده است.

نا گفته نباید گذاشت که رمان دومش (( عادت می کنیم)) که یک زنده گی شهری و نمونه  از فرهنگ ایران و به ویژه تهرانی ها - بدون تردید با شخصیت های زنانه- را بازتاب میدهد از هیچ نگاهی نمیتواند با رمان نخست او برابری کند.

زویا پیرزاد در پرداخته های خود در صدد ساختن قهرمان ها نیست او دغدغه های زنان را به تصویر میکشد. این زنان هیج کدام قهرمان نیستند، فقط برای تغییر زنده گی خود می اندیشند  و یا نمی اندیشند؛  تفکری برای تغییر در وضعیت موجود خود دارند و یا ندارند. او در صدد ساختن شخصیت های کاملاً سپید و یا سیاه نیست.

زویا پیرزاد در این رمان با استفاده از تکنیک های جدید، نمونة تازه یی از داستان نویسی را پیشکش کرده و توانسته است که با آمیختن عینیت و ذهنیت و تک گویی های درونی و فلاش بک ها و آمیزش آن با عینیت، با استفاده از نثر ساده، روان و جذاب در چشمة فورانی داستان نویسی ایران نامی برای خود بیابد.

در رمان ((چراغ ها را من خاموش میکنم)) راوی یک زن ارمنیست که وقایع بر محور زنده گی او و ماحولش می چرخد.  زمان در این رمان به روشنی قابل دید نیست- حداقل برای خواننده یی مانند من- اما به استناد طرز لباس پوشیدن و طرح مسایل سیاسی، میتوان مهر زمان پیش از انقلاب اسلامی ایران را بر آن زد.

رمان بر پایه روایت شخص اول پرداخته میشود؛ شخصیت محوری ((کلاریس)) وقایع را در ذهن خود آیینه میکند و تصویر خود را در آن مینگرد. در حقیقت تک گویی های ذهنی  چهرة واقعی او را برای خواننده گان روشن میکند.

در (( چراغ ها را من خاموش میکنم)) هیچ حادثه یی به وقوع نمیپیوندد- که در حقیقت این گونه پرداخت را میتوان ویژه گیی برای  تمام آثار زویا پیرزاد دانست. او آدم های معمولی را با زنده گی های معمولی محور آثار خود قرار میدهد و لحن صادقانه و شکل دید او است که رمانش را برجسته میسازد و یکباره خواننده گان چنان به رمانش هجوم میبرند که به چاپ چهاردهم میرسد.

این رمان پرداختی از زنده گی ارمنی های ایران در شهر آبادان است. در این رمان چندین زن حضور دارند. همه با شخصیت های متفاوت از همدیگر که به طرز  متفاوت از  هم می اندیشند و هر کدام از آنان نماد یکی از صفات و عادات کلیشه یی زنان استند.

برای کلاریس شخصیت اول این رمان زنده گی از آشپزخانه آغاز میگردد، در روجایی های و سپیدی لباس ها دور میزند و درپختن غذا های خوشمزه وصحی برای خانواده اش ختم میشود. اما در این تسلسل زنجیری و روزمرگی که هر روز تکرار میشود کلاریس حس میکند که چیزی کم دارد و در پی شناخت این حلقة گمشدة شخصیت خود میبراید. او وقتی به ذهن خود مراجعه میکند، با وجود خوشبختی ظاهریش خود را دلزده مییابد. سرگشته وحیران میخواهد موقعیت خود را در بین فرزندان و شوهر بی اعتنایش دریابد. شاید امیل شخصیت تازه وارد یگانه کسی است که میتواند او را به حقیقت وجودش رهنمایی کند. او احساس خود را نسبت به امیل نمیتواند شناسایی کند. کلاریس ناخود آگاهش را  که به او  حقیقت  تمایل به امیل را بازگو میکند، سرکوب میکند و در ضمن حوادث قسمی جریان مییابد که کلاریس در مییابد که امیل او را عاشقانه دوست ندارد و او را به عنوان یک دوست خوب می پذیرد. کلاریس از بی تفاوتی آرتوش شوهرش ناراحت است. این ناراحتی در روان او ریشة عمیق دارد. آرتوش در گیر مسایل سیاسی و یا حداقل بحث و صحبت در این زمینه است اما کلاریس این را بر نمیتابد. برای او دنیا در آشپزخانه اش -که شباهت به آشپزخانه، هنزل و گریتل دارد- ختم میشود. زویا پیرزاد در واقع این را میخواهد بگوید که اگر آرتوش همسرش را جدی بگیرد و افکار خود را با او در میان بگذارد، کلاریس نیز میتواند با او همنوایی کند، اما به هیچ گرفتن کلاریس -به خاطر زن بودن- در مسایل سیاسی و اجتماعی از جانب آرتوش است که خشم کلاریس را بر می انگیزد.

"پرده را کشیدم و دوباره رفتم کنار آرتوش نشستم.(( سیمونیان. می شناسی؟)) روزنامه گفت ((امیل سیمونیان؟)) از زیر یکی از تشکچه های راحتی لنگه جوراب چرکی را کشیدم. مال آرمن بود. ((اسم کوچکش را نمی دانم.)) بعد یادم افتاد که ((شاید هم خودش باشد. اسم دخترش امیلی است.)) روزنامه ورق خورد. (( از مسجد سلیمان منتقل شده قسمت ما. زنش مرده. با مادر و دخترش زندگی میکند. بعد از گارنیک چشممان به این یکی روشن.)) به روزنامه نگاه کردم، منتظر که حرفش را ادامه بدهد.

خبری که نشد لنگه جوراب به دست رفتم توی راحتی چرم سبز، کنار پنجره نشستم. چند لحظه بعد به صدای یکنواخت کولر ها گوش دادم..."ص 23

"حس کردم در جایی که هیچ انتظار نداشتم ناگهان آینه ای جلویم گذاشته اند و من توی آینه دارم به خود نگاه می کنم و خود توی آینه هیچ شبیه خودی که من فکر میکردم نیست." ص 190

" شب توی رختخواب به آرتوش گفتم(( انگار همه ی عمر از آدم ها انتقام می گرفته.)) جواب که نداد سر چرخاندم و نگاهش کردم. خواب بود. چراغ خواب را خاموش کردم و به صدای یکنواخت کولر ها گوش دادم." ص 116

 کلاریس، شخصیت نا سالم  خواهرش الیس را نیز دوست ندارد و با این که نمیخواهد که او را برنجاند اما تحملش را  هر روزه در خانه خود ندارد. در حقیقت کلاریس نمیخواهد هیچ کسی را از خود خفه بسازد و همواره میخواهد اعمال خود را توضیح بدهد؛ اما من درون او با این عمل موافق نیست؛ میخواهد مبارزه کند، نمیتواند. پرسش دایمی او از درون خودش این است: چرا توضیح میدهم. کلاریس نمیتواند با خود صادق باشد، بناً همه احساسات خود را در تاریکی میگذارد و حتا جملة رمزی (( چراغها را من خاموش میکنم)) که دو بار در متن رمان تکرار شده است، نمادی است برای این که زنان در تاریکی شب با شوهران خود وظایف زناشوهری را انجام میدهند، تا سرپوشی بر جسم و روان خود گذاشته به اخفای احساسات خود بپردازند. از سویی دیگر این افاده بیانگر تاکیدی است که کلاریس برای عرض وجود خود میکند. او با گفتن چراغ ها را من خاموش میکنم نقطه یی بر پایان روز خود گذاشته و از احساس ((بودن)) خود  در جریان زنده گی مطمین میشود.

او به آرتوش که زنده گی را با او با عشق آغاز کرده بود می اندیشد. کلاریس حتا متوجه نشده است که چگونه این احساس در وجودش مرده است. از دیدگاه کلاریس شاید یگانه زنی که خوشبخت و کامل است، خانم نوراللهی است. بعد از کلاریس  خانم نوراللهی با شخصیت خود بر رمان سایه می افگند. او خانم استثنایی است که در تلاش  بهبود زنده گی زنان و سهیم ساختن آنان در جریان های زنده روز است. او بدون هیچ طمع و خواستی برای زنان سخنرانی میکند و برای زنانی که درگیر روزمره گی استند، از چیز هایی دیگر سخن میگوید.

"خانم نوراللهی زن لایقی بود. می دانستم شوهر دارد و سه بچه. مثل خود من. با این حال هم کار میکرد و هم فعالیت اجتماعی داشت. من غیر از کار خانه چه می کردم؟ جواب سلام سر پیشخدمت را دادم و فکر کردم ((خانم نوراللهی زن لایقی ست.))" ص78

"گفت می خواهد از زنان ارمنی دعوت کند در جلسه های انجمن شان شرکت کنند. گفت ((مشکلات زن ها به همه ی زنها مربوط میشود، مسلمان و ارمنی ندارد.)) گفت (( زن ها باید دست به دست بدهند و مشکلاتشان را حل کنند. باید به هم یاد بدهند، باید از هم یاد بگیرند.)) مثل سخنرانی اش حرف می زد.

توی خیابان داشتیم خداحافظی میکردیم که یادم آمد بپرسم (( آمده بودید مراسم 24 آوریل؟)) گفت آمده بود و با تعجب که پرسیدم ((چرا؟)) با تعجب گفت (( چرا که نه؟ فاجعه فاجعه ست، مسلمان و ارمنی ندارد.))..."ص 198

خانم المیرا سیمونیان-مادر امیل- شاهزادة ثروت گم کرده با چهرة نیمه افسانوی خود نیمه قهرمان دیگری است. پیوند زنده گی او به هندوستان شاید هم نمادی برای این چهره مغرور و خودخواه که در خوابهای خود زنده گی میکند، باشد- هندوستان در آثار داستانی دیگر داستانویسان نیز نمادی برای ثروت و افسانه است. المیرا سیمونیان با قد پست خود ارادة بلندی دارد و با غرور بر پسر ونوه اش حکم میراند و بیرون آمدن آنان را از حیطة قدرت خود بر نمیتابد.  المیرا از ازدواج اول پسرش راضی نبوده و حتا قراینی به صورت غیر مستقیم دخالت او را در مرگ خانم پسرش نشان میدهد. او قرار ازدواج دوم پسرش را با ویولت برهم میزند. وی در دنیای کهنه و پوسیدة خاطرات زنده گی میکند و نمیتواند پیوندی با نسل جوان داشته باشد، دقیقاً برعکس کلاریس که شدیداً میخواهد با نسل نو –فرزندانش آرمن، آرسینه و آرمینه و دوستان شان امیلی و دیگران-  تفاهم و روابط صمیمانه داشته باشد. به این دلیل وقتی به کلاریس میگوید که در تو چهرة جوانی خود را میبینم، او را به تعجب وامیدارد.

" با زن های دیگر فرق داری. به چیز هایی توجه میکنی که دیگران توجه نمی کنند. چیز هایی برایت مهم ست که برای زن های دیگر نیست. درست مثل خودم، مثل جوانی هایم شاید." ص 181

المیرا سیمونیان نمونه یی از زن هوشیار و کاردانی است که خود را می شناسد، او فیلسوفانه به زنده گی مینگرد و از پوچی زنده گی دلزده است از اینرو با همه جدال دارد.

" از وقتی که خودم را شناختم فقط تحمل کردم. اول برای پدرم، بعد شوهرم، حالا پسر و نوه ام. هیچ وقت کاری را که دوست داشتم بکنم نکردم." ص 182

کلاریس از دروغپردازی های مادر و خواهر خود دلزده است.  آلیس، خواهر کلاریس زنی در جستجوی شوهر، شکمبو، از خود راضی، خودخواه و ساده لوح است. که با زخم زبان به خواهرش میتازد. او بدون یک مرد زنده گی خود را هیچ می انگارد و چنان چه در آخر رمان دیده میشود او واقعاً بعد از این که با یوپ هانسن مرد هالندی قرار ازدواج میگذارد، به اندیشیدن سالم آغاز میکند. سیمای آلیس نمادی از یک زن بی هدف و بی اندیشه است که دنیا را سهل انگارانه مینگرد و نمیتواند به عمق قضایا برسد.

 " آلیس از کیف حصیر بزرگش شکلات چهارگوشی درآورد وزرورق دورش را باز کرد. شکلات را انداخت توی دهان، زرورق را پرت کرد روی میز آشپزخانه و با لپ باد کرده گفت: (( نگین انگشتر زمرد بود؟ حتماً از هند آورده."ص 41

"خواهرم هفت قلم آرایش کرده، در همان نیم ساعت اول گزارش کاملی از محاسن اخلاقی و تحصیلات و موقعیت اجتماعی خودش میداد. در مورد همه چیز از آشپزی و خانه داری گرفته تا سیاست و اقتصاد جهانی اظهار نظر می کرد. بعد از خواستگاری های متعدد و البته خیالی اش میگفت که تقاضایشان رد شده بود و سر آخر دربارة سفر انگلستانش حرف میزد. " ص 96

مادر کلاریس خانم آرشالوس وسکانیان زن بیوه سالخورده، وسواسی اما سرحال است که همان قدر که مشکلات و روانپریشی های آلیس را درک میکند از جهان کلاریس دور است.

نینا دوست سهل انگار کلاریس اهمیتی به ظواهر زنده گی قایل نیست. او معتقد است که همپذیری و درک متقابل در زنده گی زناشوهری اهمیت بیشتری از پختن غذا های خوشمزه و سفید نمودن روجایی ها دارد. او نقطة مقابل کلاریس است و کلاریس در بسا موارد از او نیز دلزده میشود، اما در هر حال دوستان خوبی محسوب میگردند. نینا کاری به عقاید سیاسی شوهرش ندارد. او در این مورد به مرد ها می خندد و از دیدگاه او مردان با این که می کوشند اما نمیتوانند که تغییری در وضع موجود بیاورند و حتا به حال خود مفید باشند. برای او زنده گی یک لحظه خوش و در عین حال مسخره یی است که ارزش جدی گرفتن را ندارد. برعکس آن چه کلاریس می اندیشد.

" از من می شنوی جفتشان مزخرف  می گویند. ولی  من همیشه به گارنیک می گویم عزیزم حق با توست. تو هم باید به آرتوش بگویی البته حق با توست.)) غش غش خندید، جرعه ای قهوه خورد و تکیه داد به پشتی صندلی. ((مردها فکر می کنند اگر از سیاست حرف نزنند مرد مرد نیستند." ص 22

کلاریس از سیاست فرار میکند و نمی خواهد که آرتوش نیز دستی بر آن داشته باشد. اما آرتوش به او توجهی نمیکند. بی توجهی آرتوش سبب دلزده گی بیشتر کلاریس از بحث های سیاسی میگردد. یقیناً اگر آرتوش وجود کلاریس را جدی بگیرد، وی به طرز متفاوتی خواهد اندیشید. پس سیاست بازی نمادی از وجود مردانه- آرتوش- است، که زنانه گی-کلاریس- را در ذات خود نمی پذیرد. دگردیسیی که در آن کلاریس موقف خود را شناسایی کرده نمیتواند،کلیشه یی است که امروز باید بشکند- یعنی دغدغه یی که زویا پیرزاد طرح میکند و داوری را برای خواننده گان میگذارد.

با خواندن این رمان سایه مه آلود از رمان بزرگ دیگری نیز بر ذهنم خیمه میزند. نزدیکی شخصیت های محوری،  افکار درونی آنان و خوشبینی در قبال سیاست ویژه روشنفکران ایران قبل از انقلاب اسلامی در رمان زویا پیرزاد، رمان ((سووشون)) اثر گران ارج سیمن دانشور را تعقیب میکند. نزدیکی و مشابهت کلاریس با زری قهرمان زن در سووشون ، آرتوش با یوسف قهرمان مرد سووشون، آرمن با خسرو، دو قلو های زری با دو قلو های کلاریس، دغدغه های زری و کلاریس هنگامی که در پی شناخت هویت مستقل خود استند و هراسی که هر دویشان از بر افتیدن خوشبختی خانواده های شان دارند، و جهانبینی کلیشه یی آنان-زنان- از زنده گی (زری باغ پر از درخت و گل خود را دنیای خود میخواند و کلاریس آشپزخانه و عمارت نه چندان جدید خود را دنیای خود میداند)، تاثیر پذیری ناخودآگاهی است که زویا پیرزاد از سیمین دانشور داشته است و  تشابهات این چنینی در شخصیت ها و اندیشه های طرح شده در هر دو رمان است که چنین تصوری را پدید می آورد. البته بحث در این زمینه مستلزم تحقیق جداگانه است.

 

رویکرد ها:

1- زویا پیرزاد، چراغ ها را من خاموش میکنم، نشر مرکز، چاپ نهم، تهران، 1383

2-کیت گرین، جیل لبیهان، درسنامه ونظریه نقد ادبی، ویراستار: دکتر حسین پاینده، نشر روزگار، تهران 1383

 

برگرفته از:

http://shaharnosh.blogfa.com/post-20.aspx

 

 

 

 

www.perslit.com