دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

شعری از مری اولیور            
ترجمه: شهناز خسروی

تلخکامی
براین باورم
که تو هرگز شادمانه نزیستی
بر این باورم
 که تو همواره فریب خوردی
بر این باورم
که بهترین یاران تو،
تنهایی بود و فلاکت.
بر این باورم
که سرسخت ترین دشمنانت،
خشم بود و فسردگی.
بر این باورم
که شادی نقشی بود از آن دست؛
که تو هرگز نتوانستی آن را بازی کنی
بی آن که بلغزی.
بر این باورم
که آرامش به رغم اشتیاقت،
بیگانه ای بود برای تو.
بر این باورم
که موسیقی برایت مالیخولیایی بیش نبود.
بر این باورم
 که تلالو هیچ فلز گران بها یا بدلی
به درخشش تلخکامی تو نبود.
بر این باورم
که سر انجام ،
بی آن که به آرام و قرار رسیده باشی
در تابوتت خواهی خفت.
آه،چه سرد و بی روح
در دامنه ی یک کوه
زیر انبوهی از گل های وحشی،سرد،بی پروا و آرام.

 

 

وقتی مرگ فرا می رسد


وقتی مرگ فرا می رسد
همچون خرسی گرسنه در پاییز؛
وقتی مرگ فرا می رسد
و به قصد خرید من بیرون می کشد از کیف خویش،
تمامی سکه های درخشانش را
و می بندد آن را به ضربه ای؛
وقتی مرگ فرا می رسد
همچون آبله؛
وقتی مرگ فرا می رسد
چونان کوه یخی میان استخوان های شانه،
برآنم از آستانه عبور کنم،سراپا کنجکاو،شگفت زده:
به چه ماننده خواهد بود آن سرای تاریک؟
زین رو نظر می افکنم بر همه چیز
 برادروار،خواهر وار
و زمان را چیزی بیش از یک پندار نمی انگارم،
و به  ابدیت به مثابه امکان دیگری می نگرم،
و هر حیات را گلی می بینم،
هم چون گل های یک مزرعه ی آفتاب گردان،
اما هر یک بی همتا،
 وهر نام را موسیقی خوشایندی در دهان،
هم چون تمامی موسیقی ها،که روی به سکوت دارند،
هر پیکری را شیری از شجاعت و هدیه ای گرانبها برای زمین .
در واپسین دم ،بر آنم که بگویم:در سرتاسر زندگی ام
عروس شگفتی ها بودم.
 دامادی بودم ،جهانی میان بازوانش.
وقتی که واپسین دم فرا می رسد،نمی خواهم سرگشته باشم
که آیا حقیقی و یگانه زیسته ام؟
نمی خواهم خود را آه کشان و هراسان ببینم،
یا مملو از کشمکش.
نمی خواهم بیننده ی صرف این جهان باشم
وقتی که مرگ را در آغوش می گیرم.

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست