شاهدان
خفته
ابراهیم
باران
بیگانگانیم
در گذر باد.
هرآز
لبخندی
برلبان ناچار.
فرشتگانیم
در زنجیر آه.
درودی
نابهنگام در
رقّت سپاسی به
اجبار.
اوراق
زرین خورشید
در
کنج پنجره ی
تنهایی مان
مطلع
آیات
سالوسانه
ایست
که در
نمورین
شبهامان
جستجو میکنیم.
رنگین
تار و پود
تفکرات حبسیم
بر
گُرده ی
امپراتوریهای
تن .
شاهدی
خفته
در
مخمل تصورات
دروغین
وقتی
که حکم انزوای
ما تقریر می
شود.
شاعرانیم
در کنکاش قلم
که
سیلابهای
سکوت را
بر
کُنده ی
موریانه زده ی
ساعات حک می
کنیم.
بیگانگانیم
فرشتگانیم
شاهدی
خفته
شاعرانیم.
خرد
و ناچیز
ای
بزرگ زشت
خویان روزگار
ترستان
را دیدم
و
خندیدم.
اشکهای
خشکتان
ذره
ای قلبم را
نرم نکرد.
اینک
اکنون مردی
دیگر
خرد و
ناچیز
در
کنج زندان
افتخارات شما
نیشخند
به لب
خشم
بارداری را
مزمزه میکند.
چشم
جنبش
تنها برگ زرد
خزان
در
انتهای شاخه ی
پایان
لرزش
کوچک سوی آتش
در
سنگینی سیاه
کنده ای نیم
سوز
نقطه
ای بی جا و گم
در
پهنای کاغذی
چروکیده
جوشش
بی اختیار
ثانیه ها
در بن
بست دیوارین
تن
تنها
نشان بودن
چشم
من
بازگشتwww.perslit.com