هوشنگ ابتهاج

 

هنوز عشق تو اميد بخش جان من است
خوشا غمي كه ازو شادي جهان من است
 
چه شكر گويمت اي هستي يگانه ي عشق
كه سوز سينه ي خورشيد در زبان من است
 
اگر چه فرصت عمرم ز دست رفت بيا
 
كه همچنان به رهت چشم خون فشان من است
 
نمي رود ز سرم اين خيال خون آلود
 
كه داس حادثه در قصد ارغوان من است
 
بيا بيا كه درين ظلمت دروغ و ريا
 
فروغ روي تو آرايش روان من است
حكايت غم ديرين به عشق گفتم ، گفت
 
هنوز اين همه آغاز داستان من است
 
بدين نشان كه تويي اي دل نشسته به خون
 
بمان كه تير امان تو در كمان من است
 
اگر ز ورطه بترسي چه طرف خواهي بست
ز طرفه ها كه درين بحر بي كران من است
 
زمان به دست پريشاني اش نخواهد داد
 
دلي كه در گرو حسن جاودان من است
 
به شادي غزل سايه نوش و بخشش عشق
 
كه مرغ خوش سخن غم هم آشيان من است

 

 

 

www.perslit.com