برای زهرا
سردار
صالحی
من گرفتار
اینام. تو
گرفتار چه هستی؟
برای تو
است زهرا. زهر
آ. زهر... سر...
ــ سر آ؟
ــ سرا...
میبینی؟
بر گل گور و
برابر دارم،
به دم اگر
بجویمت زهر میشوی.
همان یکگانهای
که در برابر
من است.
از گانه
تا برازگان
برو و بیا.
ــ ما در
کودکی زیاد به
گانهی
همدیگر میانداختیم.
یک جور بازی
بود.
به هدف
زدن، باری.
روشنک
خیال میکند
من بازی درمیآورم.
باور نمیکند
که من در فرو
شد آفتاب از
که رخ به بعد
را هیچ برج و
بنایی ندیدهام.
دیگر آن طورها
نیست که آدم
پیرتر که شود
بهتر بداند که
آن که از
دامنهی شرق برمیآید
کیاست؟ دیگر
دیده دل من را
کفایت است.
جای آب و دانه میدانم.
ــ روشنک،
گلم، روشن میکنی
چراغ را؟
چه میگویم؟
مگر نه روشنک
گفته بود نام من
راه به میان
نکش زشت است؟
میبینم
که از تو هم
نپرسیدهام.
آن هم امروز
که دست کم،
باری، به روز
زندگان بیا و
از آنها
بپرس. فردا
بهادر شانه
پیش ندهد که
چرا نام زهرای
ما را پیش
نهادهاند.
نام تو
درمیان آمده
است اما تمامی
نامها نام
مادر است. حتا
آن فاطمه که
جو میکاشت.
در یک کلام که
نه در چند
کلام خلاصه فاطمه
برای من فاذم
است و فادم
پادم است. پای
دم آدم.
ــ آ جدا
از دم مدار و
پیش آی!
تازه، مگر
نه زهرا نام
خواهر کوچک
بامداد هم
هست. همان که
خوب و بد نمیداند؟
گفتم:
لاکردار آن
اولی را من
دادم بامداد به
آن قشنگی، تو
چرا این را
زهرا کردی؟
گفت: هههه...
میشناسیش
که. خوش پیش میآید.
کهکه کبک کوهی
است برادرم.
دنیا را کیرش
هم نگرفته
است. من را به
هیچ گرفت همین
که دل بر پروانه
باخت افتاد پیاش
و ما دیددیم
که در مجلس
خواستگاری از
پروانه نشستهایم.
پری، پرهشته.
خاکی. همین
پروین.
زد به
کاسه ی سنت که اول
برادر بزرگتر
خانه. گفت من
اول راه به
خانهی غلام
باز کنم که با
پروانه راحت
باشم بعدش میمانم
تا تو عروسات
را به خانه
بیاوری. نگفت میمانم.
میبینی؟
باید کمی نرمش
کنم برای
داستان غزال
که شلاقی میروم.
گفت: من
آمدم خودم نام
بگذارم. آمدم
با تو راهی
آمده باشم. کم راهی
که با هم
نیامده بودیم.
میدانی که ما
سپیده و سحر و بامداد
و این نامها
نداشتیم. نامهای
ما آفتاب بود
و خورشید و
قمر و ماهسو
و سردار و مخدار
و دارو و سارو.
کتاب نخوانده
بودم اما این را
در میان گپ و
گفت شما و
رفتهی
روزگار حالیام
شده بود که
سپیده با آن
خیال سفر از
راه غرب به
خانه و شنیدن
صدای بامداد
دربین راه میرفتم
دلخوش که
مجبور نیستم
سحر را انتخاب
کنم.
ــ هههه...
سپیده کمی چپتر
بود.
هیچ. ما
رفتیم. حالا
پروین زاییده
یکی دو روز
هست و بامداد
هم یک اسهال
سختی دارد که
پدرش را
درآورده است و
حالا من رفتهام
اداره که
شناسنامه
بدهند. تا
گفتم طرف گفت
پ نداریم. نمیشود.
و شمرد ابجد
هوز تا به خط
لحوطی... بعد از
من پرسید توی
اینها پ بود؟
گفتم نه.
نشانش دادم که
اول نام مادرش
پ است. پروین
در شناسنامه
حتا. نشانش دادم.
گفت آن مال
پیش از انقلاب
است. آن هم
باید بیاید
عوض شود نام
برازنده
بگیرد. من
دیدم چه گیری
افتادهام
همان روزهایی بود
که پیچیده بود
که تو دررفتهای.
من میترسیدم
گیر بیفتم و
آن کارهایی را
که کرده بودیم
لو بدهم. گفتم
سحر و کار را
خلاص کنم.
گفتم: سحر
بنویس!
گفت: بارکالله.
سحر، سرو هم
میشود صدایش
زد.
هیچ. ما
آمدیم خانه.
سحر سحر سپیده
سحر میگذشت
تا به سن
مدرسه رسید.
رفتیم
شناسنامه را آوردیم
دیدیم نوشته
است زهرا.
تویش هم یک
برگه گذاشته
است که این در
روز تولد حضرت
زهرا زاییده
شده است. کوپن
پوشک و آبلهکوبی
رایگان دارد.
خوب می شود
بروی عوضش
کنی؟ کی میتواند
نام زهرا از
روی خود
بردارد؟
پس تو هم
به خود نگیر و
جهان بگیر که شایایی.
امروز روز
تو است و من با
تو و پیش تو نشستهام
و خیال میکنم
به خواهر کوچک
بامداد.
میخواهم
به سرا شوم،
به سر آ شوم.
ــ شطح؟
ــ نه این
دار و سر، این
الف سر گرفته،
این علف، این
زنده بر زه
زبان، بر زهبان،
پیش پای تو.
خاک...
ــ کی بود؟
ماهسو.
نام دیگر
فاطمه است.
مادر بزرگ
زهرا. خواهر
کوچک بامداد:
ــ سحر
گینی ز منزل
بار کردم...
اشکم را
در میآورد در
حالی که شبانه
و بیبار از
خانه در زدهام.
از آن همه
سوی، از سوی
آنسوی پیکر
مانده به چشم
سویی کور، و
از آن هم
روشنک مانده
بود
مانده
است...
ــ قربانت
چراغ را روشن
میکنی که ببینم؟
ــ مار میشود
و میرسد
زهرش.
ــ مگر نه
مار همان مادر
ما است؟
در باغ گل
رز نمیگرداندمات.
دور مخ میگرداندمت
تا مغان را به
گوزی راز بر
ملا کنی و
کفتر از قوزک
پای پارسیها درآوری.
نه گل، نه
بوته، نه شهر
مغان و نه آن
باغهای
باغانی فلان.
میبرم تو را
در آوا تا
برکشم و از
زهرا و زهر آ
به سرا
برسانمت، به
سر آ. مگر نه من
سردارم. الف
سرگرفته: آ.
ــ علف
پیش پای توام،
خاک و میدانم
که آن ابر اگر
زار گریه میکند
بر سر من است.
ـــ میبینی؟
میخواهم
به سرایت
بیاورم. به
خانه و نشانت
دهم که سر
کجاست و سردار
کجا نشسته
است. آن الف
سرگرفته را میخواهم
به یادت بیاورم.
داستان من و
تو داستان الف
با نیست. در داستان
من پیش از الف
درنگی است و از
سر گرفتنی.
اول داستان ما
الف نیست، آ
است. آن دهان
گشودن اول.
این گونه
خودی شدنی تا
این حد خانگی شدنی.
تا این که
ــ ای
بابای دانای
دانای دانای
تمام دانه ها،
گوش گشا:
ــ کیر و
کس است نخست،
سپس کُم، بعد
کار کله میرسد.
جز این کشک
است.
ــ نه من
در تنگ رم
دوستی نداشتم
مگر غزال و
غزال آهو
نبود. کل کوهی
بود و من
داشتمش به هفت
سال. چهارده
پانزده سال
بودم که بوی
کبابش را
شنیدم وقتی که
داشتم به خانه
برمیگشتم.
ــ میان
بُن سنای و
گور دختر
بودم. تا خانه
راه بود.
تشنه هم
بودم. اما
کجای و کی
بود؟ این را به
یاد نمیآورم.
این داستان آن
کل کوهی است
که برایت مینویسمش
منبع:
http://tangeeram.com/sefrebazgasht/zahra.htm
بازگشتwww.perslit.com