نامه ای آمد زمرد ساندنیست

 

از: گون اوغلی

 

نامه ای آمد ز مردی ساندنیست

پرسشی بودش برایت خواندنیست

گفت: ایرانی چه کردی تا کنون؟

از زمانی کرده ای شاه را برون؟

پاسخش داد آن یکی از پشت بام

گشته است مللا خوران هفت پشتمان

جای شاه بنشسته یک روباه پیر

با عبا عمامه گشته مثل شیر

گارد شاهنشاهی هم گشته سپاه

از امام مهدی اش گشته ساواک

هر چه هست از دین و حرف انبیا

کرده اند هفتاد میلیون را سیاه

کاه کردیم کوه و کوه کردیم کاه

از میان چاله افتادیم  به چاه!

گر نباشد باورت اینجا بیا

لیک وقت آمدن لُختی نیا

کشور ما روزگاردیگریست

هر که را بینی  بجای دیگریست

هیچ چیزی نیست بر جایش سوار

می شود رهبر در اینجا خر سوار

مسجد ما خالی از بهر نماز

جای دانشگاه شده هر جمعه باز

مثل یک گله زیارت می رویم

همچوخر برتارک سرمی زنیم

از برای هیچ گریانیم زار

کرده ایم برگرده یک خنگی سوار

مجلس ما پر ز ریش و پشم گشت

طول عمامه شد از تهران به رشت

تا بخواهی پر زوافور است رفیق

آیت الله ها همه مستند و  بیغ

همزمان بوده است ما را انقلاب

گند شد از بهر ما هم نان و آب

تو بگو آخر چه شد نیکارا گوآ

آخرش صاحب شدید مانا گوآ؟

پاسخی آمد زمرد ساندنیست

گفت ما را کاری با عمامه نیست

از کلیسا هم نداریم حاجتی

ساندنیستیم ما نه شیر پاکتی

روزگار ما نه آن سان است که بود

گرچه با اهل سیا هنگامه بود

از برای من بگو عمامه چیست؟

غسل در حمام یا گرمابه چیست؟

آیت الله ها چرا مستند و بیغ؟

از چه ریشت را نباید زد به تیغ؟

ریش و پشمت کار با دولت زچیست!؟

ربط ریش و پشم در این کارچیست؟

با سیاست اهل دین را کار نیست!

از سیاست اهل دین را بار نیست!

بهر دین کردید آیا انقلاب؟

چیست ربط دین تان با انقلاب!؟

نان تان کم بود یا که آب تان!؟

از چه ایران کرده اید مللا خوران!؟

گفت ایرانی که سر رفته کلاه!

کار ما گشته همش زاری و آه!

نان و ناموس و وطن را باختیم!

مفتخوران را آیت الله ساختیم!

داده ایم ایران و ایرانی بباد!

کوه ما از انقلابی موش زاد!

روزگار ما ز مللا گشته زار

باید هر عمامه داری زد به دار!

چشمهامان را گشودیم ساندنیست!

کشوره ما جای هیچ عمامه نیست!

انقلاب دیگری در راه ماست

جای مللا در زباله های ماست

پاسخش آمد به صد فریاد و آه

باز هم دادی شعار آب زیر کاه

آنچه ما دیدیم از خاک شما

رهبری دیگر بچابد از شما

مشکل ایران فقط عمامه نیست

شیخ و شاه و رهبرعلامه نیست

از شعار و حرف تو خالی بترس

بوی مرگ می اید از حرفت رفیق

باز هم خون ریزی با چاقو و تیغ

مرگ را باید بکلی وا نهاد

بهر آزادی میهن سر نهاد

گفتش ایرانی تو از من خر تری

مثل من داری شعارم می دهی

تو چه دانی آنچه بر ما رفته است

از میان ما که زندان خفته است

جای دانشگاه شده زندان ما

کشته اند پیر و جوان جان شما

باورت ناید بشو مهمان ما

تاببینی روزگار زار ما

نامه ای دیگر رسید از ساندنیست

گفت می دانم رییس جمهور کیست

دیدمش روزی که بود ماناگوآ

در خیابان بود او با اورتگا

هاله نوری نبود بالا سرش

مثل گاوی بود سردر آخورش

بگذریم از هاله نورت رفیق

گرچه از خنگی نماید بیغ بیغ

 

 

ادامه دارد

 

بازگشتwww.perslit.com