دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس سردبیر: perslit@gmail.com   نویساد و ارسال مطلب: info@perslit.com بایگانی پیوندکده بیانیه ها و برنامه ها سیاسی کتابخانه ادبیات بومی هنر داستان شعر

مهوش وثریا(رمانی ناتمام)
علی یحیی پور سل تی تی

مهوش با  موهای بلند وانبوهش که تا پیشا نیش را پوشانیده بود وصورت کشیدهء او با انبوهی از موهای ریز جوانی وغرور دخترانه اش که تا انتهای گوشهایش روئیده بود چنان اورا زیبا می نمود که نفس را در لحظه در سینهء هر مردی حبس می کرد ؛ترنم تبسم وخنده های بلند او در زیر دندانهای سفید وپهنش مخفی بود ؛ تر کیبی از پرستش خدائی اورا بر هر مردی تحمیل می کرد ؛ پیراهنی صورتی همیشه به تن داشت که با گلهای قرمز وارغوانی اش تا بالای زانویش کشیده شده بود ووقتی که راه می رفت هیکلش هم چون تارهای موسیقی در دل هر آدمی می نواخت ؛ زیبائی فسونگرانهء او هم چون ماه در شب مهتابی وپر ستاره در چشم  من  می در خشید ومرا  به رویاهای کودکانه میسپرد رویاهای کودکانه ای که مادرم مرا هرشب هنگام خواب در بالای هشتی خانه ء روستائی مان در شب های پرستاره وآسمان صاف دهم می برد وصدای مادرم هم چون صدای نسیم بادهای بهاری بر شالی زاران در گوشهایم مترنم بود .

پیراهن مهوش هم چون مهتابی از ماه را به چشم من مجسم می کرد وچنان بود که از دیدن او هر گز سیر نمی شدم من هر روز در کنار او بودم اما او بی آنکه بداند ؛ بسیار اورا دوست می دارم گاهگاهی بمن خیره می شد  وبه نگاه های من توجه می کرد ورویا های کودکانهء مرا می خواند که دوستش دارم ولی من سرم را پائین می آوردم وبا نوک خودکار با ساق جورابهایم بازی می کردم ووقتی که او به اطاق مجاور می رفت اورا از پشت سر نظاره می کردم راه رفتن او هم چون موج ساقه های نی در نی زاران بزرگ وانبوه که برا ثر وزش بادهای بهاری برهم می سا ئیدند ؛ می مانست وصدای بر خورد پیراهن او مثل این بود    که بادهای دریا طراوت وشادابی را به تن شالی زاران هدیه می کرد ند  واز لابلای آن بلبلان وحشی کوتاه کوتاه به پرواز در می آمدند واز شاخه ای به شاخهء دیگر می پریدند ؛ صدای بال پرنده ها وصدای لغزیدن ساقه های نی به هم وصدای مهربانانهء مادر در گوشهایم انگار ترکیبی بودند که مرا به سوی زیبائی های مهوش می بر د ند .

خانه ء  مهوش از یک طرف محصور بود وفقط پنجره ء کوچکی از بالای سقف آنرا به دنیای بیرون ارتباط می داد اطراف خانه بالکنی بلند با حاشیه های چوبی کار شده بود وفضای اطاقها را به حیاط بزرگ خانه متصل می کرد هر اطاق با پنجره و درب های متعدد آبی رنگ وبا طاقچه های بسیار زیبا وبلند و پهن به بیرون وبه فضای بالکن ها مربوط می کرد به طوریکه بین آنها یک ترنم وموزونی وهماهنگی ویژه  وزیبائی در فصل بهار که هوا خنک وبا طراوت بود می ساخت وآرامش عمیقی را برای ساکنین خانه بوجود می آورد ؛ خانه دو اطاق بسیار بزرگی داشت که یکی قدری کوچکتر بود ودر انتهای آن پستوئی بود که در آنجا یک لگن ویک آفتابهء مسی پر آب آماده بود  طول همهء اطاقها از هفت متر بیشتر بود وسقف بلند آن فضای مناسبی برای زیستن وآرامش وموسیقی می ساخت واز چوب های آبی رنگ ومنبط کاری شده پوشیده شده بود وبسیار ها رمونیک به تصویر می آمد  بر روی یکی از طاقچه ها راد یو ئی قدیمی وبزرگی بود که وقتی لامپش روشن می شد  نور مهتابی رنگی  بر روی فرشهای اطاق می گسترد وتلئلوی زیبائی را بر روی شیشه های رادیو مجسم می کرد وروی آن با حصیر زیبائی بافته شده بود بطوریکه با طنین صدای آن به بیرون خم می شد وهر روز اذان ظهر از آن فضای خانه واطراف را به لرزه در می آورد.

داخل طاقچه های اطاق با فرشهای ابریشمی قدیمی مزین بود وبا نقاشی های زیبائی روی آن به تزئین خانه کمک می کرد وبر روی یکی از آن تصویر ها ونقاشیها تصویر زنی بود نه به حالت شاعرانه بلکه سوار بر اسبی زیبا ورزمی ومسلح نقش شده بود وزیبائی خاصی را به درون خانه آورده بود ؛ مهوش این تصویر را بسیار دوست می داشت ومی گفت که عمویش از قفقاز آورده است وبه  او هدیه داده است .
در تهء اطاق شش صندلی ویک میز چوبی قهوه ای منبط کاری شده وبسیار زیبا قرار داشت که هر چند وقتی توسط خود آقای ملک زاده تمیز می شد  ولی کسی روی آنها نمی نشست اطراف دایره های هر صندلی کاملاٌ زیبا ومنبط کاری شده بود وترکیب هندسه ای بسیار موزونی داشت بطوریکه هلاله های پشتش با پایه هایش یکی بود واگر کسی روی آن می نشست غالب پشتش می شد ؛ میزو صندلی چنان به هم موزون بودند که آدمی هم چون یک بت آنها را می پرستید وبه هنر سازنده اش درود می فرستاد شاید به خاطر همین هم بود که کسی روی آنها نمی نشست و از زیبائی مقدس شده بود.

پدر مهوش همیشه در اطاق کوچک بود وبر روی پوست پشمی گوسفندی می نشست وبخاری نفتی قدیمی وعهد عتیقی همیشه جلویش روشن بود ونور مهتابی از شعلهء آن به فضای اطاق می تابید او همیشه در آن اطاق به راز و نیازهای شبانه اش مشغول می شد؛ پیر مرد در دوران جوانی ودوران  کارمندیش بسیار ظالم  بود ورتبهء نهء دوران رضا شاهی را داشت واکنون باز نشسته شده بود وپول کلانی از شهرداری می گرفت او با اشراف زادگان شهر رشت مراوده ودوستی داشت وتجسمی از مذهب را در خانهء خود مستقر می ساخت ومدام بر آن پای می فشرد پیر مرد مدام در فکر فشار خانهء قبر وعبور از پل صراط بود.

گفتم اطاق کوچک در انتهایش پستوئی داشت ؛ پدر مهوش در لگنی که در آنجا همیشه آماده بود می شاشید ومادر مهوش همیشه آن را به حیاط خانه می برد ودر مستراح می ریخت بالکن سراسری که تمام فضای خانه را به حیاط مربوط می کرد در انتهایش جائی برای شستن دست ووضو گرفتن داشت وسطل های آن در مواقع باران از آب شیروانی پر می شد ند  واگر باران نمی بارید مادر مهوش همیشه بایستی آن را از آب پر می کرد تا پدر مهوش صورت خود را در آنجا هر روز صبح بشوید ودر روز سه بار وگاهی هم بیشتر وضو بگیرد ؛ گاهگاهی من ومهوش وخواهر دیگرش که در آنجا زندگی می کردیم از آن آب استفاده می کردیم  وآب سطلها را مصرف می کردیم که صدای مادرش ماری خانم در می آمد وبه اعتراض به ما می گفت که آب را مصرف نکنیم ؛ خانهء مهوش یک طبقه بود وخود آنها در همان طبقهء اول زندگی می کردند وطبقهء هم کف آنها پسر آقای ملک زاده وخانواده اش در یک اطاق زندگی می کردند ودر اطاقهای دیگر مستاجرهای متعددی با خانواده هایشان با بچه های فراوان بودند .

در انتهای پستوئی که مشرف به دیوار بلندی بود وخانه را از خانهء همسایه جدا می کرد پله ای سیمانی وقدیمی بدون محافظ که تهء آن به حلقهء چاهی عمیق مر بوط می شد ؛قرار داشت  وطبقهء اول را به حیاط خانه هدایت می کرد شیب پله ها بسیار زیاد بود به طوریکه اگر مواظب خودت نبودی باسر به تهء چاه سقوط می کردی ؛ مادر مهوش هر روز صبح که آن سطل ها را از آب پر می بایست می کرد باید چندین بار از این پله ها با لا می رفت او همیشه خسته به نظر می رسید وهمیشه روزه داشت وتمام مدت سال من می شنیدم که اوروزه دارد گاهی برای پدرمرده اش روزه می گرفت وگاهی برای مادر مرده اش وزمانی برای روزهائی که مقروض بود یعنی روز هائی که به خاطر عادت ماهانه نمی توانست آن فریضهء دینی را انجام دهد روزه می گرفت وگاهی هم برای کسانی که به او  سفارش می کردند مجبور بود روزه بگیرد به خاطر همین زنی بسیار لاغر ونحیفی بود ومدام خسته بود وسرما خوردگی داشت  .

مادر مهوش لچکی سفید رنگ در انتهای پیشانی اش همیشه محکم بسته داشت وموهای او همیشه پوشیده بود من هر گز یاد ندارم که موئی از او دیده باشم چادری همیشه به تن داشت وگاهی آنرا محکم به کمر می بست ووقتی که اذان ظهر زده می شد قبل از اینکه غذا به خورد برای نماز به مسجد می رفت مسجد محله مسجد حاج صمد خان رشتی بود او از خانهای دوران محمد علی شاه در رشت بود او یک فئودال اشرافی وضد انقلاب مشروطیت بود   او مسجدی به نام خود در آنجا ساخته بود .

آقای ملک زاده منظم ومرتب برای نماز به مسجد می رفت وموقعی که نماز می رفت کلاه شاپوی خود را که از دوران " آقائی" خود که رئیس وکارمند عالی رتبهء شهرداری بود به یادگار داشت ؛ به سر می کرد وعصای چوبی خراطی شده را زیر بغل  می گرفت وبا پوتینی که سالها آنرا واکس زده ونگه داشته بود به پا می کرد ویک چارق سیاه هم رویش می پوشید به طوریکه وارد صحن مسجد می شد با پوتین خود می رفت وچارق خود را به کفشدار مسجد می سپرد ویک سکه مسی  شماره دار می گرفت وکفش های خود را در موقع نماز در می آورد وکنار مهروسجاده اش  می گذاشت وعصا را هم بغل کفشهایش می گذاشت وکلاه شاپوی خود را هم روی کفشهایش قرار می داد تا همیشه مواظبش باشد.
 پدر مهوش هر روز صبح از ساعت چها ر بامداد بیدار می شد وتلاوت قر آن می کرد وباصدای بلند تلاوت قر آن می کرد به طوریکه خواب در چشم کسی از همسایه ها واهل خانه نمی ماند ووقتی که اذان صبح فرا می رسید خودش با صدای بلند وگوش خراشش اذان می گفت او در بالکن سرتاسری خانه از هر جهت راه می رفت واذان می گفت به طوریکه شهر در خود می لرزید وهر انسانی از دور صدای اور ا می شنید بیدار می شد بارها من از زبان ملک زاده می شنیدم که می گفت مردم از صدای بلندش چرا بلند نمی شوند ونماز بر پا نمی گزارند مگر این مردم مسلمان نیستند ؟!راستی دین ومذهب وخدا وپیغمبر از مردم رخت بر بسته است ودنیا به آخر زمان رسیده است این مردم به بهشت و دوزخ وروز شمار وروز قیامت آیا باور ندارند ؟! وآیا نمی دانند که با شنیدن صدای اذان من مسئول می شوند واگر نماز بر پا نمی دارند وماه رمضان روزه نمی گیرند وروزه می خورند ودعا ومناجات نمی کنند؛آیا نمی دانند که روز قیامت نامهء اعمال آنها به دست چپ آنها داده می شود ودر آتش جهنم خواهند سوخت اینها هیچ انسانیت ندارند وانسان نیستند وهمشان جهنمی اند وای این بچه های من ؛ وای زنم ؛ خداوندا گناهان مرا ببخش ومرا غریق رحمت تو بفرما  ما را در عبور از پل صراط تو یاور باش؛ ما را در سرازیری قبر تو یاور باش ما را با حضرت محمدبن عبدالله مشرف حضور بفرما آمین یا رب العالمین .

آقای ملک زاده از رجاله های رشت بود وبه رضاشاه عشق می ورزید ودر دوران جوانی اش بارها به بادکوبه رفته بود ماری خانم مادر مهوش همیشه می گفت که او مدام مست به خانه می آمد وشدیداٌ عصبی بود ودادو فریاد هوار می کرد گاهگاهی اگر غذای ظهر باب دلش نبود همهء غذا ها وسفره را همراه کلیهء کاسه ها وبشقاب ها را به حیاط خانه پرت می کرد وبه زمین وزمان فحش و ناسزا می گفت من که آن اوایل زنش شده بودم  بسیار جوان بودم وبچه بودم وبشدت می ترسیدم وهر وقت این حالت را پیدا می کرد از ترس می لرزیدم وبه خانم بزرگ پناه می بردم خانم بزرگ زن اول آقای ملک زاده بود او مرا مثل دخترش نگهداری می کرد  واگر او نبود من از ترس می مردم وگاهی او قات یک هفته حالت عادی نداشتم او همیشه با خانم بزرگ دعوا می کرد خانم بزرگ چهار فرزند دختر داشت که همه شوهر کرده بودند یعنی آقای ملک زاده آنها را خود شوهر داده بود آقای ملک زاده خود شوهران دخترش را انتخاب می کرد واکثر دامادهای او دوستان مخموره ء خود او بودند .

اما آن زمان که من آنجا بودم خانم بزرگ که ما مادر بزرگ خطاب می کردیم بسیار پیر شده بود البته از آقای ملک زاده بسیار جوانتر وکم سن و سال تر بود ولی پشت خمیده ای داشت ومرتب از پا درد می نالید وپاهایش از هم باز شده بود وهر وقت راه می رفت می گفت اه ؛ اه مادر بزرگ آدم بسیار شوخی بود وهمیشه ما را می خنداند میان او ومادر مهوش بسیار خوب بود من هر گز بیاد ندارم که آنها مسئله ای بنام هوو داشته باشند همانطوریکه گفتم ماری خانم را به عنوان دخترش نگاه می کرد او برای دیدن مادر مهوش ومهوش وبچه های دیگر خودش وهم چنین پسرش که در طبقهء هم کف آن ساختمان زندگی می کرد؛ به پیش ما می آمد او پیش دختر بزرگش زندگی می کرد ولی بیشتر پیش مادر مهوش بود  وآنها ساعتها من می دیدم که با هم دردل می کردند انگار جفت آنها سرنوشت تاریخی یکسانی داشتند دختران آقای ملک زاده همه زیبا وموء دب بودند ولی مذهبی نبودند وبسیار مهربان بودند ماری خانم مادر مهوش می گفت من رضا شاه را از نزدیک دیدم وروزی آقای ملک زاده مرا بدون حجاب به جائی برده بود که همه اعیان واشراف شهر بودند ورضاشاه آنجا آمد هیکلی بسیار بزرگ داشت وصولت وهیبت داشت آدم از سبیلهایش می ترسید من تازه زن آقای ملک زاده شده بودم.

ماری خانم مادر مهوش دختری از روستای ما بود او از خانوادهء مذهبی در روستا بود ونسبت بسیار دوری با پدرم داشت ولی بسیار با پدرم ومادرم دوست بود آقای ملک زاده روزی گویا به مهمانی به روستا می آید وماری خانم را پسندیده بود  وانتخاب کرده بود وزمانی که زن وچهار فرزند داشت ماری خانم را به زنی گرفته بود ماری خانم از آقای ملک زاده حدود سی سال کوچکتر بود مادر بزرگ هر وقت پیش ما می آمد موقع مراجعه به خانهء دخترش که در وسط شهر بود من ومهوش را با خود به آنجا می برد من ومهوش واو در میان کوچه پس کوچه های شهر می گشتیم واز خیابانهای متعددی عبور می کردیم تا به خانهء دخترش که مادر بزرگ آنجا زندگی می کرد می رسیدیم من از این گردش درشهر وبودن با مهوش بسیار لذت می بردم من هیچ وقت ندیدم که  مادر بزرگ نماز به  خواند  ...

گفتم که مادر بزرگ دخترانش هر کدام در خانه ای مستقلی زندگی می کردند وکمتر به دیدن آقای ملک زاده می آمدند مهوش سه خواهر تنی دیگر داشت که دختران ماری خانم بودند ثریا یکی از آن دختران بود که زنی بسیار زیبا بود مهوش می گفت که خواهرش را که هنوز سیزده سال بیشتر نداشت بابا به یک قصاب پنجاه پنج ساله شوهر داده است وخواهرم مدام موقع عروسی گریه می کرده است وپس از عروسی مدام به خانه ء ما  می آمده است ولی محمد آقا دامادم اورا همیشه به دکتر می برده است وداستانهای غم انگیزی از خواهرش می گفت که من سر در نمی آوردم من زمانی که پیش مهوش بودم با او گاهگاهی پیش ثریا می رفتم ثریا زمانی که مارا می دیدبسیار خوش روئی ومهربانی می کرد ومی خندید او دو دختر دوازده ساله وسیزده ساله داشت که عین مادرش زیبا بودند ثریا بسیار جوان به نظر می رسید موهای بور وچشم های آبی او با چهرهء طلائی رنگش بسیار موزون بود محمد آقا شوهرش مردی بیمار بود وبسیار پیر شده بود به خاطر افراط در خوردن الکل از درد معده بسیار می نالید ومدام به دکتر می رفت محمد آقا وپدرش وبرادرانش همه قصاب شهر بودند وبخش بزرگی از گوشت شهر را توزیع می کردند ونظارت داشتند وهر کدام برای خودشان مغازهء بزرگی ومستقلی داشتند اما مشتری های محمد آقا همشان از رجاله های شهر بودند که محمد آقا گوشت را توسط شاگردش ویا نوکرانشان برای آنها می فرستاد .

روزی از روزهای سرد زمستان سال 40 13 بود وهوابه شدت سردو برفی بود وزمین با پوشش برفها کاملاٌ سفید شده بود وبرروی درختان انباری از برف مانده بود ودر زیر تلئلوی خورشید از لابلای ابرها  می در خشید  ورنگهای ارغوانی وزرد وسبز وبنفش به چشمهای مان منعکس می کردمهوش ومادرش به عیادت محمد آقا می رفتند چون او سخت بیمار ومریض بود مهوش مرا با خود برد وقتی که به خانه شان رسیدیم دختر کوچک ثریا در حیاط خانه را بر رویمان باز کرد او با چشمان گریان وافسرده به ما سلام گفت ومارا به اطاقی که پدرش آنجا بستری بود ؛برد ثریا زن جوان محمد آقا در کنارش نشسته بود ومدام اشک می ریخت در داخل اطاق یک بخاری قدیمی که از شعله های آن نور مهتابی رنگی به بیرون می تابید در کنار رختخواب محمد آقا قرار داشت ونورش را بر روی فرشهای اطاق می پاشاند  بالای طاقچه که مشرف به پنجره ای که فضای یاء س  آلود اطاق را به بیرون به فضای سرد زمستانی ارتباط می داد ؛ عکس ثریا ومحمد آقا بود که عکس عروسی آنها بود ودر قابی چوبی با ابعادی بزرگ به پنجرهء اطاق تکیه داده شده بود ثریا در آن تصویر کپیهء دختر سیزده ساله  ای بود که هم اکنون در حیاط خانه را برای ما باز کرده بود وغمگنانه به ما سلام گفته بود درست با همان قد و قواره  مو نمی زد محمد آقا یک کت سرمه ای رنگی به تن داشت که خطوط راه راه کاملاٌ در تصویر مشخص بود وپیراهن سفید رنگ با کراواتی  پوشیده بود  صورت گوشت آلود وخپله اش وبا سر طاسش دقیقاٌ مشخص می کرد که یک قصاب ماهری باید باشد . ولی ثریادر آن عکس می خندید درست مثل بچه ای که مردی به او عروسکی داده باشد؛می خندید  ؛ صورت کشیده وبور او با مو های طلائی  اش که بر روی پستانهای کوچکش لمیده بود هم چون غنچهء گل سرخی را می مانست که شکفتن را در بهارانش انتظار می کشید .

ثریا کنجکاوانه به دور بین عکاسی خیره شده بود ولی حتی ساعتی را بعد از ثبت آن تصویر پیش بینی نمی کرد .؛ در کنار عکس او یک ساعت زنگ دار قدیمی که مرتب تک تک می کرد وفضای غم آلود اطاق را با بیرحمی  تمام از پنجره به بیرون پر تاب می کرد وبه زمستان سرد وبه غرش باد های آن می سپرد؛ محمد آقا در رختخوابش که بر روی فرشی بزرگ گسترده شده بود ؛ دراز کشیده بود وهیچ حرف نمی توانست بزند چهرهء زرد وچروکیده وپریده ای داشت ریش های تیزو خشن وسفید رنگی تمام چانه اش را پر کرده بود صورتش چنان لاغر وآب رفته بود که به زیر دندانهای او مخفی شده بود چشم ها یش  گود رفته وبینی بسیار کشیده وبلندی داشت وبه طرف سقف اطاق آرام خوابیده بود واز تهء گلویش گاهگاهی نفسی با صدای خر خر کنان بیرون می آمد وثریا در کنار بسترش نشسته بود وشدیداٌ اشک می ریخت ووقتی که مادرش را دید وحشتناک فریا کشید وبر سیاه بختی خود ناله می کرد که در سن جوانی بیوه می شود مهوش هم می گریست وبه مو های طلائی رنگ ثریا دست می کشید واورا نوازش می کرد بچه های کوچک ثریا شدیداٌ می گریستند وهر کدام در گوشه ء اطاق ایستاده بودند وانگشت سبابهء دست راستشان را می جویدند وهم چنان  آب دهنشان بر روی پیراهن و چانه شان می ریخت وبلند بلند گریه و زاری می کردند پیدا بود که شدیداٌ از فریاد مادرشان ترسیده اند به طوریکه به عطسه کردن افتاده بودند وخلط غلیظی از گلویشان بر روی پیراهنشان ریخته بود وهم چنان اشک می ریختند مهوش آنها را ساکت وآرام می کرد ودر حالیکه بر روی مو هایشان نوازش می کرد با دستمال خلط روی پیراهنشان را پاک می کرد آنها هنوز سیزده ساله ود وازده ساله بو دند که پدرشان را از دست می دادند .

ماری خانم مادر ثریا دخترش را دلداری می داد وبه او می گفت دخترم به خدای بزرگ تکیه کن که بخشنده ومهربان است وحامی ستم دیدگان است وحامی یتیمان است سرنوشت همین است سر نوشت آدمی روی پیشانی او نوشته شده است همهء ما روزی می میریم جوان یا پیر ندارد ؛ ساکت وآرام باش دخترم خواست خداوند بوده است که این سر نوشت تو باشد خداوند بالای سر ماست وسایه اش بر سر ماست هر چه داده است رحمت او ست وخواست اوست اینطور اراده کرده است که سر نوشت ترا بنویسد خودت را زیاد افسرده وناراحت نکن وشیون وزاری نکن خداوند به تو صبر می دهد به خداوند تکیه کن؛ بابا ومن هیچ گناهی در سر نوشت تو نداشتیم تقدیر اینگونه بوده است خداوند بزرگ پشت وپناه تو وبچه های تو هست ما به جز خداوند هیچ کس دیگر نداریم باید به او توکل کنیم وبه او توسل به جوئیم وبه خواست و رضای او تسلیم شویم که در غم یاور مان است دنیا هیچ وفائی ندارد دنیا هیچ ارزشی ندارد همه ء ما رفتنی هستیم من هم مثل تو بسیار جوان  وبچه سال بودم واز شو هر داری هیچ چیز نمی دانستم که به آقای ملک زاده شوهر دادنم انشاالله محمد آقا حالش خوب می شود ودوباره قبراق و سر حال وسالم به مغازه اش بر می گردد.

ثریا که هم چنان به حرفهای مادرش گوش می داد وبه دهان باز شدهء شوهرش که صدای خرخر از آن بیرون می آمد وبه زحمت نفس می کشید ؛ می نگریست وفکر می کرد که الان او آخرین نفسهایش را می کشد ولی مادرش هم چنان دعا می کرد وورد می خواند ودخترش را ساکت می کرد .مهوش بالای سر خواهرش ایستاده بود وهم چنان که بر موهای او که بر صورتش لمیده بود دست می کشید وخواهرش را دلداری می داد ومی گریست ودودختر زیبای ثریا با دو چشم آبی شان هم چنان کز کرده در گوشه ء اطاق به مادرشان خیره شده بودند من به سقف اطاق وبه روشنی خیره کننده ای که از پوشش برفها روی شاخه های در ختان انجیر خانه شان از پنجره بر چهرهء غم آلود ثریا می تابید وبه دستهای مهوش که بر سر ثریا بود وبه دو دختری که در گوشهء اطاق به مادرشان خیره شده بودند وانگشت سبابه ء دست ر استشان را می جویدند ؛ نگاه می کردم ....

 

 

رضا سبیل با سبیلهای پر پشت که تا بناگوشش کشیده شده بود  مرد لاغر اندام ومهربان  وشجاعی بود او کارگری بود در کنار خیابان زیر شیروانی یک مسجد قدیمی یک دکهء کباب فروشی داشت اوکبابهایش را با آب انار ترش وچوچاق (چوچاق گیاهی است علفی وبسیار معطر که در صحرا ها وکوپایه های گیلان به شکل خود رو می روید گیلانی ها آنرا  با نمک سائیده وبا خیار می خورند ) خوشمزه ومعطر می پخت واز این بابت مشتریان فراوانی داشت وهمیشه سرش شلوغ بود وهمیشه اطرافش کارگران  صف کشیده بودند  او هر روز ساعت پنج صبح بیدار میشد وکباب ها را برای کارگران که آنرا با کتهء سر د در صبح می خوردند آماده می کرد رضا سبیل شب که به خانه بر می گشت  از کلهء غروب که وقتی هوا تاریک می شد تا پاسی از شب  گوشت هائی که از قصابی؛ که سهمیه ء هر روزش بود؛ را می گرفت ؛ خرد می کرد وبرای فردایش آماده می کرد زنش هم به او در این کار کمک می کرد گاهی خرد کردن گوشت  تا نیمه های شب طول می کشید.کار رضا سبیل کار طاقت فرسائی بود ولی او به کارش فوق العاده علاقه مند بود وهمیشه می گفت نان از بازو بخور منت  سرمایه دار نامرد نبر.

 

درکنار دکهء رضا سبیل دکهء کبابی دیگری بود که پیر مردی هم کارگرش بود رضا سبیل می گفت پدر من وجد من در این مکان سالها کباب فروشی می کردند واین محل در واقع محل کار اجدادی ماست در ست همین جا زیر این شیروانی ؛ واین مرد تازه پیش من بساط باز کرده است ؛ تازه کار است اول ها خیلی موءدب بود ولی الان فهمیدم که آدم جالبی نیست مشتری مرا با ادا واشاره به طرف خود می برد مدام به من سفارش می کند که قیمت کباب ها را بالاتر بفروشیم وهم کباب های لاغر تری به مشتری به دهیم من نمی دانم از کجا آمده است" مار از پونه بدش می آید دم لانه اش سبز می شود" هنوز نیا مده است در فکر خریدن دکان است آنهم در وسط شهر خدا باید این ها را بشناسد خودش هیچ کار نمی کند همهء کار ها را آن پیر مرد می کند من سی سال است در این جا کباب فروشی دارم هر گز به مسجد نرفته ام ولی این هنوز دست نمازش خشک نشده است مرتب به نماز می رود وتمام آدمهای بزرگ وتاجران محل را می شناسد وبا آنها رابطه گرفته است البته من فکر نمی کنم آنها این آقا را محل بگذارند ولی همیشه سعی میکند خودش را به آنها بچسباند وبه من سفارش می کند به مسجد بیایم وهمش سوءال می کند که چرا مسجد نمی آیم ؟!

به تو چه مردکهء قرم ساق من سی سال است که به مسجد نمی روم وکسی از من چنین سوءالی را نمی کند آنهائی که به مسجد می روند همه شان "جا نماز برای شهر داری  آب می کشند"یک مشت حقه باز دروغ گو و عیاش و دزدند برای چه بروم با آنها هم صف بشوم ونماز به خوانم من نمازم این مردم است شکم این ها را اگر توانستم سیر کنم بزرگ ترین کار را کرده ام صد نار و سه شاهی هم گیر من می آید که خوراک زن و بچه های من می شود خدا نیازی به نماز من ندارد خدا بی نیاز است وچه نیازی به ستایش ونماز من دارد راستی ایرج جان تو که آدم تحصیل کرده ای هستی برای من روشن کن که اینها که می گویند خداوند نیاز مند نیست پس چرا روزانه برای او پنج با ر نماز می خوانند اگر هم خدا نیاز مند نبود پس چرا نیاز به خلق کردن ما داشت ؟! این که این چیز ها را  به گوش مردم می کنند که خدا بی نیاز است ومی گویند ما را خلق کرده است وما باید به او ستایش بکنیم ونماز بخوانیم با عقل من جور در نمی آید من که این زیر ایستاده ام ودارم سی سال این حرفها را گوش می دهم با خود می گویم که آدم که نیاز نداشت چرا گندم می کارد ؟واگر خداوند نیاز نداشت چرا ما را خلق کرد پس خدا بی نیاز هم نیست اگر خدا نیاز مند باشد پس مثل من بشر باید باشد ؛ چون فقط آدم نیازمند است پس معلوم میشود این ها حرفشان دروغ است آن روز حاج گل آمده بود پیش من ودوتا سیخ کباب از من  خورد پنج ریال داد من یک ریال را به او پس دادم می گفت مال خودت گفتم نه حاجی من انعام وپول اضافی قبول نمی کنم واز او  پرسیدم این حکمت را به من گفت "کله ات بوی قرمه سبزی می دهد "این حرفها چه است رضا سبیل می زنی ؟! وجوابم را نداد و رفت؛ تو بمن بگو ایرج حرفم درسته؟ بلی رضا سبیل حرفت درسته  انسان خدا را ساخته ؛اول نیاز داشت که به سازد چون دنیا را نمی فهمید؛ نمی فهمید چگونه باد می آید؛ چگونه زلزله می آید آتشفشان را نمی فهمید روز را نمی دانست چگونه بوجود می آید نمی دانست خورشید وماه چیست ورعد وبرق را نمی دانست چگونه حاصل می شود  آخر انسان برخلاف حیوان موجود متفکری است؛ فقط انسان می تواند فکر کند به خاطر همین سوءالات متعددی برای انسان پیش می آمد که پاسخی برایش نداشت خدا را بوجود آورد که به سوءالاتش جواب بدهد اول ماه را می پرستید واز ماه سوءال می کرد بعد خورشید را خدایش کرده بود وبعد بت ساخته بود واز بتی که خدایش بود سوءالاتش را می پرسید  در واقع انسان برای پاسخ به سوءالاتش خدا را آفرید وساخت ولی این خدایان  هر چند روح کنجکاو انسان را آرام می کردند کمکی به انسان نکردند وانسان در اثر گسترش دانش وعلم که نتیجهء کار دائمی او بود به این سوءالات پاسخ گفت وفهمید خورشید چیست وماه چیست ورعد وبرق کدام است وچرا زلزله می آید به همهء این سوءالات از طریق دانشی که آموخته پاسخ گرفت  ولی امروز شیادانی بنام امامان وپیغمبران وآخوندها از این خدایان که انسان خودش آنهارا ساخته است دکان درست کرده اند دکان قدرت وپول؛ پیغمبر هم این دکان را برای به دست آوردن پول وغارت اموال مردم وزنهای مردم وبه دست آوردن قدرت آن را در عربستان ساخته است که بازار مکه که حاجی ها می روند یکی از آنهاست؛ قبر امامان هم یکی دیگر از آنهاست که مردم را به چاپند راستی میدانی در آمد امام رضا چقدر است؟ همه را شاه می گیرد ودر خارج یا سرمایه گذاری میکند ویا مخارج سفر به سوئیسش است   این خدایان هیچ کمکی به انسان نکردند هیچ بلکه انسان اسیر این خدایان شد بشری که مذهبی است آزاد نیست انسان باید اول با کار ودانش خود  از این بند رها شود؛ سر نوشت انسان دست خود انسان است خدا هیچ دخالتی در سر نوشت انسان ندارد انسان با کار وکوشش ومبارزه می تواند سر نوشت خود را تغیر دهد ؛  خوشبختی انسان دست خود انسان است ؛  مذهب  افیون مردم است مذهب   حالا شده دکان مکاره  وفریب مردم بلی رضا سبیل ؛ رضا سبیل نگاهی به ایرج کرد گفت یک کباب پیش من بخور با آب انار خوب ترشش کردم ...

 

راستی از این مرد صحبت می کردم مرتب مدتی پاپیچ من شده است که با او شریکی کا ر کنم مردکه زورش به من نمی رسد نمی تواند مشتری های مرا بگیرد می خواهد با او شریک بشوم نه سر مایه دارد نه کار خوب برای مشتری می کند آنوقت می خواهد با من شریک شود وزحمت سی سال مرا بگیرد عجب!دیگر نمی داند که ما خودمان یک عمر کرم این کار هستیم وگردن ما همیشه شق و بالا است وتا بحال نوکری هیچ کس را نکردم این ها اهل کار نیستند ایرج اگر بودند آدم خوب همکاری می کرد همکاری وشریکی بد چیزی نیست ولی اینها همش در فکر" به چاپ به چاپ" هستنداین گوشت ها را هم خودش خرد نمی کند بلکه آن پیر مرد با زنش در خانه خرد می کنند وشبها مثل من این کار را انجام می دهد  و واین مردکه مفت خور آن روز می گفت که از هوای سرد خیابان خسته شده است ومرتب به مسجد می رفت ودر آنجا ولو میشد وهمهء کار ها به گردن این پیر مرد بیچاره بود.

این جور آدم ها به درد شهر داری می خورند که از مردم کلاشی کنند وآنها را به چاپند این مرد مرده است برای شهر داری آن زمان که قدری جوان تر بودم با پدرم کار می کردم آقای ملک زاده مسئول شهر داری بود یک روزی آمد با کلی پاسبان تمام بساط ما را جمع کرد ومرتب اذیت می کرد وبه ما فحش و ناسزا می گفت ایرج جان جلویش وایستادم وبه اش گفتم مردکه ء قرم ساق خودت هستی ؛ هرچه به ما میگوئی اسمت هست ؛ آدم کثیف و بد دهنی بود ومرتب فحش می داد دوتا پاسبان مرا به شدت کتک زدند ومرا به  کلانتری بردند وتمام دکه وبساط مرا توقیف کردند برادرم این جا استشهاد محلی کرد  همه زیر استشهاد را امضاء کردند که من وپدرم سالها این جا کار می کنیم وآنها مجبور شدند مرا آزاد کنند اما کاری به کا ر دکهء بغلی من نداشتند نمی دانم چه حکمتی بود ؟!که کاری به کار او نداشتند اگر استشهاد مردم نبود این مردکهء فاسد مرا آنجا نگه می داشت وبعد ها نمی دانستم چه سر نوشتی دارم الان می بینم هر کس برای خود یک بساطی سر هم کرده وفوری هم در فکر خریدن دکان در وسط شهر است ؛ بعد سر قفلی دکانها سر به فلک می زند وکرایه اش بالا است وتمام این خرج ها را آدم مجبور است روی قیمت گوشت بکشد واز مشتری بگیرد آنو قت قیمت گوشت بالا می رود ومردم کباب نمی خورند واگر هم می خورند این ها که الان مشتری من هستند اینها نمی خورند اینها سی سال است مشتری دایم من هستند همشان کارگر ند ودر اطراف شهر کار می کنند وموقع نهار می آیند پیش من .

دیروز یکی از اینها می گفت زنش برای بچه اش ساندویچ خرید ه است وبچه دیشب تا صبح از درد شکم نمی توانسته است به خوابد ومدام گریه می کرده است وشدیداٌ اسهال گرفته بوده  است این سوسیس دیگر چه گوشتی است ؟! شنیدم همش آت واشغال ماندهء گاو ها باشد که به مردم می دهند که ما همشان را پرت می کنیم وگوشت صاف به مشتری می دهیم اگر اشغال نباشد برای چه بچه ء آدم درد و اسهال می گیرد؟؛ محمد آقا قصاب؛ وتمام فک و فامیلشان دارند کار خانهء کالباس سازی باز می کنند اینها یک عمر مردم را در بازار چاپیده اند من تمامشان را یک یک در بازار می شناسم حالا دارند یک جوری دیگر  آت و اشغال را به خورد مردم می دهند وحتماٌ هم هر دکانی برای اغذیه فروشی باز شود باید از این کارخانه روزانه  ده تا پانزده کیلو سوسیس از آنها بخرد وگرنه سهمیهء گوشت را از او قطع می کنند وگوشت به او نمی دهند  در واقع جمع کرد ن  بساط ما؛ من فکر میکنم به خاطر  همین باشد چون محمد آقا قصاب داماد آقای ملک زاده است اینها همش به خاطر فروش تولید کارخانهء  کالباس سازی است که محمد قصاب دارد راه می اندازد خوب ما کارمان مانع فروش آنهاست ودارند به ما فشار می آورند ولی در مقابلش می ایستم ایرج.

 

اینها دستشان به عرب وعجم وصل است والان حرفش در بازار است که به ما گوشت ندهند دیروز قصاب من به من می گفت واین حرفها را زمزمه می کرد ویک جوری داشت به من حالی می کرد که سهمیهء شانزده کیلو گوشت برای من ندارد ومی گفت رضا سبیل دارند همه چیز را سهمیه بندی می کنند مسلم است اگر هر کباب فروشی شانزده کیلو گوشت صاف به مردم به دهد دیگر بساط این اغذیه فروشی ها که اشغال به مردم می خورانند ؛ بسته می شود البته من از دکان گرم راحت وبهداشتی که همه چیز دارد بدم نمی آید نه باران به سرم می بارد نه بر سر مشتری من می بارد ونه برف وسرما اذیتم می کند ونه هم در فصل تابستان از گرمای اجاق وچین چین های ذغال سر وصورت مرا می سوزاند تازه گرده وخاک ذغال هم نمی خورم واین گر د ه و خاک ذغال که موقع باد زدن بوجود می آید به سینه ام نمی رود من از بهداشت وتمیزی خوشم می آید واستقبال می کنم ولی این همه پول کلان برای چهار متر دکان چرا می گیرند؟ومن از کجا بیا ورم ؟ مضاف به اینکه آدم را نمی گذارند فقط کباب خود را بفروشد بلکه بنجل وآت و اشغال های آنها را هم باید آب کنم چه فایده دارد آنوقت آدم مشتری ندارد واگر هم داشته با شد مشتری راضی نیست نه آدم خودش راضی است نه مشتری راضی است من الان سی سال از این مشتریها که مثل من هستند؛ زنده هستم وزندگی من می چرخد اگر آنها نباشند من یک روز هم نمی توانم سر پا باشم.

آگر اشغال به آنها بدهم در واقع انگار به خودم داده ام این آقایان هیچوقت این آت و اشغال را که در مغازه می فروشند هرگز خودشان لب نمی زنند وبه بچه های خود هم  نمی دهند آنهائی که اشغال به مردم می فروشند در واقع از این مردم نیستند یک مشت دزدند از اینها می پرسی چرا این ها را به خورد مردم می دهید؟! در حالیکه بهترین گوشت را داریم؛ می گویند باید بازار به چرخد؛ رادیو تلویزیون هم علیه ما تبلیغ می کند می گوید گوشت ما غیر بهداشتی است ومرتب از سوسیس وکالباس تعریف می کند آخوند نخجوانی که از مشهد آمده است دیروز در مسجد  لاکانی  علیه ما صحبت کرد ومردم مسجد را سفارش کرد که پیش ما کباب نخورند وکباب ما را نجس دانست وگفت حرام است این مردکه قرم ساق  در عوض از کارخانهء کالباس سازی کلی تعریف کرد آخر ایرج جان آخوند چه به این حرفها ؟!  آخوند باید برود روضه اش را به خواند وپنچ ریالی اش  رابگیرد چه کار به کار گوشت دارد مگر دکتر است ایرج جان مثل اینکه زمین زمان دارند علیه ما برنامه ریزی می کنند تا این آب باریکه ای که زندگی مرا تاء مین می کند از من بگیرند اینها می خواهند آدم را به گدائی بکشنند ولی من تا زور وبازو دارم از این دکه وازاین مشتری هایم دفاع می کنم واینها را برای مشتریانم افشاء میکنم .در واقع آنها از منند پدر خدا بیا مرزم همیشه یک شعری برای من می گفت ومن آنرا در حافظهء خود دارم برات می خوانم شعر از سعدی است که می فرماید :"بنی آدم اعضای یک پیکرند ... که در آفرینش زیک گوهرند ...چوعضوی به درد آورد روزگار ...دگر عضوها را نماند قرار ... توکز محنت دیگران بی غمی ... نشاید که نامت نهند آدمی ... البته سعدی می فرماید اینها آدم نیستند به خاطر همین من به اینها قرم ساق می گویم .این مشتری ها یم را  عین بچه های خود می دانم اگر من گوشت فاسد به آنها به فروشم خوب همه مریض می شوند وقتی که مشتری مریض شود وراضی نباشد خوب آبروی آدم از بین می رود وهیچ کس با آدم سلام علیک نمی کند در این بازار همه به من سلام علیک می کنند وبه من احترام می گذارند برای چه هست برای اینکه مال بد وفاسد به آنها نفروختم .  

هر چه خودم می خورم به مشتری ام می دهم روی پاهای خودم هستم تمام گوشت را خودم خرد می کنم شب ها تا پاسی از شب من وزنم گوشت خرد می کنیم زبس که سر پا ایستاده ام پاهایم میخچه پیدا کرده است واز درد واریس پا بسیار شبها به خود می پیچم همهء این ها را  تحمل می کنم پدر م سالها این کار را کرد وسر انجام سل گرفت ومرد من هم می دانم سرآخر به این بیماری دچار خواهم شد چون دود چربی های گوشت همراه با دود ذغال آدم را مسلول می کند واین را من زمانی که سرمای شدیدی می خوردم وبه دکتر می رفتم دکتر به من  گفت که این دود برایمن مضر است باید در فکر دکانی باشم ولی ایرج جان با کدام پول ؟ من به کسی باج نمی دهم دنیا دارد روز به روز بد تر میشود همه چیز دارد از بین می رود کار کاسبی شده است دزدی وکلاه برداری وواقعاٌ عجیب است !!

صبح زود از خواب بلند شدم هوا بارانی وسرد بود وباد تندی شاخه های در ختان انجیر   حیاط خانه ء مهوش  را به هم می کوبید صدای "سیستوی "کارخانهء ابریشم کشی  رشت سکوت صبحگاهی شهر را شکسته بود وکارگران گروه گروه به سر کارمی رفتند ؛  از پله های پر شیب خانه با تر س اینکه مبادا به تهء چاهی که زیر پله بود ومحافظی نداشت سقوط کنم ؛ به حیاط خانه آمدم سر وصورت خود را شستم وخواب صبح از چشمانم پرید روبه روی من مشرف به اطاقی بود که یکی از مستاء جرین خانه با پنج فرزند قد ونیم قدش در آن اطاق زندگی می کردند ومادرشان از خواب بلند شده بود وبچه ها را آماده می کرد تا به مدرسه به روند اطاق آنها مشرف به هشتی بود که کاملاٌ با سطح زمین هم طراز بود به طوریکه رطوبت حیاط خانه به هشتی آن کشیده می شد ولی رطوبت زیر حصیرهائی که رویش کشیده شده بود مخفی بود بچه ها خواب آلود بودند وهمشان از سرما می لرزیدند واکثرشان عطسه می کردند ولی مادرشان آنها را لباس می پوشاند وکلاه و شال گردن به سر و گردن آنها می پیچید وبا یک کیف مشکی با قفل های طلائی رنگ؛ رویش ؛ روانهء مدرسه می کرد ماری خانم ومهوش هم بلند شده بودند ماری خانم تازه از نماز صبح فا ر غ شده بود واز نانوائی محله برمی گشت  مهوش برای من چای وصبحانه آماده کرده بود اما آقای ملک زاده وخواهر دیگر مهوش تا نزدیکی های ظهر می خوابیدندآقای ملک زاده که با اذان صحبش همه را از خواب بیدار کرده بود تا ظهر استراحت می کرد   ومن هر روز نان را با چائی شیرین می خوردم  مهوش وخواهر دیگرش تا پنج کلاس بیشتر درس نخوانده بودند اصولاٌ آقای ملک زاده با تحصیل دختران زیاد جور نبود  وبیشتر از شش کلاس توصیه نمی کرد مدرسه ءما تا خانهء مهوش بسیار دور بود در میان راه مدرسه از کوچه و پس کوچه های شهر عبور می کردم خانه ها ی  سفالی با درب ها وپنجره های چوبی قدیمی همه جا را پر کرده بود گاهی سفیدی  پنجره های آلو مینیومی از دور به چشم می خورد وخود را به درب ها وپنجره های  چوبی وکوچک ومشبک هندسه ای که به حالت ظریف وزیبائی هم چون تار های حصیری؛ با فته بودند  ؛ تحمیل می کرد ومنظرهء مضحکی را بوجود آورده بود وآدم ها را به مسخره می گرفت از داخل شیروانی های  خانه های سفالی که لوله های حلبی بلندی آنها را از امتداد دیوار هائی که از خشت خام ساخته بودند وملاتشان سفید بود ؛ بر زمین هدایت می شد ند  وجریا ن آب حاصل از ریزش با ران باشدت از دهانهء آنها به بیرون می ریخت وبر سنگ فرش داخل کوچه ها گسترده وپهن می شد و زود محو می گردید وگاهی هم روی لباسها وسر آدم ها چکه می کرد   .

 

خیابانها اکثرشان ساکت و آرام بودند وگاهگاهی ارابه ای به موازات اتومبیلی از آن عبور می کرد؛ اطاقهای اتو مبیل ها از چوب ساخته شده بودند  وآنها را اتومبیل های "کبریتی " می گفتند اتومبیل های نوع دیگری هم بودند که روسی بودند و"پاپیدا "نام داشتند ولی اطاقهای ماشینهای "کبریتی" را در رشت می ساختند وچوبشان از چوب گردو بودند؛  ارابه ها گاهی با اسب حرکت می کردند وصدای نعل آنها در برخورد به سنگفرشهای خیابان تا دوردست می آمد وبخار تنفس اسب ها در هوای سر د وبارانی  شهر رشت هم چون توده ئی مه ای شکل فضای اطراف را پر کرده بود واز دور هاله ای از انتهای کوهی ویا دره ء مه آلودی را در خیابانها به تصویر می آورد گاهی هم انسانی ارابه ای را مثل اسب از پشت می کشید واز پستی ها وبلندیهای شهر عبور می داد در موقع عبور ارابه از خیابان صدای "جرزوورز "پای چرخ ها وصدای بر خورد جعبه ها روی ارابه که پر از انار ساوه وخیار  اهواز بودند؛ که در زمستانها به رشت می آوردند  ؛ به گوش می رسد ارابه چی موقع کشیدن ارابه در حالیکه به طرف جلو خم شده بود وتسمه ای که به انتهای دوبازوی بلند ارابه متصل بود ؛ به شکم او تکیه می داد ودرست  ارابه چی را هم چون اسبی به تصویر می کشید؛ ارابه چی موقع عبور از بلندی های شهر "یاعلی " "یا علی "می گفت ودر حالیکه تمام وزن خود را روی تسمه می انداخت ومواظب تعادل ارابه بود ؛ و به جلو حرکت می کرد.

 انار های ساوه با نوار های کاغذی که به رنگهای مختلف زرد و ارغوانی در داخل جعبه ها چیده بودند وگاهی با وزش باد ها از لابلای آن به بیرون می پریدند ودر هوا پراکنده می شدند دلم برای خوردن آن انار ها لک زده بود وهمیشه دلم می خواست یکی از آن انار ها به زمین بیافتد وبگیرمش .در اطراف خیابانهای بزرگ گاهی سپور های شهرداری دیده می شدند که با جارو ی چوبی از جنس بته های درخت شمشاد خیابانها را تمیز می کردند وهر کدام فرغونی چوبی با خودشان حمل می کردند که دو بیل دسته بلند ودسته کوتاه به حالت عمودی که در اشغالهای داخل فرغون فرو رفته بود وخود فرغون یک چرخ چوبی بزرگی در قسمت جلو ودوچرخ کوچکتر در قسمت عقب داشت به طوریکه سپور شهر داری همیشه مجبور نبود آن را با نیروی با زوی خود بلند بکند بلکه کافی بود آنرا به جلو هول بدهد سپور فرغون را از خیابانهای پر چاله  که گاهی آبهای با ران در آن جمع شده بودند ؛ عبور می داد ومدام بر حجم اشغالها می افزود وقتی  فضای فرغون پر میشد اطراف آنرا با ورقه های حلبی به طور عمود ی  در جدار داخلی فرغون می گذاشت وحجم آنرا افزایش می داد به طوریکه آت واشغالهای جمع شده در آن کوهی میشدند وخودش در پس اشغالها گم می شد وموقع راه رفتن در حالیکه به جلو هول می داد با صدای بلند برای اینکه به مردم وبه عابر پیاده بر خورد نکند می گفت یا الله یا الله وهمینطور آنرا از شهر بیرون می برد ودر یک محلی می ریخت وآنرا آتش می زد به طوریکه منطقهء بسیار زشتی را بوجود می آورد که مدام می سوختند ودود حاصل از سوختن بخشی از شهر را آلوده کرده بود در داخل آشغالها قوطی های حلبی روغن نباتی شاه پسند ؛ روغن نباتی ورامین "آبخانه" شکسته ؛ گهوارهء شکسته شدهء بچه ها پارچه های کهنهء پلاسیده شده وحصیرهای کهنهء فرسوده شده گالوش های سر خ رنگ وسیاه رنگ کهنه وپاره شده کفش های وصله زده پهن اسبها که از خیابانها جمع شده بود چرخ های لاستیکی ماشین ها وهزاران آت اشغال دیگر در آن دیده میشد .

در مسیر راه از میدان شهر عبور می کردم میدان شهر محصور بود به راستهء مسگران راستهء کارگاه های خراطی راستهء کارگاه لحاف دوزی راستهء کتاب فروشان راستهء صرافان؛ وکاروانسراهای متعددی در اطراف میدان شهر که آنرا بازار شهر می گفتند قرار داشت  در میدان شهر راستهء ماهی فروشان قرار داشت که هر کدام ماهی سفید که بدنشان زیر شعاع خورشید  می درخشید به دست داشتند وجار می زدند ماهی سفید دوتومان ماهی سفید خاویار دار دو تومان "اشپل " خاویار ماهی سفید  پنج ریال" ماهی روده" یک ریال هی جار می زدند ومردم را به خریدن ماهی تشویق می کردند وهر روز من این مسیر را طی می کردم. 

   
 گفتم مدرسهء ما تا خانهء مهوش بسیار دور بود من هر روز بایستی چهار بار این راه را پیاده طی می کردم راه بسیار خسته کننده بود ولی چاره چه بود تصمیم خودم بود  که در آن مدرسه بروم ؛ مدرسه در قسمت اعیانی شهر بود وآقای ملک زاده با سفارش زیاد اسم مرا در آنجا ثبت نام کرده بود با آنکه یک ماه از سال تحصیلی گذشته بود ولی با سفارش آقای ملک زاده مدرسه مرا پذیرفته بود ؛حیات مدرسهء ما بسیار بزرگ بود وبا دیوارهای محکم وبلندی محصور شده بود وسر ساعت هشت صبح در حیاطش قفل می شد واگر کسی دیر می کرد پشت در می ماند واگر می خواست به مدرسه داخل شود بایستی توضیح قانع کننده برای این کار می داشت چون مواجه با سوءالات متعدد ناظم مدرسه می شد ناظم مدرسه آدمی بسیار خشک وخشنی بود خصوصاٌ  از دانش آموزانی که از روستا ها ویا شهرستانهای اطراف می آمدند متنفر بود وآنها را به هر طریقی که می توانست تحقیر می کرد اگر بین دو محصل دعوا میشد طرف رشتی را می گرفت وطرف آن کسی را که می شناخت می گرفت اصل موضوع برای او مهم نبود فقط رابطه بود که حاکم بود او بسیار کینه ای وبد خلق بود واگر با کسی لج می کرد دیگر ولش نمی کرد محصل باید قید تحصیلش را در رشت می زد چون دست مدیر وناظم مدرسه به عرب وعجم بند بودند وبه همهء دبیرستانهای رشت سفارش می کردند که نام محصل مورد نظر را ننویسند ومحصل مجبور بود به شهرستان برگردد وشهرستان هم رشتهء مورد نظر ودلخواه دانش آموز را نداشت ومجبور بود رشتهء تحصیلی خود را که حتی یک سال از آن را گذرانده است ترک کند وبه شهرستان بر گردد و در واقع مدرسهء ما یک دبیرستان نظامی بود این بود که بچه های روستائی به موقع وارد مدرسه میشدند وسعی می کردند بهانه دست ناظم مدرسه ندهند .

هیچ کدام از بچه های روستائی که با من هم زمان سیکل اولشان را  در شهرستان  تحصیل می کردندنتوانسته بودند در آن مدرسه که آقای ملک زاده نام مرا در آن نوشته بود ؛ ثبت نام کنند  چرا که همه ء بچه های شهرستانی دوست داشتند در آن مدرسه ثبت نام کنند چون معلمین بسیار خوب ومهربان وبا سوادی داشت ویکی از بهترین مدارس رشت بود دبیرستانهای رشت تماماٌ طبقه بندی شده بودند یعنی هر کس آزادی نداشت هر جا که خود خواسته است تحصیل کند دبیرستتانهای در جهء یک ودو وسه داشت در واقع این درجه بندی یک نوع کلاسه کردن مدارس رشت بود که هرکسی باید آش خود را به خورد اکثر شهرستانی ها را به مدارس درجهء سه می فرستادند وجایشان آنجا بود در واقع مدرسهء درجهء سه کیفیت بسیار پائینی داشت ومعلمین آنها همشان یک پا ملا وآخوند بودند وناظم مدرسهء بسیار خشنی داشتند .

این تحقیر وتوهین علیه دانش آموزان شهرستانی وروستائی فقط از طرف مدیر مدرسه نبود بلکه اکثر بچه های رشت همشان روستائی هارا تحقیر وتوهین می کردند وآنها را مسخره می کردند واین بود که همیشه بین دانش آموز روستائی با دانش آموز رشتی دعوا بود ومدام مورد موآ خذه از طرف مدیر مدرسه قرار می گرفت بدیهی بود اخراج یا توهین را بایست روستائی یا شهرستانی تحمل می کرد اکثر محصلین همه بچه فئودالهای رشت بودند ویا بچه حاجی بازاری وبچه ء افسران ارتش وشهربانی رشت بودنداین بود که دو فرهنگ متضادی در فضای مدرسه حاکم بود و از نظر روابط اجتماعی بین دانش آموزان جهنمی بود تنها  دلیل عمده که این مدارس داشتند هویت بسیار انسانی معلمین مدرسه بود که ما دانش آموزان روستائی را در آنجا بند می کرد این معلمین اکثرشا ن رشتی نبودند واگر هم رشتی بودند هیچ کدام رابطه ای با این گونه آشغالهای فرهنگی نداشتند واین بزرگترین نقطهء مثبتی بود که ما روستائی ها داشتیم که ما را وادار می کرد تحصیل خود را در آنجا تمام کنیم .

تحقیر وتوهین یکی از شنیع ترین وغیر انسانی ترین فرهنگ وشوینیزم ملی رشتی ها بود وهنوز هم هست واین مسئله در تمام ادارات دولتی ومراکز کاریابی وجود داشت یک محیط بسیار انگلی وروانی که از یک مشت اشغال ولمپن که در مدرسه تحصیل می کردند وشدیداٌ هم مورد حمایت مدیر مدرسه بودند واین در بالاترین مسئولین فرهنگی کشور نمی توانست بدون برنامه باشد چون این مسئله روحی بسیار کشنده ای روی دانش آموز روستائی می گذاشت وروحیهء دانش آموزان روستائی را داغان می کرد چون روستائی ها به خاطر زندگی در محیطی آرام روستا از بسیاری از شارلاتان بازیهای شهریها به دور بودند واصلاٌ با روحیهء آنها سازگاری نداشتند ودر نتیجه تحمل این جنگ روانی و فرسایشی بسیار برای آنها مشکل بود وچه بسا موجب ترک تحصیل آنها می شد ویا با  اختلالات روحی وروانی دچار می شدند وتعا دل روحی خود را ازدست می دادند وقادر به درک مفاهیم علمی نمی شدند وکیفیت تحصیلی آنها افت می کرد واین بطور مطلق یک سیاست استعماری وسرمایه در ایران بود که اجرا می شد چون اولین ضربه ای بود که  به روستائی می خوردو از طرف مدیر ویا ناظم مدرسه بود وباعث ایجاد ترس واحساس حقارت در روحیه ء دانش آموز روستائی میشد وهمان تا آخرین لحظهء زندگی اش اورا نا موفق نگه می داشت وهر گز از ذهنش پاک نمی شد...

                                                                           شهریور ماه سال  1365        
                                                                          علی یحیی پور سل تی تی
   

     

 

به صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست