
م.ساقی
آنروزها
من از سرزمینی زندانی می آیم
آنجا که سوارانش را تردید با خود برد
و بر جای ساکنان اش،
زندگی را
شکنجه می شوند
آنجا که زیبایی تو را کفر می ورزند
لبخندم را تهدید می کنند،
و بر شعرهایم خاک می پاشند
آنجا که پنجره ها را به گلوله می بندند،
و چشمها را تاریک می خواهند
باور کن بانو
پیش از هجوم طوفان
نوجوانی ام آزاد بود
نمی خواستم آرامشم ویران شود
خانواده ام را خوشبخت بودم
پدرم را،
مادرم را،
و برادران و خواهران را لذت می بردم
نمی دانم چگونه بگویم
نمی دانم چگونه بنویسم
روزهای من تاریک نبودند
و شبهایم ازهراس لبریز نبود
لحظه ها احساس را می فهمیدند
طنازی ِ دختران جاذبه ای داشت
راستی در مردمان موج می زد
کوچه ها می خندیدند
و مرگ
اینچنین دُژخیم و گستاخ نبود
آنروزها،
خیابانها لبریز از مهربانی بود
شاعران،
در آشیانه ی غربت نمی پوسیدند
و موسیقیدانان،
سازهایشان را نمی گریستند
افسردگی،
حد و مرز خویش را می شناخت
و هیچ دختری
باکرگی خویش را حراج نمی کرد
باورکن بانو
آنروزها آبها زلال تر بودند
نان
طعم دیگری داشت،
بوی گلها روشنتر بود،
گیاهان سبزتر می رویدند،
و صدای جیرجیرکها
از دوردست گندمزار پیدا بود
خشنودی همه جا حضور داشت
غرور پامال احتیاج نبود،
دوستی ها با معرفت تر بودند،
و رفاقت تا خدا می رفت
آنروزها،
قناری ها رنگ دیگری می خواندند
پروانه ها عاشق تر بودند
و در شبدرزار می شد ساعتها زندگی کرد
آنروزها،
مردمان مردمی تر بودند
عشق با زندگی نامهربان نبود
نومیدی انگیزه را نمی فرسود
تنهایی شوق را نمی گزید
و همسایه ها،
سایه هایشان خنک تر بود
آنروزها
آرامش دهکده
آبی تر از آسمان برلن بود
و بوی شب بوها
تا آنسوی مُحَجّر می رفت
بهار پر از گنجشک بود
سپیده دم ِ زلال داشت
و گلهایش،
از دور خوشبو بودند
تعطیلات تابستانی
با بازی "هفت سنگ" آغاز می شد
و سیزده بدر،
با "الک دولک" میانه ی خوبی داشت
آنروزها،
برای تسخیر یک قلب
راستی کافی بود
با لبخند هم می شد
مادر بزرگ را خوشبخت کرد
و اکنون،
به گیسوان تو هجرت کرده ام بانو
تا چشمانت ریگزار را دویده ام
می خواهم آشنا شوم ناشناخته های تو را
سرزمین هایی که در خود داری،
شهری که در آنجا دوست داشتنی هایت را آذین بسته ای
می خواهم از یاد ببرم تاریکی هایم را
و آوا دهم روشنایی با تو بودن را
مرا به روستاهای دوردست رؤیاهایت مهمان کن
به سایه سار باغ های پوشیده از شادکامی
به چشمه ساران روان در جانت
به سپیده ای که در آن آغاز شده ای
به دشتهایی که بر آنها تابیده ای
و کشتزارانی که بر آنها باریده ای
مرا آشنا کن با تاکستان پوست باکره ات
با نیشکرستان لبانت
می خواهم به زیبایی های تو سفر کنم
می خواهم در آغوش بگیرم آن گیسوان زرین را
و لبریز شوم مستی آور نفس هایت را
می خواهم به یاسهای پنهان در پیراهنت راهی بجویم
وغارت کنم هوس ترا
می خواهم بیتوته کنم در زیتون زاران پیکرت
و ترا از آن خود سازم
باور کن بانو...
01.04.2005