قصه ی رئیس
کن کیسی
برگردان: سعید باستانی
من پولی نداشتم، ولی به سرم زد که اسمم را بنویسم. هرچه او بیشتر دربارۀ صید ماهی آزاد حرف میزد من هم بیشتر دلم میخواست همراهشان بروم. میدانستم دارم حماقت میکنم؛ اگر امضا میکردم درست مثل این بود که صاف و پوستکنده بهشان گفته باشم کر نیستم. اگر جریان قایق و ماهیگیری را شنیده بودم معلوم میشد که تمام حرفهای محرمانهای را که از دهسال پیش بهاینرو جلوی من زدهاند آنها را هم شنیدهام. و اگر پرستار کل این موضوع را کشف میکرد، یعنی میفهمید که من همیشه از نقشههای پلیدش خبر داشتهام، با ارۀ الکتریکی میافتاد به جانم و از جای دیگری کرولالم میکرد. بااینکه خیلی دلم میخواست با آنها بروم، ولی هروقت به فکرش میافتادم، خندهام میگرفت: اگر میخواستم چیزی بشنوم باید کرولال باقی میماندم.
شب قبل از سفر ماهیگیری تو رختخوابم دراز کشیدم و راجع بهش فکر کردم، منظورم راجع به کربودنم است و راجع به تمام سالهایی که نگذاشته بودم کسی بفهمد گوشم میشنود، و این سؤال برایم پیش آمد که آیا ممکن است یک روز بتوانم طور دیگری رفتار کنم؟ ولی یک چیز یادم آمد؛ این من نبودم که این کرولال بازی را شروع کردم، بلکه اول مردم بودند که طوری باهام رفتار میکردند که انگار من کودنتر از این حرفها هستم که چیزی بشنوم یا ببینم یا حرفی بزنم.
و این جریان پیش از آمدنم به بیمارستان شروع شده بود، خیلی پیش از اینها رفتار مردم طوری بود مثل اینکه من کرولالم. در ارتش هر که روی بازویش از من خطهای بیشتری داشت همانطور باهام رفتار میکرد. میگفتند با هرکسی به شکلوشمایل من باید اینطور رفتار میکرد. حتی زمانی که به مدرسه میرفتم، به یاد دارم میگفتند من به حرفهای آنها گوش نمیدهم و به این دلیل آنها هم از گوشدادن به چیزهایی که من میگفتم دست برداشتند. همینطور که روی تختم دراز کشیده بودم سعی کردم به یاد بیاورم که اولین بار کی بود که متوجه این موضوع شدم. فکر میکنم زمانی بود که هنوز تو دهکده زندگی میکردیم. تابستان بود...
... در حدود دهسالم است و جلوه کلبه هستم و دارم روی ماهیهای آزاد نمک میپاشم که بعداً آنها را پشت خانه آویزان کنم که میبینم ماشینی از جاده پیچید به راه خاکی که مزرعه را به دو قسمت میکرد. توی دستاندازهای راه چنان گردوغباری هوا کرده بود که فکر کردم پشتش قطاری را یدک میکشد.
ماشین را تماشا میکنم که خودش را از تپه بالا میکشد و نزدیکیهای حیاطمان ترمز میکند؛ گردوغبارش همینطور میآد و به عقب ماشین میخورد و پخش میشود تو هوا و عاقبت روی علفها و گلها مینشیند و قرمزشان میکند. ماشین و ذرات گردوغبار زیر نور خورشید برق میزنند. میدانم که اینها نمیتوانند جهانگردهایی باشند که بعضی وقتها با دوربینهایشان به این حوالی میآیند، چون آنها هیچوقت تا این اندازه به دهکده نزدیک نمیشوند. اگر ماهی بخواهند از فروشندههای کنار جاده میخرند؛ هیچوقت به دهکده نمیآیند چون فکر میکنند ما هنوز پوست سر سفید پوستها را میکنیم و آنها را به تیر میبندیم و آتششان میزنیم. نمیدانند بعضی از آدمهای ما الان توی شهر وکیل دادگستریاند. اگر بهشان بگویم باورشان نخواهد شد. درحقیقت یکی از عموهای خود من وکیل شد و پاپا میگوید او این کار را فقط برای این کرد که ثابت کند میتواند، در حالی که ترجیح میداد اینجا بماند و ماهیگیری کند. پاپا میگوید اگر مواظب نباشی، یا مردم هرطور شده به کاری وادارت کنند که خودشان میخواهند، یا اینکه ممکن است مثل قاطر کلهشقی بکنی و فقط از لج آنها درست برخلاف چیزی رفتار کنی که آنها میگویند.
درهای ماشین همهباهم در یک زمان باز میشوند و سه نفر ازش بیرون میآیند، دو نفر از جلو و یک نفر از عقب. از شیب تند تپه به طرف دهکده بالا میآیند و من میبینم دو نفر اول دو تا مردند که کت و شلوارهای آبی تنشان است، و نفر عقبی، آنکه از عقب ماشین بیرون آمد، پیرزن مو سفیدی است که لباسش مثل زره شقورق و سنگین است. تا از مزرعه به حیاط ما میرسند زهوارشان دررفته و نفسنفس میزنند و عرق از سر و رویشان میریزد. مرد اولی میایستد و دهکده را برانداز میکند، قدکوتاه و خپل است و کلاه سفید به سر دارد.قفسههای فکسنی ماهیها و ماشینهای دست دوم و لانه مرغها و موتور سیکلتها و سگها را نگاه میکند و سرش را تکان میدهد.
ـ تو تمام زندگیت همچین چیزی دیده بودی؟ حالا خودمانیم، ترا به خدا قسم راستش را بگو، دیده بودی؟
کلاهش را برمیدارد و دستمالش را آهسته به سرش میکشد که عین یک توپ قرمز لاستیکی است؛ انگار میترسد که یا سرش دستمال را کثیف کند یا دستمال سرش را.
ـ تصورش را میکردی که آدمها خودشان بخواهند اینطوری زندگی بکنند؟ بگو دیگه جان، میکردی؟
چون به غرش آبشار عادت ندارد خیلی بلند حرف میزند.
جان کنارش ایستاده و سبیلهای نمکی کلفتش را بالا کشیده که بوی ماهی آزادی که دست من است تو بینیاش نرود. از گونهها و گردنش عرق میریزد و پشت کتش هم حسابی خیس عرق است. توی دفترچهاش مشغول نوشتن مطالبی است. دور خودش میچرخد و به کلبهمان، باغچۀ کوچکمان و لباسهای قرمز و سبز و زرد مهمانی مامان که روی طناب آویزان است نگاه میکند. آنقدر میچرخد تا یک دایرۀ کامل میزند و دوباره به من میرسد. طوری به من نگاه میکند که انگار دفعۀ اول است که چشمش به من میافتد، درحالیکه فاصلهاش با من به دو متر هم نمیرسد. به طرف من خم میشود و چشمهاش را تنگ میکند و دوباره سبیلهایش را بالا میکشد، انگار این منم که بوی گند ازم بلند است نه ماهی.
جان میپرسد: «فکر میکنی پدر و مادرش کجاند؟ توی خانه؟ یا زیر آبشار؟ حالا که این همه راه آمدهایم بهتر است حرفهامان را با رییسشان بزنیم.»
خیکیه میگوید: «من یکی که توی آن بیغوله برو نیستم.»
جان از بین سبیلش میگوید: «آن بیغوله جایی است که رییس زندگی میکند بریک بریج، یعنی مردی که آمدهایم باهاش تاخت بزنیم، سر کردۀ عظیمالشأن این مردم.»
ـ تاخت بزنیم؟ من که نیستم، این کار من نیست. کار من ارزیابی است نه تصادق.
این حرف جان را به خنده میاندازد.
ـ بله درست است. اما یک نفر باید آنها را از طرحهای دولت آگاه سازد.
ـ اگر حالا هم ندانند بهزودی خبردار میشوند.
ـ همچین کار مشکلی هم نیست که برویم تو و با او صحبت کنیم.
ـ توی آن آلونک؟ سر هرچه که میخواهی باهات شرط میبندم که آن تو پر از مار و عقرب است. میگویند رفتن توی اینجور آلونکها خوشیمن نیست. گرماش را بگو، خدا بهمان رحم کند. پیداست که عینهو کورۀ آجرپزی است. نگاش کن. ببین این بچه سرخپوست چطوری پخته، حسابی جزغاله شده.
میخندد و با دستمال به سرش میکشد. وقتی زنش بهش نگاه میکند خندهاش بند میآید. سینهاش را صاف میکند و تفی به خاک میاندازد و میرود روی تابی که پاپا روی درخت عرعر برای من بسته مینشیند. خودش را تاب میدهد و با کلاهش صورتش را باد میزند.
هرچه بیشتر راجع به حرفهای این مردک فکر میکنم خونم بیشتر به جوش میآید. او و جا به صحبتشان دربارۀ خانه و دهکده و زمین و اینکه آنها چقدر میارزند ادامه میدهند و من فکر میکنم آنها این حرفها را به این دلیل جلوی من میزنند که خیال میکنند انگلیسی بلد نیستم. احتمالاً آنها اهل مشرق هستند، جایی که مردم راجع به سرخپوستها فقط چیزهایی را میدانند که تو فیلمها نشان میدهند. فکر میکنم که وقتی بفهمند من تمام حرفهایشان را میفهمم خیلی خجالت خواهند کشید.
میگذارم راجه به خانهمان و گرما باز هم چرند بگویند؛ آنوقت بلند میشوم و با لهجۀ شسته رفتۀ کتابیم به مردک خیکی میگویم که آلونک ما خیلی هم از خانههای شهری خنکتر است! «مطمئنم که از مدرسهمان و حتی از آن سینمایی که تو شهر دالس با چراغ نئون رو سردرش نوشتهاند «سالن ما خیلی خنک است» خیلی خنکتر است!»
میخواهم بهشان بگویم که اگر بیایند تو میروم پاپا را از روی داربستهای آبشار میآورمش، که میبینم انگار نه انگار حرفهای مرا شنیدهاند، حتی نگاهمام نمیکنند. خیکیه روی تاب جلو و عقب میرود و از روی صخرهها به مردهای قبیله نگاه میکند که آن پایین روی داربستهای آبشار ایستادهاند. از این فاصله و از پشت توری که از ذرات آب بافته شده است، فقط میشود رنگ پیراهنهایشان را تشخیص داد. گاهگاهی میشود دید که یک نفر مثل شمشیربازها دستش را دراز میکند و یک قدم به جلو می کوبد، و بعد نیزۀ بلند دو شاخهاش را روی سرش بلند میکند که نفر دیگری که روی داربست بالای سرش ایستاده، ماهی آزاد نیزه خورده را که پیچوتاب میخورد از سر نیزه بردارد. خیکیه مردها را تماشا میکند که سر جاهاشان زیر تور عظیم آب ایستادهاند، و هر بار که یکی از مردها نیزهاش را در آب فرو میکند، چشمهاش خیلی سریع باز و بسته میشود و زیر لب غرشی میکند.
آن دو تای دیگر، یعنی جان و زنک، فقط ایستادهاند. حالت هیچکدام از این سه نفر طوری نیست که حکایت از شنیدن حرفهای من بکند؛ درواقع هر سه از من رو برگرداندهاند، مثل اینکه ترجیح میدهند من اصلاً آنجا نباشم. یکی دو دقیقه وضع بههمینحال میماند.
خیلی مضحک است، اما انگار آفتابی به این سه نفر میتابد نورش از همیشه شدیدتر است. بقیۀ چیزها مثل سابقند؛ جوجهها که تو سبزهها تو سروکلۀ همدیگر میزنند، سنجاقکها که روی تیغههای علف بالا و پایین میپرند، و مگسها که دور و بر ماهیهای مرده تو هم میلولند و با ضربات ترکۀ بچهها مثل ابر سیاهی در هوا پراکنده می شوند، روزی است مثل بقیۀ روزهای تابستان. فقط آفتابی که به این سه نفر غریبه میتابد یکدفعه یک عالم از همیشه درخشانتر است و من میتوانم جرزهای بدنشان را ببینم. و دستگاههای درونشان را هم میبینم که کلماتی را که من الان گفتم میگیرند و سعی میکنند که از پیش برای این کلمات ساخته شده باشد، کلمات را همچین دور میاندازند که انگار از دهان کسی بیرون نیامدهباشند.
در این اثناء هر سه نفر خشکشان زده است. حتی تاب هم دیگر تکان نمیخورد، خورشید آن را اریب تو هوا منجمد کرده، خیکیه هم مثل یک عروسک لاستیکی روش طلم شده است. آنوقت یکی از جوجههای پاپا که تو شاخههای درخت عرعر خوابش برده بود بیدار میشود و تو ملک و املاکمان سه تا غریبه میبیند و مثل سگ بهشان پارس میکند و طلسم میشکند.
خیکیه فریادی میکشد و از روی تاب میپرد پایین و عقب عقب میرود، کلاهش را سایبان چشمش میکند که ببیند این قیلقال را کی به پا کرده است. وقتی میبیند که فقط یک جوجۀ خالدار است که اینطور او را ترسانده، تفی به زمین میاندازد و کلاهش را میگذارد سرش و میگوید: «من شخصاً معتقدم که روی این بهشت برین هر قیمتی بگذاریم زیادی است.»
ـ احتمالاً، ولی من معتقدم که باید سعی کنیم رییس قبیله را ببینیم...
پیر زنک زورکی یک قدم به جلو برمیدارد و حرفش را قطع میکند. «نه.» این اولین حرفی است که او میزند. دوباره میگوید: «نه.» طوری این «نه» را میگوید که مرا به یاد پرستار کل میاندازد. ابروهاش را بالا میبرد و منطقه را بررسی میکند. چشمهاش مثل شمارههای ماشین حساب بالا پایین میپرند؛ به رختهای مامان نگاه میکند که خیلی بهدقت روی طناب پهن شدهاند، و سرش را تکان میدهد.
ـ نه، امروز با رییس صحبت نمیکنیم. هنوز وقتش نیست. فکر میکنم... این اولین باری است که من با آقای بریکنریج توافق دارم. منتهی به دلیل دیگری با او همعقیدهام. اگر یادتان باشد در اسنادی که ما در دست داریم نوشته شده زن رییس قبیله سرخپوست نیست بلکه سفیدپوست است. بهجای اینکه زنک اسم شوهرش را قبول کند، مردک اسم زنش را رو خودش گذاشته. اوه، بله، من معتقدم که اگر ما الساعه اینجا را ترک کنیم و به شهر برگردیم، و البته اخبار مربوط به طرح دولتی را بین مردم پخش کنیم تا آنها بفهمند که داشتن یک سد الکتریکی و یک دریاچه چه امتیازاتی نسبت به تعدادی آلونک کنار آبشار دارد، بعد هم پیشنهادی بنویسیم و آن را بهعنوان همسر رییس قبیله پست کنیم، متوجه هستید؟ ـ اشتباها ًـ گمان میکنم کار ما خیلی آسانتر خواهد شد.
نگاهش را متوجه مردهای قبیله میکند که روی داربستهای قدیمی و فکسنی و پیچاپیچی که قرنهاست بین صخرههای آبشار رشد کرده و شاخه دادهاند، به کار خودشان مشغولند.
ـ درصورتی اگر شوهره را الان ملاقات کنیم و پیشنهاد عجولانهای به او بدهیم، ممکن است عشق به وطن در جناب رییس گل بکند و سر لج ناواهوای بیفتد.
میخواهم بهشان بگویم که پاپای من از قبیلۀ ناهاوا نیست، پیش خودم فکر میکنم حالا که آنها گوش نمیدهند، فایدهاش چیست؟ برای آنها اصلاً مهم نیست که پاپا از کدام قبیله است.
زنک لبخندی میزند و سرش را برای هر دوی مردها تکان میدهد، برای هرکدام یک لبخند و یک تکان؛ چشمهاش به آن دو نفر دل و جرئت میدهند و درحالیکه با صدای آرام و جوانی به حرفهاش ادامه میدهد، راه میافتد به سمت ماشین.
ـ همانطور که استاد جامعهشناسی ما همیشه تأکید میکرد: «معمولاً در هر موقعیتی اقلاً یک فرد وجود دارد که نباید قدرتش را دست کم گرفت.»
و مینشینند توی ماشین و راه میافتند؛ من حیرانم که اصلاً آنها مرا دیدند یا نه.
از کتاب پرواز بر فراز آشیانۀ فاخته – نشر نیل