مستی دنباله دار
صائب

جان به لب داريم و همچون صبح خندانيم ما
دست و تيغ عشق را زخم نمايانيم ما
مىتوان از شمع ما گل چيد در صحراى قدس
زير گردون چون چراغ زير دامانيم ما
بر بساط بوريا سير دو عالم مىكنيم
با وجود نى سوارى برقْ جولانيم ما
حاصل ما نيست غير از خار خار جستجو
گردباد دامن صحراى امكانيم ما
از سياهى داغ ما هرگز نمىآيد برون
در سواد آفرينش آب حيوانيم ما
پشت چون آيينه بر ديوار حيرت دادهايم
واله خار و گل اين باغ و بستانيم ما
وحشى دارالامان گوشه تنهايىايم
دشت دشت از سايه مردم گريزانيم ما
دولت بيدار گرد جلوه شبرنگ ماست
از صفاى سينه صبح پاكدامانيم ما
گرچه در ظاهر لباس ماست از زنگار غم
از طرب چون پسته زير پوست خندانيم ما
از شبيخون خمار صبحدم آسودهايم
مستى دنبالهدار چشم خوبانيم ما
عالمى بىزخم خار از بوى ما آسودهاند
در سفال عالم خاكى چو ريحانيم ما
خرقه از ما مىستاند نافه مشكين نَفَس
از هواداران آن زلف پريشانيم ما
چشم ما چون زاهدان بر ميوه فردوس نيست
تشنه ی بويى از آن سيب زنخدانيم ما
مشرق خورشيد و مه را گِل به روزن مىزنيم
از نظر بازان آن چاك گريبانيم ما
گرچه در نظم جهان كارى نمىآيد زما
از حديث راست سرو اين خيابانيم ما
زنده از ما مىشود نام بزرگان جهان
اين رياض بىبقا را آب حيوانيم ما
هر كه با ما مىكند نيكى نمىپاشد ز هم
رشته شيرازه اوراق احسانيم ما
روزىِ ما را ز خوان سير چشمى دادهاند
بىنياز از ناز نعمتهاى الوانيم ما
صاحب نامند از ما عالم و ما تيره روز
چون نگين در حلقه گردون گردانيم ما
حلقه چشم غزالان حلقه زنجير ماست
دايم از راه نظر دربند و زندانيم ما
گر چراغ بزم عالم نيست صائب كلك ما
چون ز بخت تيره دائم در شبستانيم ما
کفِ افسوس
چون سرو بغیر از کف افسوس، برم نیست
از توشه بجز دامن خود بر کمرم نیست
چون سیل درین دامن صحرای غریبی
غیر از کشش بحر دگر راهبرم نیست
از فرد روان خجلت صد قافله دارم
هر چند بجز درد طلب همسفرم نیست
چون آینه و آب نیم تشنهٔ هر عکس
نقشی که ز دل محو شود در نظرم نیست
چون غنچهٔ تصویر، دلم جمع ز تنگی است
امید گشایش ز نسیم سحرم نیست
زندان فراموشی من رخنه ندارد
در مصرم و هرگز ز عزیزان خبرم نیست
صائب همه کس میبرد از شعر ترم فیض
استادگی بخل در آب گهرم نیست