دوستان، یاران و خوانندگان گرامی، خواهشمندیم هنر و ادبیات پرس لیت را به دیگران نیز معرفی کنید
تماس با سردبیر > perslit@gmail.com بایگانی پیوندکده سیاسی  بیانیه ها و برنامه ها کتابخانه صدا و ویدئو ادبیات بومی هنر داستان شعر

عنتری که لوطیش مرده بود
صادق چوبک

 


راست است که مي گويند خواب دم صبح چرسي سنگين است.مخصوصاً خواب لوطي جهان که دم دم‌ هاي سحر با انترش مخمل از«پل آبگينه»راه افتاده بود و تمام روز «کَتل دختر» را پياده آمده بود و سرشب رسيده بود به «دشت برم» و تا آمده بود دود و دمي علم کند و ترياکي بکشد و چرسي برود و به انترش دود بدهد، شده بود نصف شب و خسته و مانده تو کنده کت و کلفت اين بلوط خوابيده بود. اما هر چه خسته هم که باشد نبايد تا اين وقت روز از جايش جنب نخورد و از سروصداي آن همه کاميون که از جاده مي ‌گذشت و آن همه داد و فرياد زغالکش‌هايي که افتاده بودند تو دشت و پشت سرهم بلوط ها را مي ‌سوزاندند و زغال می ‌کردند بيدار نشود .
بسکه مخمل گردن کشيده بود و سر دو پا ايستاده بود که ببيند آيا لوطيش بيدار شده يا نه. پِکَر شده بود و حوصله ‌اش سر رفته بود. و حالا او هم گوشه‌ اي کز کرده بود و منتظر بود لوطيش از خواب بيدار شود، او هم تمام روز را پا به ‌پاي لوطيش راه آمده بود. گاهي دو پا و زماني چهار دست‌وپا راه رفته بود و ورجه ورجه کرده بود.حالا هم هرچه سرک مي ‌کشيد، لوطيش از جايش تکان نمی ‌خورد.خُرد و خسته شده بود.کف دست و پايش درد می ‌کرد و پوست پوستي شده بود.هنوز هم گرد و خاک زيادي از ديروز توي موهايش و روي پوست تنش چسبيده بود.چشم ‌هاي ريز و پوزه سگي و باريکش را به طرف بلوطي که لوطيش زير آن خوابيده بود انداخته بود و نشسته بود.دست‌ هايش را گذاشته بود ميان پايش و مات به خفته ی لوطيش نگاه می ‌کرد.دوباره حوصله ‌اش سر آمد و پا شد چند بار دورخودش گشت و زنجيرش را که با ميخ طويله ‌اش تو زمين کوفته شده بود گرفت و کشيد و دوباره مثل اول چشم به ‌راه نشست.بلاتکليف چشم‌ هايش را به هم می ‌زد و به لوطی ‌اش نگاه می ‌کرد .
هنوز آفتاب تو دشت نيفتاده بود و پشت کوه‌ هاي بلند قايم بود.اما برگردان روشنايي ماتش از شکاف کوه‌هاي«کوه مره»تو دشت تراويده بود.هنوز کوه ‌های دور دست خواب بودند.نور خورشيد آن ‌ها را بيدار نکرده بود .
دشت سرخ بود. رنگ گل ارمني بود و مه خنکي رو زمين فروکش کرده بود. بلوط‌ هاي گنده ی گردآلود و پهن و کهن تو دشت پخش و پرا بود .
جاده دراز و باريکي مثل کرم کدو دشت را به دو نيم کرده بود.از هرطرف دشت ستون‌ هاي دود بلوط‌ هايي که زغال می ‌شد تو هواي آرام و بي ‌جنبش بامداد بالا می ‌رفت و آن بالا بالاها که مي ‌رسيد نابود می ‌شد و با آسمان قاتي می ‌شد .
لوطي جهان تو کندة بلوط خشکيدة کهني که حتي يک برگ سبز نداشت خوابيده بود. شاخه‌ هاي استخواني و بيروح و کج و کوله آن تو هم فرو رفته بود. از بس کاروان ‌ها زيرش منزل کرده بودند و ازش شاخه کنده بودند و تو کنده اش الو کرده بودند شکاف بيريخت دخمه مانندي تو کنده اش درست شده بود که ديوارش از يک ورقه زغال تَرک تَرک و براق پوشيده شده بود.سال ها مي گذشت که اين بلوط مرده بود .
لوطي جهان تو اين شکاف،زير شولاي خود خوابيده بود.تکيه اش به ديواره ی تويي کنده بود و به آن لم داده بود.جلوش رو زمين،کشکولش بود،چپقش بود،وافورش بود،توبرهاش بود،کيسه ی توتونش بود، قوطي چرسش بود، و چند حب زغال وارفته ی خاکستر شده هم جلوش ولو بود.صورت آبله ايش و ريش کوسه اش از زير شولا يک وري بيرون افتاده بود.مثل اينکه صورتکي در شولا پيچيده شده باشد .
مخمل رو دو پايش بلند شد و بسوي لوطيش سر کشيد چهره‌ ی اخمو و سه گره ابروهاش تو هم پيچ خورده بود. پره‌ هاي بريده‌ ی بيني درازش رو پوزه ی باريکش چسبيده بود و می ‌لرزيد.خلقش تنگ بود.هيچ دل و دماغ نداشت. چهره مهتابي و چشمان وردريده لوطي برايش تازگي داشت.اينطرف و آنطرف خودش را نگاه کرد و باز نشست رو زمين.چشمانش رو زمين می ‌دويد. گويي پي چيزي می ‌گشت .
او را لوطيش زير درخت کهن بزرگي بسته بود ميخ طويله‌ ی بلند و زمختش تو خاک چمن پوشيده‌ ی نمناک دفن شده بود و مرکز دايره اي بود که او را به زمين وصل کرده بود.جوي صاف باريکي ميان او و بلوطي که لوطي زيرش خوابيده بود جاري بود .
به لوطيش خيره نگاه می‌ کرد.گويي چيز تازه‌اي در او ديده بود.يکبار خيال کرد که لوطيش از خواب بيدار شده. اما در پوست صورتش هيچ جنبشي نبود.چشم او آن نور هميشگي را نداشت.صورت او بي ‌رنگ بود.مانند چرم خام بود.چشمان لوطي باز بود و خيره جلوش کلا پيسه و وق ‌زده نگاه می ‌کرد. معلوم نبود مرده است يا تازه از خواب بيدار شده بود و داشت فکر می ‌کرد.چهره ‌اش صاف و رک و مرده وار خشکيده بود.چشم ‌خانه ‌هايش دريده و گشاد بود.از گوشه ‌ی دهنش آب لزجي مثل سفيده ی تخم ‌مرغ سرازير شده بود .
مخمل ترسيده بود.چند بار پشت سرهم با تمام زوري که داشت هيکل درشت و نکره ‌ی خود را از زمين بلند کرد وپريد تو هوا. اما قلاده ‌اش گردنش را آزار می‌ داد.همه‌ ی نگاهش به لوطيش بود.يک چيزي فهميده بود.صورت او برايش جور ديگر شده بود.ديگر ازش نمی ‌ترسيد.او برايش بيگانه شده بود.هرچه به آن نگاه می ‌کرد چيزي از آن نمی‌ فهميد چه شده.تا آن روز لوطيش را با اين قيافه نديده بود.تا آن روز آدم را چنان زبون و بي آزار نديده بود.او ديگر از اين قيافه نمی‌ ترسيد.صورتي که تکان خوردن هرگوشه‌ ی پوست آن جانش را می ‌لرزاند اکنون ديگر به او چيزي نمی ‌گفت.چشماني که هر گردش آن رازي از همزاد دنياي ديگرش به او می ‌فهماند اکنون دريده و خاموش و بي ‌نور باز بود.
به ناگهان وحشت تنهايي پرشکنجه ‌اي درونش را گاز گرفت.تنهايي را حس کرد.لوطيش برايش حالت همان کنده بلوط را پيدا کرده بود.شستش باخبر شد که او در آن دشت گل و گشاد تنهاست و هيچ‌کس را نمی ‌شناسد.دايم اينسو و آنسو تکان می ‌خورد و دور خودش می ‌چرخيد.بعد ايستاد و به آدم‌ هايي که دورادور دشت پاي دودهايي که به آسمان می ‌رفت در تکاپو بودند نگاه کرد.آن ‌وقت بيشتر ترسيد. کتک ‌هايي که هميشه از لوطيش خورده بود و زهر چشم ‌هايی که از او ديده بود پيش چشمش بود. باز نشست رو زمين و تو صورت لوطيش ماهرخ رفت.بعد چشمان ريز و پر تشويشش را به برگ‌ هاي تيره ی گرد گرفته‌ ی وز کرده ‌ی درخت پهني که خودش زيرش بسته شده بود دوخت.سپس چشم ‌ها را بسوي لوطيش که تو کنده بلوط کنجله شده بود گرداند.مثل اين‌ که تکليفش را از او مي ‌پرسيد .
لوطي اتفاقاً خواب به خواب شده بود و مخمل هم خيلي زود حس کرده بود که لوطيش فرسنگ‌ها از او فرار کرده و ديگر او را نمی ‌شناسد .
ديشب که از راه رسيدند زير همين بلوط منزل کردند.لوطي جهان به رسيدن آن ‌جا زنجير مخمل را رو زمين،زير همين بلوط، ول کرد و خودش هول هولکي آتشي روشن کرد و قوري و استکان و دم و دستگاهش و قوطي جرسش و وافورش و ترياکش را از توبره اش در آورد و کنار آتش گذاشت.بعد هم چهار تا گنجشک پخته چرزيده و پرزيده که روز پيشش در«کازرون»خريده بود و لاي نان پيچيده بود از تو توبره‌اش در آورد و با مخمل مشغول خوردن شد.و بعد هولکي،شام خورده نخورده،وافور را پيش کشيد و چند بستي پشت سرهم زد و آخرهاي بستش هم مانند هميشه به مخمل دود داد .
مخمل رو به‌ رويش نشسته بود و ذرات دود را می‌ بلعيد.پره‌ هاي بيني ‌اش مانند شاخک سر مورچه حساس و گيرنده بود.اما لوطي بست‌ هاي اول را براي خودش مي ‌کشيد و دودش را تو ريه ‌اش نابود می‌ کرد و اعتنايي به مخمل نداشت.هرچند می ‌دانست او هم مانند خودش دود مي ‌خواهد،اما به او محل نمی ‌گذاشت.لوطي وقتي که خلُقش تنگ بود  کيفش دير می ‌شد خدا را بنده نبود.در شهر هم همين ‌طور بود.مخمل در قهوه خانه‌ ها و شيره ‌کش خانه‌ ها بيشتر از دود ديگران بهره مي ‌برد تا از دودي که لوطيش بيرون می‌ داد .
در شهر وقتي که معرکه ‌اش می ‌گرفت و چراغ ‌ها را يکي يکي جمع کرده بود و می ‌خواست سر مردم را شيره بمالد و جيم بشود،خماري مخمل را بهانه می ‌کرد و با صداي مودارش به مخمل می ‌گفت:«مخمل؛مخمل جونم،خماري هندي لامسب!شيره‌اي مبتلا!خماري؟غصه نخور همين حالا مي‌ برم دودت مي‌ دم سر حال مياي . »
اما تو قهوه خانه ها که مي ‌رسيدند به او محل نمی ‌گذاشت و خودش مي ‌نشست و سير ترياکش را مي کشيد و بعد چند پُک دود تنگ بي ‌رمق که لعاب و شيره‌ ی آن توي ريه‌ ی خودش مکيده شده بود بسوي مخمل ول می ‌داد.حالا هم که تو بيابان بودند همين ‌طور بود.و ديشب هم دود حسابي به مخمل نرسيده بود وحالا خمار بود .
ديشب پيش از خواب لوطي جهان پس از آنکه از ترياک سير شد چند تا سرچپق حشيش چاق کرد و پي در پي با قلاج کشيد.به مخمل هم دود داد.سپس بی ‌شتاب از جايش بلند شد و زنجير مخمل را گرفت و برد سوي ديگر جو،زير يک درخت بن،ميخ طويله اش را تا ته تو زمين کوفت و برگشت خوابيد .
اما خواب به خواب شد.و صبح گاه که مخمل چشمش را باز کرد،از تو هواي فلفل نمکي بامداد دانست که لوطيش حالت همان کنده بلوط را پيدا کرده و خشکش زده و چشمانش بي ‌نور است و به او فرمان نمي ‌دهد و با او کاري ندارد و او تنهاست و آزاد است.
ديگر لوطيش آن ‌جا برايش وجود نداشت.نمی ‌دانست چکار کند،هيچوقت خودش را بي لوطي نديده بود.لوطي برايش همزادي بود که بي او،وجودش ناقص بود.مثل اين بود که نيمي از مغزش فلج شده بود و کار نمی‌ کرد.تا يادش بود از ميان آدم‌ ها،تنها لوطي جهان را می ‌شناخت،و او بود که همزبانش بود و به دنياي آدم‌ هاي ديگر ربطش می ‌داد.زبان هيچ‌ کس را به خوبي زبان او نمی ‌فهميد.يک عمر براي او جاي دوست و دشمن را نشان داده بود و کونش را هوا کرده بود،اما هرکاري که کرده بود به فرمان و اشاره‌ ی لوطي جهان کرده بود .
          در جنده خانه‌ها،در قهوه خانه ‌ها،در ميدان ‌ها،در تکيه‌ ها،در گاراژها،درگورستان‌ ها،در کاروانسراها، زير بازارچه‌ ها که لوطي بساط معرکه ‌اش را پهن می ‌کرد همه جور آدم دور او و مخمل جمع مي ‌شدند و از آدم‌ ها هميشه اين خاطره در دلش بود که براي آزار و انگولک کردن او بود که دورش جمع می ‌شدند.اين ‌ها بودند که سنگ و ميوه‌ی گنديده و چوب و استخوان و کفش پاره و پوست انار و سرگين و آهن پاره بسوي او مي ‌انداختند و همه می‌ خواستند که او کونش را هوا کند و جاي دشمن را به آن ‌ها نشان دهد .
اما مخمل سنگسار می‌ شد و حرف هيچ‌ کس را گوش نمی ‌داد.فقط گوش بزنگ لوطي بود که تا زنجيرش را تکان می ‌داد هرچه او می ‌خواست برايش می ‌کرد.گاه می‌ شد که آدم ‌ها براي اين‌ که او اداي ‌شان را دربياورد کون‌شان را کج می ‌کردند و به او جاي دشمن را نشان می ‌دادند.اما او بشان لوچه پيچک و دندان غرچه می ‌کرد،و بعد پشتش را به آن‌ ها می ‌کرد و کون قرمز براقش را که مثل يک دمل گنده باد کرده و زير دم منگوله دارش چسبيده بود به آن‌ ها نشان می ‌داد.و اين حرکتي بود که لوطي به او ياد داده بود که براي اشخاص ناتو خرمگس ‌هاي معرکه بکند.آن ‌هايي که به او لوطي متلک می ‌گفتند و می‌ خواستند مردم را از دور و ورش دور کنند لوطي زنجير مخمل را تکان می ‌داد و با صداي چسبناکش می‌ گفت:
«مخمل جاي خرمگس معرکه کجاس؟»
مخمل سرش را می‌ گذاشت زمين و کونش را هوا می ‌کرد و دستش را با بيچارگي می ‌گذاشت روي آن و صداي خام و اندوهباري از گلويش بيرون مي ‌پريد .
«اوم. اوم. اوم . »
دوباره لوطي جهان می ‌گفت:«جاي آدماي مردم آزار کجاس؟»
دوباره همان ‌طور که کونش هوا بود با دستش بروي آن فشار مي ‌آورد و همان صداي نارس از گلويش درمی‌آمد.
«اوم. اوم. اوم . »
همه را با ترس و نگاه‌ هاي دزدکي براي لوطيش انجام می ‌داد.«دشمن»لعنتي بود که تو گوشش قالبي داشت و هرگاه از زبان لوطيش بيرون مي ‌پريد می ‌رفت تو گوشش و تو آن قالب جا می ‌گرفت و آن ‌جا را لبريز می ‌کرد و آن ‌وقت بود که سرش را می ‌گذاشت زمين و دست می ‌گذاشت رو کونش.اين کارش بود.براي همين به دنيا آمده بود .
اما از هر چه آدم که مي‌ ديد بيزار بود.چشم ديدن آن ‌ها را نداشت.نگاه لوطيش پشتش را می ‌لرزاند. از او بيش از همه کس می ‌ترسيد.از او بيزار بود.ازش می ‌ترسيد.زندگيش جز ترس از محيط خودش برايش چيز ديگر نبود.از هرچه دور و ورش بود وحشت داشت.با تجربه دريافته بود که همه دشمن خوني او هستند.هميشه منتظر بود که خيزران لوطي رو مغزش پايين بياييد يا قلاده گردنش را بفشارد، يا لگد تو پهلويش بخورد.هرچه می‌ کرد مجبور بود.هر چه مي‌ ديد مجبور بود و هرچه می ‌خورد مجبور بود .
زنجيري داشت که سرش به دست کس ديگر بود و هر جا که زنجيردار می ‌خواست مي ‌کشيدش.هيچ دست خودش نبود.تمام عمرش کشيده شده بود.اما حالا ناگهان ديد که تمام آن نيرويي که تا پيش از اين از هيکل لوطيش بيرون می ‌زد و او را تسخير کرده بود،بکلي از ميان رفته.ديگر پيوندي وجود نداشت که او را به لوطيش بچسباند.لوطي لاشه ‌ی تاريک و بي‌ نوري بود که هيچ ‌گونه بستگي با مخمل نداشت.مثل زمين بود.حالا ديگر تنفري که مخمل به او داشت کاهش يافته بود و به درجه ‌اي رسيده بود که او به زمين و محيطي سفت و زمخت و پر دوام دور و ور خودش داشت .
چندک نشست و سرش را خاراند.سپس گيج،چند بار دور خودش چرخيد.ناگهان چشمش به زنجيرش افتاد.آن را ديد.تا آن زمان اين‌ گونه پرشگفت و کينه‌ جو به آن ننگريسته بود.خشن و زنگ خورده و سنگين بود.هميشه همان‌ طور بود.و تا خودش را شناخته بود مانند کفچه ماري دور او چنبره زده بود. هم او را کشيده بود و هم او را در ميان گرفته بود و هم راه فرار را بر او بسته بود.يک سويش با ميخ طويله درازي به زمين گير بود و سر ديگرش به دور گردن او پرچ شده بود.هميشه همين طور بود. تا خودش را ديده بود اين بار گران بگردنش بود.مانند يکي از اعضاي تنش بود.آن را خوب می ‌شناخت و مانند لوطيش و همه چيز ديگر ازش بيزار بود.اما می ‌دانست که با اعضاي تنش فرق دارد. از آن ‌ها سختتر بود.جز گرانباري و خستگي و زيان و آزار از آن چيزي نديده بود .
زنجير را با هر دو دستش گرفت و از روي زمين بلندش کرد.دستش را آورد بالا.رسيد زير گلويش، همان ‌جا که قلاب و قلاده بهم پرچ شده بود.آنرا تکان تکان داد و با ناشي ‌گري با آن ور رفت.
با گيجي و نافهمي دست‌ هايش را آورد پايين زنجير،بسوي ميخ طويله ‌اي که به زمين گير بود می ‌رفت،مثل اينکه از بندي آويزان شده بود و با دست روي آن راه می ‌رفت.رسيد به آخر زنجير که ديگر از آن او نبود و يک دنياي ديگر بود که او را گرفته بود و به خودش گير داده بود .
لوطي جهان ميخ طويله زنجير مخمل را تا حلقه ‌اش قرص و قايم تو زمين مي ‌کوبيد.می ‌گفت:«از انَتر حيووني حرومزاده ‌تر تو دنيا نيس.تا چشم آدمو مي ‌پاد زهرش را مي ‌ريزه.يک ‌وخت ديدي آدمو تو خواب خفه کرد . »
کوبيدن ميخ طويله زنجيرش به زمين براي او عادي بود.هميشه ديده بود وقتي که لوطي آن را تو زمين فرو می ‌کرد او ديگر همان‌‌ جا اسير می ‌شد و همان ‌جا وصله ‌ی زمين می ‌شد.هيچ زور ورزي نمی‌ کرد.عادت و ترس او را سرجايش ميخ ‌کوب می ‌کرد.گاه حس می ‌کرد که ميخ طويله‌ اش شل است و تو خاک لق لق می ‌زد.اما کوششي براي رهايي خود نمی‌ کرد.اما حالا يک جور ديگر بود. حالا می‌ خواست هرطوري شده آنرا بکند .
حلقه ‌ی ميخ طويله را دو دستي چسبيد و با خشم آن را تکان داد.غريزه‌ اش به او خبر داده بود خطري برايش نيست و کتکي در کار نيست نيرويي که او براي کندن ميخ طويله بکار انداخته بود خيلي زيادتر از آن بود که لازم بود.او هم بلد بود که چگونه دست ‌هايش را بکار بيندازد و با شست و انگشتان نيرومندش دور ميخ طويله را بگيرد.پس با هر چه زور داشت ميخ طويله را تکان داد و سرانجام آن را از تو خاک بيرون کشيد .
خيلي ذوق کرد.ورجه ورجه کرد .از رهايي خودش شاد شد.راه رفت.اما زنجير هم به دنبالش راه افتاد و آن هم با او ورجه ورجه می ‌کرد.آنهم با او شادي می ‌کرد.آن هم رها شده بود.اما هر دو بهم بسته بودند.و ايندفعه هم زنجير با صداي چندش‌آور و تنهايي برهم زنش دنبال او راه افتاده بود.مخمل پکر شد.برزخ شد.اما چاره نداشت .
راه افتاد به سوي لاشه ‌ی لوطيش.با يک خيز کوچک از جو پريد يک خرده راست ايستاد و با ترديد به لوطيش نگاه کرد و سپس پيش رفت اما همين که نزديک او رسيد شکش برداشت.پس همان‌جا دور از او،رو به رويش چندک نشست.هنوز هم می ‌ترسيد که بي ‌اشاره‌ی او نزديکش برود .
لاشه، نيم ‌خيز به بلوط  تکيه خورده بود.دورا دورش شولاي زهوار در رفته ا‌ي پيچيده بود.جلوش خاکسترهاي آتش ديشب و اجاق خاموش و قوري  و چپق و وافور و توبره و کشکول ولو بود .
مثل اين بود که داشت به مرده ريگ خودش نگاه می ‌کرد .
مخمل حالا خوب می‌ دانست که او مثل تکه سنگي افتاده بود و تکان نمی ‌خورد.نگاهش را از روي او برداشت.بعد برگشت به ستون‌ هاي دودي که در دشت بالا می ‌رفت نگاه کرد.به آدم‌ هاي دور و ور آن ‌ها نگاه کرد.از آن‌ها می ‌ترسيد.همه ‌ی آن‌ها برايش بيگانه بودند .
از جايش پاشد و رفت پيش لوطيش و خيلي نزديک به او نشست.صورت لوطيش به او هيچ نمی ‌گفت، نمی ‌گفت برو،نمی ‌گفت بنشين،نمی ‌گفت چپق چاق کن،نمی‌ گفت لنگ دور سرت به پيچ،نمی ‌گفت شمع شو نمی گفت جاي دوست و دشمن کجاست،نمی‌ گفت چشم‌ هات را نبند.نمی ‌گفت«بارک الله شمشيري،دس بگيري شمشيري»نمی‌ گفت«سوار سوار اومده،چابک سوار اومده»نمی‌ گفت«آي حلوا حلوا حلوا،داغ و شيرينه حلوا.»به او هيچ نمی‌ گفت.هرچه تو چهره‌ی او دقيق می ‌شد چيزي ازش دستگيرش نمی‌ شد.براي همين بود که هيچگونه ترسي از او در دلش راه نداشت.آن نيش و گزندگي هميشگي که جزء فرمانروايي لوطي بود از صورتش پريده بود.غريزه ‌اش باو گفته بود که اين ريخت و قيافه ديگر نمی ‌تواند کاري با او داشته باشد .
مخمل از دست لوطيش دل پري داشت.زيرا هيچ کاري نبود که او بي تهديد آن را از مخمل بخواهد. جهان در آن ‌وقت که از دست همکاران و خرمگس‌ هاي معرکه ‌اش برزخ می ‌شد تلافيش را سر مخمل درمي ‌آورد. و با خيزران و چک و لگد و زنجير او را کتک می ‌زد و هر چه ناسزا به دهنش می ‌آمد می ‌گفت.و مخمل هم فحش ‌هاي لوطيش را می ‌شناخت و آهنگ تهديدآميز آن‌ ها به گوشش آشنا بود.از شنيدن ناسزاهاي لوطيش اين حالت به او دست می ‌داد که بايد بترسد و کاري که خواسته شده زود انجام دهد و پايين پاي لوطي گردنش را کج کند و با التماس و اطاعت به او نگاه کند تا کتک نخورد.اما با همه ‌ی اينها گاهي آتشي می ‌شد و سر لج می ‌رفت و بد دهانی می ‌کرد و چنان زنجير را از دست لوطيش مي‌ کشيد که او را ناچار می ‌کرد که شل بيايد و مدتي خواه ناخواه قربان صدقه اش برود و بادام و کشمش به نافش ببندد تا رام شود.و او هم هر چند رام می‌ شد،ولي گاهي سر بزنگاه که لوطي معرکه اش گرم می ‌شد و زياد از مخمل کار مي ‌کشيد او هم رکاب نمی‌ داد و هر چه لوطي تو سرش می ‌زد بيشتر جري می ‌شد و زير بار نمی ‌رفت و فرمان او را نمي‌ برد .
آن ‌وقت جهان هم مي ‌بستش به درختي یا تيري و آن ‌قدر می ‌زدش تا ناله ا‌ش در می ‌آمد و از ته جگر فرياد مي‌ کشيد و صداهايي تو گلويش غرغره می شد.اما هيچ‌ کس به دادش نمي ‌رسيد.هيچ‌کس زبان او را نمی ‌فهميد.همه مي ‌خنديدند و به او سنگ مي ‌پراندند.گاهي از زور درد خودش را گاز می ‌گرفت و توي خاک و خل غلت می ‌زد و نعره مي ‌کشيد و دهنش چون گاله باز می ‌شد و ته حلقش پيدا می ‌شد و زبان خودش را مي ‌جويد.و مردم ذوق می‌ کردند و مي خنديدند.چونکه«حاجي فيروز کتک می ‌خورد.»
اما بدترين کيفر براي مخمل گرسنگي و بي دودي بود.جهان وقتي که کينه‌‌ ی شتريش گل می ‌کرد او را گرسنه و بي ‌دود می‌ گذاشت و بِهش خوراک نمی‌ داد.او را مي‌ بست تا نتواند براي خودش چيزي پيدا کند بخورد.اگر آزاد بود،می ‌رفت سرخاکروبه ‌ها و زرت و زبيل ‌هايي که رو زمين پر بود براي خودش دهن گيره‌اي پيدا می ‌کرد.يا اگر دود می ‌خواست،مثل آدم ‌ها مي ‌نشست تو قهوه ‌خانه و از بوی دود ديگران کيف مي ‌برد. اما آزاد نبود .
آهسته و با کنج‌کاوي بسيار دست برد و شولا را از رو سر لوطي پائين کشيد.شب‌کلاه کوره‌ بسته‌اي که از لب‌ هاش چرک براقي چون قير پس داده بود نمايان شد.صورت ورچرکيده لوطی‌ اش مانند مجسمه‌ ی آهکي که روش آب ريخته باشند از هم وا رفته بود .
خوشي و لذت ناگهاني به مخمل دست داد،مثل اين ‌که انتر ماده‌اي را ديده باشد.گويي لوطيش از راه خيلي دوري که ميان‌ شان رود بزرگي بود و به او نگاه می ‌کرد و به او دسترسي نداشت. کيف شهواني لرزننده ‌اي تو رگ و پي ‌اش دويد.حس کرد بر لوطيش پيروز شده.تو صورت او خيره شده بود و داشت خوب تماشايش می‌ کرد.چند صداي بريده خشک از تو گلويش بيرون پريد.«غي.غي. غي.غي»
بعد دست برد و از توبره سفره نان را بيرون کشيد و دو تا گنجشک پخته از توي آن بيرون آورد و فوري بلعيدشان.سپس نان ‌ها راـهر چه بودـ خورد.هيچ دلواپسي نداشت.کيفور و سرحال بود .
چپق لوطي را از زمين برداشت و به سرش و چوبش نگاه کرد و با ناشيگری با آن ور رفت و آن را به دهنش گذاشت.وقتي که لوطيش زنده بود به دستور او برايش چپق را تو کيسه توتون می ‌کرد و سرش را توتون می‌ گذاشت.حالا هم با ولنگاري کيسه را از روي زمين برداشت.آن را سرته گرفته بود.توتونها رو زمين پخش شد.او هم با انگشتانش آن‌ ها را رو خاک شيار کرد.و با لج بازي به لوطيش نگاه کرد.بعد چپق را انداخت دور.باز بِربِر به لوطيش خيره شد .
ميل سوزنده اي به دود وادارش کرد که وافور را از کنار اجاق خاموش بردارد و زير دماغ خود بگيرد.پره‌ هاي بينيش تراشيده شده بود.مثل اين ‌که خوره خورده بود.چندبار وافور را با رنج و دلخوري تو انگشتان سياه چرب خاکآلودش چرخاند و سپس آنرا بو کرد و پستانکش را کرد تو دهنش و آن را جويد و خردش کرد.تلخي سوخته ميان ني بيزارش کرد.اما بوی شيره تو دماغش پيچيد و ميلش را تحريک کرد.خرده‌ هاي چوب وافور را که جويده بود تف کرد.از تلخي آن زده شده بود.بعد آنرا قايم کوفت روي سنگ پاي اجاق و سپس چند بار از روي دستپاچگي دامن شولاي جهان را کشيد. ازش ياري مي جست.می ‌خواست بيدارش کند.سپس با نااميدي آهسته از جايش پا شد و به لوطيش پشت کرد و رو به دشت را ه افتاد .
دشت روشن ‌تر شده بود.آفتاب تويش پهن شده بود.رنگ مس گداخته ‌اي را داشت که داشت کم کم سرد می ‌شد. صداي وور و وور کاميون ‌ها تو آن پيچيده بود .
هيچ نمی ‌دانست کجا ميرود.هميشه لوطيش مانند سايه بغل دست او راه رفته بود،مانند يک ديوار.اما حالا صداي سريدن زنجير به روي خاک و سنگلاخ بود که کلافه ‌اش کرده بود.زنجيرش همزادش بود.حالا خودش بود و زنجيرش.و زنجيرش از هميشه سنگين ‌تر شده بود و توي دست و پايش می‌ گرفت و صداي آزار دهنده ‌اش تنهايي ‌اش را مي‌ شکست .
از چند تخته سنگ گذشت.حالا ديگر از لوطی ‌اش دور شده بود.روي دو پا راه می ‌رفت.دمش کوتاه و سرش منگوله داشت.هيکل گنده ‌اش زنجيرش را مي ‌کشيد و خميده راه می ‌رفت قيدي نداشت،هرجا می ‌خواست می ‌رفت.کسي نبود زنجيرش را بکشد و خودش زنجير خود را مي ‌کشيد.از لوطی ‌اش فرار کرده بود که آزاد باشد.به سوي دنياي ديگري می ‌رفت که نمی ‌دانست کجاست،اما حس می‌ کرد همين قدر که لوطي نداشته باشد آزاد است .
آمد به چراگاهي که گله گوسفندي تو آن می ‌چريد.همه آن‌ ها سرشان زير بود و داشتند علف‌ هاي کوتاه را نيش مي ‌کشيدند.تو هم مي‌ لوليدند و سرشان به کار خودشان بند بود.بچه چوپاني تو علف‌ ها پاهايش را دراز کرده بود و ني می ‌زد.توي چراگاه تک ‌تک بلوط‌ هاي گنده‌ ی گرد گرفته سنگين و خاموش پراکنده بودند.مخمل در حاشيه چراگاه زير بلوطي نشست و به چوپان و گوسفندها نگاه کرد .
کمي آرام گرفته بود.همين مسافت کوتاهي که به اختيار خودش راه آمده بود زنده ‌اش کرده بود.از گله‌ ی گوسفند خوشش آمد.حس می ‌کرد بچه چوپاني که در آن جا نشسته از گوسفندها به او آشناتر و نزديک ‌تر است.سرگرمي تازه اي برايش پيدا شده بود.به کسي کاري نداشت،اما پي درپي دور و ور خودش را مي پاييد. ترس تو تنش وول مي زد .
در اين هنگام خرمگس پر طاوسي گنده ‌اي ريگ تو جوش شد و هردم خودش را سخت به چشم و صورت او می ‌زد و آزارش می ‌داد.مي ‌نشست گوشه ‌ی چشمش و او را نيش می ‌زد.مخمل با مهارت و حوصله دزد کرد و به چالاکي آن را ميان انگشتانش گرفت.کمي به آن نگاه کرد و سپس گذاشتش تو دهنش و خوردش .
گله ‌‌‌ای گوسفند فارغ می ‌چريد.چوپان تا مخمل را ديد از جايش پا شد و آمد به سوي او.چوبش را گذاشته بود پشت گردنش و از زير،دو دستش را آورده بود بالاي آن و آن را گرفته بود.اين کاري بود که هميشه مخمل در معرکه‌ هاي لوطي انجام می ‌داد.لوطي خيزرانش را می ‌داد به مخمل و مي ‌خواند «بارک الله چوپاني، دس بگير چوپاني.»مخمل هم چوب را می ‌گذاشت پشت گردنش و دست‌ هايش را از دو طرف زير آن بالا مي ‌آورد و آن را می‌ گرفت و راه می ‌رفت و می ‌رقصيد، درست مانند همين بچه چوپان .
از چوپان خوشش آمد.مثل خود او بود که ادا در مي ‌آورد.از جايش تکان نخورد.براي خودش نشسته بود و دست‌ هايش را گذاشته بود ميان پاهايش و به چوپان که به سوي او می ‌آمد نگاه می‌ کرد.چوپان که نزديک شد با احتياط پيش او آمد و در چوبرس او ايستاد.
با شگفتي و نديد بديدي زياد به اين جانوري که تا آن زمان مانندش را تنها يک بار از دور در ده ديده بود نگاه می ‌کرد.به گوش ‌ها و دست و پا و چشمان و صورت او که مثل خودش بود نگاه می ‌کرد. دستش را پيش آورد و مات و واله به انگشتان خودش نگاه کرد و بعد با سرگرمي و بازيگوشي به دست‌ هاي مخمل نگاه کرد.دلش می‌ خواست نزديک او برود و بگيردش تو بغلش و باش بازي کند. ميان او و خودش رابطه ‌اي ديد که با گوسفندانش نديده بود.دست کرد توي جيبش و يک تکه نان بلوط که خشک خشک بود و مانند تکه گچي بود که از ديوار کنده شده بود بيرون آورد و انداخت تو دامن مخمل و سرگرم تماشا ايستاد .
مخمل با شک نان را برداشت و بو کرد و بعد با بي اعتنايي انداختش دور.با ترديد و احتياط به بچه چوپان نگاه می ‌کرد و هيچ ترسي از او نداشت.هيچ خطري از او حس نمی ‌کرد.کينه‌اي از او در دل نداشت.اما هوشيار بود بيند که او با چوب درازش با او چه مي ‌خواهد بکند.او چوب را،و کارهايي که از آن می‌ آمد خوب در زندگي اش شناخته بود.دشمن چوب بود .
چشمان ريزش مانند نور آفتابي که از زير ذره بين بتابد،تيز و سوزنده از زير ابروان برآمده و بالهاي خارخاريش به سراپاي بچه چوپان افتاده بود.با احتياط و شک بيشتري به چوپان نگاه می ‌کرد.چونکه او چوب گره گره ارژنش را تو دستش تکان می ‌داد و مخمل هميشه از حيوانات اينجوري آزار و رنج ديده بود.او حيواني را که مثل خودش بود و به خودش شباهت داشت خوب می ‌شناخت.اين‌ گونه حيوانات را زيادتر از جانوران ديگر ديده بود .
بچه چوپان گامي جلوتر گذاشت.مخمل باز از جايش نجبنيد.تنها چشمانش با حرکات او مي ‌گرديد. پسرک از تنهايي و خجالتي که در خودش يافته بود می ‌خواست بداند او چيست و چکار مي ‌خواهد بکند.ناگهان چوب دستش را بلند کرد و به طرف او زخمه رفت.اما فورا خودش زودتر ترسيد و پس رفت.چوب به مخمل نخورد .
حالا ديگر مخمل با ترديد زياد به چوپان نگاه می ‌کرد.تنش خسته و فرسوده بود.کف دست و پايش مي‌ سوخت.تنش از زور بي دودي مورمور مي کرد.منظره‌ ی لوطی ‌اش که جلو منقل نشسته بود و ترياک مي ‌کشيد و به او دود می ‌داد،پيش چشمش بود.اين خاطره ‌اي بود که از گذشته داشت.هرچه پره ‌هاي لب بريده تيز و نازک بيني ‌ا‌ش را تکان می ‌داد و نفس مي ‌‌کشيد بوي ترياک را نمي‌ شنيد. تندتند نفس می ‌زد.از بودن چوپان کلافه شده بود.می‌ خواست پا شود برود اما حس می ‌کرد که نبايد پشتش را به چوپان کند .
پسرک از خونسردي و بي آزاري مخمل شير شد.دوباره چوبش را بلند کرد و ناگهان قرص خواباند تو کله‌ ی مخمل.مخمل هم يک هو خودش را مانند پاچه خيزک جمع کرد و پريد به بچه چوپان و دست‌ هايش را گذاشت روي شانه‌ هاي او و در يک چشم برهم زدن گاز محکمي از گونه پسرک گرفت و تکه گوشتش را رو صورتش انداخت.پسرک وحشت زده به زمين افتاد و خون شفاف سنگيني از صورتش بيرون زد.مخمل تا آ نروز هيچگاه فرصت نيافته بود که آدمیزادي را چنان بيازار. .
همچنان که پسرک به خود مي ‌پيچيد و ناله می ‌کرد مخمل با چند خيز از آن‌ جا دور شد و بي آنکه خود بداند،همان راهي که آمده بود پيش گرفت.اين تنها راهي بود که می‌ شناخت.از همان سنگلاخي که آمده بود گذشت. هيچ نمی ‌دانست چه کند .
يک دشت گل و گشاد دور ورش گرفته بود که در آن گم شده بود.راه و چاه را نمی ‌دانست.نه خوراک داشت،نه دود داشت و نه سلاح کاملي که بتواند با آن با محيط خودش دست و پنجه نرم کند.گوشت تنش در برابر محيط  زمخت و آسيب رسان،زبون و بي مقاومت و از بين رونده بود.گوش ‌هايش را تيز کرده بود و از صداي کوچک‌ ترين سوسکي که تو سبزه‌ ها تکان می ‌خورد مي ‌هراسيد و نگران مي شد.هر چه دور وورش بود پيشش دشمن ستمگر و جان سخت جلوه مي ‌نمود .
خستگي و کرختي تن زبونش ساخته بود.آمد پناه سنگي کز کرد و تا می ‌توانست خودش را در گودي ‌اي که ميان  دو سنگ پيدا شده بود جا کرد،آشفته و درهم بود.حواسش پرت شده بود.غريزه‌ هايش کند شده بود و زنگ خورده بود.جلو خودش نگاه می‌ کرد و شبح آدم‌ ها و تبر داراني که درختها را مي ‌بريدند مي پاييد،آدم‌ ها برايش حالت لولو داشتند.ازشان بيزار بود.ازشان می ‌ترسيد.يک وحشت ازلي و بي پايان از آن‌ ها در دلش مانده بود.حالا هم خودش را تا می ‌توانست از آن‌ ها پنهان می ‌کرد .
چندتا تيغه علف از روي زمين کند و بو کرد و خورد.مزه ی دبش و تازه ی آن‌ ها او را سرحال آورد.مزه ی دهنش عوض شد.باز هم از آن علف‌ ها خورد،گلويش تر و تازه شد.آفتاب تنگ و خواب خيز ارديبهشت به موها سينه و شکمش می‌ خورد و پوست تنش را غلغلک شيرين و خواب ‌آوري می ‌داد.پشتش را به سنگ داده بود و به گل ‌هاي گندم و هميشه بهار که فرش زمين بود نگاه می ‌کرد،لب پايين ‌اش را آورد جلو و کمي آنرا لرزانيد،و صداي لغزنده اي تو گلويش غرغره شد.گويي مي خنديد .
بعد خودش را بيشتر تو سوراخي که کز کرده بود جا کرد.پشتش را به تخته سنگ عقبش فشار می ‌داد و خستگي در می ‌کرد.يکدفعه خوشش آمد و آزادي خودش را حس کرد.راضي بود.مثل اين ‌که بار سنگين و آزار دهنده ی غربت از گرده اش برداشته شده بود .
دستش را برد زير بغلش و آن ‌جا را خرت خرت خاراند.سرش به حالت کيف رو گردنش کج بود. گويي کسي مشت و مالش می ‌داد.بعد شکمش را خاراند.آن‌وقت شق نشست و با شکم و ران و ميان پاي خودش ور رفت.کک و شپش‌ هاي تنش را يکي يکي با انبرک‌ هاي تيز ناخنش می‌ گرفت و می ‌گذاشت زير دندانش و می ‌خورد.پوست شکمش نقره اي بود و رگه‌ اي آبي توش دويده بود .
تمام تنش از آتش يک خواهش طبيعي گُر گرفته بود.مثل اين ‌که آناً يک انتر ماده جلوش سبز شده بود و ميان پايش را باز کرده بود.چشمانش را دردناک به هم مي زد و خمار جلو خود نگاه مي ‌کرد. دستش را برد لاي رانش و ميان پايش را چسبيد.وقتي لوطي داشت تا می ‌خواست با خودش بازي کند لوطیش قرص و قايم با خيزران می‌ کوبيد رو انگشتانش.اما چون گردن کلفت بود لوطيش هر وقت دستش مي رسيد و طالب پيدا می ‌شد او را براي تخم کشي به لوطي هايي که ميمون ماده داشتند کرايه می ‌داد .
اين زناشويي هاي مشروع که تک و توک در زندگي مخمل روي داده بود تنها خاطره‌ هاي شهواني بود که از جنس ماده براي او مانده بود.اما لوطي جهان بي دريافت اجاره هيچ وقت نمی ‌گذاشت او با انترهاي ماده جفت شود.اين بود که مخمل ميمون ماده‌ ها را از دور مي‌ ديد که آن‌ ها هم زنجير گردن ‌شان بود و لوطي ‌هاي ‌شان آن ‌ها را مي ‌کشيدند.و نمی‌ گذاشتند بهم برسند و تا می‌ خواستند به هم نزديک شوند زنجيرهاي ‌شان از دو سو کشيده مي شد و خيزران بالاي سرشان به چرخش در می ‌آمد .
مخمل هم هر وقت سر لوطيش را دور مي ديد جلق می‌زد،مخصوصاً شب ‌ها.اما گاهي لوطی ‌اش می‌ فهميد.صبح که مي آمد بالای سرش و مي ‌ديد توي دستش يا روي موهايش آب خشک شده چسبيده، آن ‌وقت او را مي زد.گاه می‌ شد که لوطي براي مسخرگي و خنديدن مشتريان معرکه اش توله سگ يا بچه گربه ريقونه اي مي انداخت جلو مخمل.مخمل هم آن ‌ها را می ‌گرفت تو دستش و زورشان می ‌داد و بوشان می‌ کرد و ميان پاي خودش ميبرد و خودش را با ناشيگري تکان تکان می داد و بعد مي انداخت شان دور و هيچ گونه سيري و رضايتي از اين گونه کارها به او دست نمی‌ داد .
حالا ديگر خودش تنها بود و ترسي از لوطی ‌اش نداشت.سستي و کرختي تنش رفته بود.گرم شده بود. نيروي تازه ‌ی پُر کيفي تو رگ و پوستش دويده بود.پي درپي دستش روي آن چه که تويش چسبيده بود بالا و پائين مي رفت.پوستش آن رو ليز مي خورد.نمی ‌دانست چه مي کند.اما چشم به راه يک دگرگوني درون بود.منتظر يک لذت آشناي سير کننده بود.يک لذت جسمي او را در کارش پشتيباني می ‌کرد.تنش مي لرزيد.خودش را دردمندانه مي ‌ماليد.به حالت غم انگيز دستپاچه و هول خورده اي جلو خودش را نگاه می ‌کرد.همه چيز از يادش رفته بود.خودش را فراموش کرده بود.تو تيره ی پشتش لرزش خارش دهنده ‌اي پيدا شد.داشت کم کم از حال می ‌رفت.چشمانش نيم بسته شده بود. داشت می ‌شد که ناگهان هيولاي شاهين نيرومندي از ته آسمان تند و تيز به سويش يله شد.شاهين خون خوار و کينه جو با چنگال و نوک باز به سوي مخمل حمله برد .
دردم غريزه ی حفظ جان مخمل بر تمام ميل هاي ديگرش غلبه يافت.هراسان از جايش پريد و روي دو پا بلند شد.خطر را حس کرده بود.گويي ديوانه شد.نيش دندان و چنگال هايش براي دفاع باز شد. دست ‌هايش را بالاي سرش بلند کرد و دندان ‌‌هاي نيرومندش بيرون زد اما زنجير مزاحمش بود. گردنش را خسته کرده بود و به سوي زمين مي ‌کشيديش.شايد در تمام آن مدتي که خود را آزاد می ‌دانست یا زنجير از يادش رفته بود و يا چون مانند يکي از اعضاي تنش شده بود و هميشه آن را ديده بود ديگر به آن اهميتي نمی ‌داد .
شاهين به تندي از بالاي سرش گذشت و کوهي ترس و تهديد بر سر او ريخت و به همين تندي که يله شده بود اوج گرفت.هردو از هم ترسيده بودند.کمي دور وور خودش را نگاه کرد.از آن‌ جا هم سر خورد.آن‌جا هم جاي زيستن نبود.آسايش او بهم خورده بود.بازهم تهديد شده بود.کوچک ‌ترين نشان ياري و همدردي در اطراف خود نمي ‌ديد.همه چيز بيگانه و تهديد کننده بود.مثل اين‌ که همه جا رو زمين سوزن کاشته بودند.يک آن نمی‌ شد درنگ کرد.زمين مثل تابه ی گداخته اي پايش را مي سوزاند و به فرار ناچارش می ‌کرد.  
خسته و درمانده و بيم خورده و غمگين راه افتاد.باز هم از همان راهي که آمده بود.از همان راهي که فرار پيروزمندانه و در جستجوي آزادي از آن شده بود برگشت.نيرويي او را به پيش لاشه ی تنها موجودي که تا چشمش روشنايي روز ديده بود او را شناخته بود مي ‌کشانيد.حس کرده بود که بودنش بي لوطی ‌اش کامل نيست.با رضايت و خواستن پر شوقي رفت به سوي کهنه ترين دشمني که پس از مرگ نيز او را به دنبال خود مي ‌کشانيد.زنجيرش را به دنبال مي‌ کشانيد و می ‌رفت.ولي اين زنجير بود که او را مي‌ کشانيد .
لاشه ی لوطي دست نخورده سرجايش بود.هنوز به درخت لم داده بود.مخمل او را که ديد خوشحال شد.دوستي ‌اش به او گل کرده بود.دلش قرص شد.تنهايي اش برهم خورد.لاشه مانند يک اسباب بازي بديع او را گول می ‌زد و به خودش مي کشانيد.از فرار هم سرخورده بود.فرار هم وجود نداشت. درگير و دار فرار هم تهديد می‌شد .
مرگ لوطي به او آزادي نداده بود.فرار هم نکرده بود.تنها فشار و وزن زنجير زيادتر شده بود.او در دايره اي چرخ می ‌خورد که نمی ‌دانست از کجاي محيطش شروع کرده بود چندبار از جايگاه شروع گذشته.هميشه سر جاي خودش و در يک نقطه درجا می ‌زد .
اکنون ديگر کاملا خسته و مانده بود از همه جا نااميد بود.هر جا رفته بود رانده شده بود.تنش مورمور می ‌کرد.دست و پايش کوفته شده بود.راه رفتن ديروز و تشويش بي دودي و زندگي نامأنوس امروز از پا درش آورده بود .
با ترديد و نااميدي آمد زانو به زانوي لوطی ‌اش گرفت نشست و سرگردان به او نگاه  می‌ کرد.اندوه سرتاپايش را گرفته بود.نمی ‌دانست چکار کند.اما آمده بود که همان جا پهلوي لوطی ‌اش باشد و نمی‌ خواست از پهلوي او برود.و لوطی ‌اش که بجاي زبانش بود و پيوند او با دنياي ديگر بود مرده بود .
دوتا زغال کش دهاتي با دو تير گنده که رو دوش شان بود از دور به سوي مخمل و بلوط خشکيده و لوطي مرده پيش می ‌آمدند.مخمل از ديدن آن ‌ها سخت هراسيد.اما لوطی ‌اش پهلويش بود.با التماس به لاشه ی لوطی ‌اش نگاه کرد و چند صداي بريده تو گلويش غرغره کرد.تنش مي ‌لرزيد .
او نه آدم آدم بود و نه ميمون ميمون.موجودي بود ميان اين دو تا که مسخ شده بود.از بسياري نشست و برخاست با آدم ‌ها از آن‌ ها شده بود،اما در در دنياي آن‌ ها راه نداشت.آدم ‌ها را خوب شناخته بود. غريزه اش به او می ‌گفت که تبردارها براي نابودي او آمده اند.باز به مرده ی سرد و وارفته ی لوطی ‌اش نگريست.و بعد دستش را دراز کرد و دامن او را گرفت و کشيد.از او ياري می‌ خواست.هرچه تبردارها به او نزديکتر می‌ شدند ترس و بيچارگي و درماندگي او بالاتر می ‌رفت.زغال کش‌ ها زمخت و ژوليده و سياه و سنگدل و بي اعتنا بودند،و بلند بلند مي‌ خنديدند .
تبردارها نزديک می ‌شدند و تبرهايشان تو آفتاب برق می‌ زد.براي مخمل جاي درنگ نبود.آن‌ جا هم جايش نبود.آن‌ جا را هم سوزن کاشته بودند.آن‌ جا هم تابه ی گداخته بود و روي آن درنگ ممکن نبود.شتابزده پا شد فرار کند.می‌ خواست از مرده ی لوطی ‌اش و تبردارهايي که تو قالب او رفته بودند فرار کند.اما کشش و سنگيني و زنجير نيرويش را گرفت و با نهيب مرگباري سرجايش ميخ‌ کوبش کرد.گويي ميخ طويله اش به زمين کوفته شده بود.به نظرش رسيد که لوطی ‌اش دارد با قلوه سنگ آنرا توي زمين مي ‌کوبد.گويي هيچ ‌گاه اين ميخ طويله از زمين کنده نشده بود.هر قدر با دست و گردن زنجيرش را کشيد،زنجير کنده نشد.حلقه ی ميخ طويله ‌اش پشت ريشه ‌ی استخواني سمج بلوط گير کرده بود و تکان نمی ‌خورد .
عاصي شد.ديوانه وار خم شد و زنجيرش را گاز گرفت و آنرا با خشم تلخي جويد.حلقه هاي آن زير دندانش صدا می ‌کرد و دندان ‌هايش راخرد می ‌کرد .
از زور خشم چشمش گرد و گشاد شده بود.درد آرواره ها را از ياد برده بود و زنجير را ديوانه وار مي جويد.خون و ريزه هاي دندان از دهنش با کف بيرون زده بود.ناله می‌ کرد و به هوا مي جست و صداهاي دردناک خام تو حلقش غرغره می‌ شد .
از همه جاي دشت ستون هاي دود بالا می‌ رفت.اما آتشي پيدا نبود و آدم ‌هايي سايه وار پاي اين دودها در کندوکاو بودند و تبردارها نزديک مي شدند وتيغه‌ ی تبرشان تو خورشيد مي ‌درخشيد، و بلند بلند مي خنديدند .

 

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست