اشعاری
از سعدی در
باره ی زنان
بر
گرفته شده از
کلیات سعدی
گرد آوری محمد
علی فروغی 1319
انتشارات
امیر کبیر.
تهران 1363
زن ِ بد در سرای ِ مرد نکو هم در این عالمست
، دوزخ
او ص 88 گلستان
زن از
مرد ِ موذی به
بسیار بِه سگ از مردم ِ
مردم
آزار
به ص
240
بوستان
زن ِ خوب ِ
فرمانبر ِ پارسا
کند
مرد
ِ
درویش
را
پادشا ص 355 بوستان
برو
پنچ نوبت بزن بر درت چو یاری موافق بود در برت
5
همه روز
اگرغم خودی غم
مدار چو شب
غمگسارت
بود در
کنار
کرا
خانه آباد و
همخوابه
دوست خدا را
برحمت
نظر
سوی
او
چو
مستور باشد زن
ِ خوبروی بدیدار
او،
در
بهشت ست شوی
زن
خوشمنش
دلستانتر که
خوب
که
آمیزگاری بپوشد عیوب
ببرد از
پریچهره ی
زشتخوی زن
دیو
سیمای خوش
طبع
گوی
10
دلارام
باشد
زن
نیک خواه
ولیکن
زن
بد
خدایا
پناه
سفر،
عید باشد بر آن
کدخدای که
بانوی
زشتش
بود
در سرای
در ِ
خرمی
بر
سرایی
ببند که
بانگ
زن از
وی بر
آید
بلند
چو زن
راه بازار گیرد ، بزن وگر
نه تو
در خانه بنشین،
چو زن
اگر زن
ندارد سوی
مرد
گوش
سَراوِیل (1)
کُحلیش(2) در
مرد به پوش
![]()
15 زنی را
که جهلست و نا
راستی بلا بر سر ِ
خود،
نه زن
خواستی
چو در
روی بیگانه
خندید
زن
دگر مرد گو لاف مردی مزن
زن شوخ
چون دست در قلیه
کرد
برو
گو
بنه
پنجه
بر روی
مرد
ز
بیگانگان ،
چشم زن
کور باد چو
بیرون شد از
خانه
در گور باد
چو
بینی که زن
پای بر جای
نیست
ثبات
از خرد مندی و
رای
نیست
20
گریز از
کفش،
در
دهان
نهنگ که مردن به از
زندگانی به ننگ
بپوشانش از چشم بیگانه روی
وگر
نشنود
چه زن
آنگه چه شوی
زن خوب
خوش طبع،
رنجست وبار رها
کن زن زشت ناسازگار
چه نغز
آمد ،
این سخن زان دو
تن
که بودند سر
گشته
از دست
زن
یکی گفت کس را زن بد
مباد
دگر گفت زن در
جهان
خود
مباد
25 زن نو کن ای
دوست
هر نو
بهار که تقویم پاری نیاید بکار
کسی را که بینی گرفتار زن مکن
سعدیا
طعنه
بر
وی
مزن
تو هم جور
بینی و بارش گشی اگر یک سحر در
کنارش
کشی
زن خوب و
خوشخوی آراسته چه ماند
بنادان نو خاسنه ص
358 بوستان
مبین
دلفریبش، چو حور بهشت کز
آن روی دیگر چو
غولست
زشت
30 گرش پای بوسی نداردت پاس ورش خاک باشی نداند سپاس
زنانی که
طاعت برغبت برند
زمردان نا
پارسا
بگذرند ص 386 بوستان
ترا شرم ناید ز مردی ِ
خویش که
باشد
زنان
را
قبول
از تو بیش؟ ص 387
بوستان
زنان
را
بعذری
معین
که
هست ز
طاعت
بدارند گه گاه دست
تو بی عذر
یکسو نشینی چو زن رو ای کم ز
زن
لاف مردی مزن
35
چو
از
راستی
بگذری
خم
بود
چه
مردی
بود کز
زنی
کم بود
(1) سراویل جمع
سَروال بمعنی
شلوار و زیر
جامه (2)
کُحل بمعنی سرمه