وَهمِ مرگ

سوسن احمدگلی
سال هاست
که درها ی بسته ی طاعونی
چهارمیخِ منعِ عبورند
و بادهایِ هرزه ی یاغی
زوزه کشان
در غیبتِ حضورِ" ما "
کوچه را به سودِ تباهی
فتح کردهاند.
سال هاست که مردگان
همخوانان ِگروه آوازند
و بهترین سرودشان
مرثیه ای ست
که در رثایِ فوتِ نا بهنگامِ « زندگی»
تکرار میکنند.
تکرار میکنند
تا وهمِ « مرگ »
پاسبان ِکوچه شود.
سال هاست که آرزو
از پرچینِ خیال فراتر نمی رود
و پای کودکِ امید
درگودالِ حادثه
به دام افتاده است.