پنج رباعی از هوشنگ ابتهاج

چو ني مينالم از داغ جدايي
دريغا اي نسيم آشنايي
چنان گشتم غبارآلود غربت
كه نشناسم كه خود بودم كجايي.
****
من آن ابرم كه ميخواهد ببارد
دل تنگم هواي گريه دارد
دل تنگم غريب اين در و دشت
نمي داند كجا سر ميگذارد …
****
شكفتي چون گل و پژمردي از من
خزانم ديدي و آزردي از من
بد آوردي، و گرنه با چنين ناز
اگر دل داشتم ميبردي از من!
****
دلم گر قصه گويد، اينك آن گوش
لبم گر بوسه خواهد، اين لب نوش
اگر شب زنده دارم، اين سر زلف
چو خوابم در ربايد، اينك آغوش
****
سحرگه در چمن خوش رنگ شد گل
نگاهش كردم و دل تنگ شد گل
به دل گفتم كه نازست اين، مينديش
چو دستي پيش بردم، سنگ شد گل
ه . الف. سايه
