دو غزل دلنشین از عاکف

خواهش بارانی محکوم را حس می کنم
معنی پرونده ی مختوم را حس می کنم
بی نصیب از شادمانی لیک از عمق وجود
چوب دار و حلقه بر حلقوم را حس می کنم
جرممان اینست میخواهیم ما تا ما شویم
ترسها دارد "ولی"...مفهوم را حس می کنم
"سرب" داغ و سینه لبریز از جهانی آرزو
من پیام دختر معصوم را حس می کنم
نقشه ها دارند اوباشان ِ بر ترک ِ موتور
ضربه های مشت را باتوم را حس می کنم
اتهام "دشمنی" بر ما دهد دشمن پرست
در نگاهش میوه ی مسموم را حس می کنم
2
تا غزل نگاه تو چشم به راه می شوم
از سر شوق دیدنت جمله نگاه می شوم
قافیه در صفوف غم ،گم شده کو نشانه ای
خانه بدوش خسته ام "واژه پناه" می شوم
حس ارادت مرا رد نکنی بسادگی
مضطرب از عداوت توده ی آه می شوم
داده ام اختیار خود دست دل آنچنان ولی
کودک سرکشم مگر با تو براه می شوم
دربدرم که سر رسد مهلت بی تو بودنم
ساده سخن: شتاب کن! سخت تباه می شوم
سجده برم به چشم تو تا به برت نشانی ام
با تو چه بی نیاز از سنگ سیاه می شوم
بی تو «بهشت» خالی از جاذبه است بیگمان
با تو چه دلپذیر اگر غرق گناه می شوم
ماهِ خیال سر رسد عاکفِ بی ستاره را
بی تو اگرچه سائلم با تو چو شاه می شوم
|