شش غزل و یک شعر نو از عاکف
) 1
" شبیه باغبانان من تبسم میکنم باز آ "
شب ِ شعر ِ نگاهت را تکلم میکنم باز آ
میان واژه، نامت را ترنم میکنم باز آ
کلاف ِ پیچ در پیچ ِ بساطِ آرزویم را
نباشد نازنین من که من گم میکنم باز آ !
بیاد ِ غنچه ات بر لب، گلستانی به دل دارم
شبیه باغبانان من تبسم میکنم باز آ
تو نزدیک منی حتا هزاران فرسخ ار دوری
به "سختی" رو... وَ پشتم بر تنعم میکنم باز آ
خیالت، پای احساسم، کِشد تا عالم مستی
به حسرتها، نظر بر خالی ِ خُم میکنم باز آ
نسیمت گر بیامیزد به یاد ِ غربت اندودم
ندارم شک که ترک هر تالم میکنم باز آ
) 2
" زمزمه ميکنم تو را..."
زمزمه ميکنم تو را تا مزه ات فزون شود
جلوه گری نما، دلم، ملتهب از جنون شود
کفر دو ديده ات مرا در بدرم چه مي ِکشد
عاقبت از جدال ما صلح به رنگ خون شود
نیست تنعمم اگر، حسرت آن نمی کشم
رو به من آوری اگر تاج تو سرنگون شود
روز و شبم به نام تو دست شکوفه میدهد
با تو کویر هستی ام یکسره لاله گون شود
گوش سپرده ام به دل میرسدم ندا : بیا
ذره به ذره جسم ما به حکم ارغنون شود
گمان مبر به دلبری همیشه سروری کنی
خانه بپای گل کند خار، نه او زبون شود
) 3
"شکوفه میدهم اگر جوانه ام تو می شوی "
غزل به انتها رسد ترانه ام تو می شوی
برای یک تبسم ات بهانه ام تو می شوی
چکيده از نگاه تو قصيده ی ارادتم
شکوفه میدهم اگر جوانه ام تو می شوی
به بال ِ باد اگر شود، مقيم ِ خلوتت شوم
من از تو بی نشان ترم نشانه ام تو می شوی
تمام ِ لحظه های من پر از سکوت واژه شد
برای ناله کردنم زبانه ام تو می شوی
به "دوش" خانه ميکشم چو سنگ پشت ِ بينوا
دلم خوش آنکه همسفر يگانه ام تو می شوی
چو رد پا بجا منم به ساحل ِ نگاه تو
چو موج مي شوم اگر کرانه ام تو می شوی
رسد چو عاکف از غزل به افتخار مهر تو
گران شوم به قدر خود، خزانه ام تو می شوی
) 4
"آرزو می پرورانم لیک بال و پر نماند"
گریه را در پای دشمن ریختم دیگر نماند
از کیان ِ فرهی، خاکم مگر بر سر نماند
سینه چاکی را چنان وسعت بدادم از جنون
در کتاب مخلصی شاید چو من چاکر نماند!
شادمانی ِ وطن را ظلمت ِ غم بر گرفت
تاک ِ ما خشکیده شد هم ساقی و ساغر نماند
بوسه بر دست ِ سفیر غم زنم از بخت بد!
بد به حالم در نگاهم فرق مس با زر نماند
آنچه خود دارم به ویرانی کشم با دست خود
آرزو می پرورانم لیک بال و پر نماند
بر سیاهی دل گشودم رخت بر بست از میان
خور ازین اندوه، بگرفتست شاید در(1)نماند
دشمنم در حیرت است از جانفشانی کردنم
بهتر از من، شاید او را هیچ در باور نماند
آنکه تا دیروز رهزن بود و دزدی می نمود
ملک یزدان در امان از او ولی آخر نماند
---------------------------------------
( ۱ ) در گرفتن= آتش گرفتن
ــــــــــــــــــــــ
) 5
"واژه احساس مرا مزمزه میکرد "
واژه احساس مرا مزمزه میکرد
قلم میدانست
که سیاهی ِ درون از بدی باطن نیست
پاره ی پاکت سیگار
کفایت میکرد
تا که بالغ بشود کودک ِ شعرم شاید
چه بسا یک غزلی زاده شود
می توان برگ گلی را چو کتابی فهمید
می توان جلگه شدن آن طرف رود خیال
میتوان دخترکی بود
که کاکل بسپارد به نسیم
می توان بادکنک داد
به دست پسری سر به هوا
می توان ...
می توان اینهمه را رنگ تجسم بخشیید
) 6
"مست مینا"
گرچه ساکت بود شب با جلگه، شبنم ماند از او
بر حریر چهره ی گل، یک کمی نم ماند از او
خلوت ِ دیشب پر از راز شکفتن بود عجب
در کتاب ِ حس ِ من تفسیر ِ محکم ماند از او
"شهر" خواب آلوده است دیگر نمی خیزد سروش
حال ِ بغض اندود ِ ما را اشک، مرهم ماند از او
فاش می خواند چکاوک نوبت دی سر رسید
فرصت بهمن گذشت و توده ی غم ماند از او
مست ِ مینا را چه حاجت کهنه گردد تا که مِی
تازه شد دلبستگیها رنگ عالم ماند از او
دفتر ِ مشق ِ شب ِ ما خط خورَد با کلک او
حاضرم در مکتب ِ درسی که همدم ماند از او
7)
"به هَزارن ِ خوش آواز، حرارت باقیست"
تا تو هستی و غزل هست عبارت باقیست
نکته ها هست، و آشوب ِ اشارت باقیست
غم رسد آخر و حرمان رَود از باور ما
تا امید است به لبخند، بشارت باقیست
کلبه ی عاطفه را طعمه ی طوفان نکنیم
تا به دل غصه زیاد هست اسارت باقیست
فرصت ِ مهر، دریغ از دگران ما نکنیم
تا تهی هست از آن سینه، حقارت باقیست
چه زیادند رفیقان و چه کم یار ِ شفیق
به هواخواهی شان میل ِ زیارت باقیست
به کلامی بزنم چنگ به گیسوی ِ سخن
مدتی هست که از واژه شرارت باقیست
"غزل" آغشته به عشقست... مدارا رفقا !
به کلامی که غزل نیست، مرارت باقیست
تا گل و سبزه و عشق است درین باغ عاکف
به هَزارن ِ خوش آواز، حرارت باقیست