درد دل

 

گیل آوایی

18 نوامبر2009

 

باری بگویم که سبز چه!؟

سبز ِ آنکه سیاهترین ناله های خاک را کوک می کند باز

یا

سبزهای راه به هزار پیچ و تاب مات

" کرانه ی معلوم نیست "، تعبیر خواب خوش اینهمه لج!؟

 

حالا تو

به ریش من که یک دنیا دربدری

در کوله ی سالهای هزار خیال بر شمرده ام

می خندی

که

هی!

های!

روشنفکر جان!

بیهوده سخت سرانه کز کرده ای

این موج

ساحل دران است

بر ویرانه های سی سال خاوران!

 

اما

آری

هنوز خُرد نکرده ام با خود

پیکر ِ مسموم ِ باور ِخوشخیالانه

که به انتحار خویش نشستم

" این نباشد هرکه باشد"،

تاوان راهیست که خر از آن نگذرد، بگذرم!

 

دیریست دلم

به آوازهای دروغین

دل خوش نمی کند

من

خواب خویش به تعبیر هیچ آیه ای

کابوس نمی گیرانم!

 

هیمه بار ِ کدام آتش خشم

آنکه خاک در چنته

باد می راند!

 

آه

سیل هزار فاجعه گریسته ام

داغ چنین به خون نشستن ِ خونبار!

 

باری

ابلهانه است

ابلهانه

اگر

باز به ماجراهای بی در و پیکر پیوند دهم

راستی را اگر چنین!؟

بر خیل گورهای بی نشان

کدام شمع بگیرانم

به میراثداری شان!؟

 

 

این مطلب را در صفحه خود در فیس بوک پیوند دهید:Share  

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب info@perslit.com تماس با سردبیر perslit@gmail.com درباره ما