تماس با ما و ارسال مطلب

info@perslit.com

بازگشت به صفحه نخست
هرگز مباد

 

رضا بی شتاب

 

هرگز نبوده ام یک لحظه بی شما

با من غریبه نیست این بانگِ آشنا

از شوق می دَوَد دل وُ من در پی اش

فریاد می زَنَد ز دور بیا بیا

صد آسمان حِس وُ حُسنِ یاس رسید

عاشق ترینم وُ روشن شدست هوا

پَر باز می کنم با نام وُ با یادِ یار

عشق می بَرَد مرا ز کجا تا کجا

جهان را به زیستن مجاب می کند

باغِ جوان وُ جوانه ی ماجرا

گم بوده ام ز خانه ی خویش سالیان

دیگر نماند دلیل که گم کنم ترا

گر صبر بافت به حوصله سپیدِ مو

اینک رها ز انزوایم وُ  شیدا

هرگز نخفته ام بی خیالِ تو

از فکر وُ یادِ تو کِی بوده ام جدا

اگر چه ایامِ من به تلخی گذشت

حال با تو جوان شده ام همصدا

با تو به میدان وُ کوچه وُ برزن

نشانِ شعله کشم شاد در سرا

وگر تو را گُجسته گرفته گرو

این دست ها ز پا در افکند بلا

فریاد می زَنَم بدی دور باد وُ دیو

از روزگارِ زادبومِ جان فزا

به بامِ زمان برآ وُ هلهله کن

که بمیرد این جبر وُ جور وُ این جفا

دیریست نشسته ستم سخت بر سریر

وز ما رُبود صدها شکوفه ی ندا

آنان ز خویش گذشتند چونان شرر

تا تیره خاکِ نیاکان شود روشنا

با خصم مدارا وُ آشتی عبث ست

برخوان تو قصه ی سیمرغ وُ کیمیا

خون دَلمه بسته ست به رخسارِ ماه

خورشید ز زندان درآ وُ پَر گشا

به سُخره گرفته وُ تازیانه، عشق

هرگز مباد دوامِ دلقکِ دغا

گر می کُشی وُ به زنجیر می کِشی

زودا شوی به زهرش تو مبتلا

زُمُرّدِ آزادی وُ تلألو اش

کور می کند چشمِ کابوس وُ اژدها

 

2009-08-17

 

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما