پاییز

 

استاد محمد مجد

 

سایه افکنده غروب غم پاییز به شهر

باغ در آتش بیداد خزان می سوزد

فوج مرغان غریب از سفر خسته ی روز

روی به تنهایی جنگل آورد

در پناه شب تنهایی جنگل مرغان

بال در بال هم آورده

چه غم ناک چه تلخ

خواب در دیده ی خشکیده ی مردان ملول

چاه کابوس مهیبی کنده ست

شهر در شطِ شبِ آلوده یِ بد نامی هاست

کور سوئی ایست مرا راهبر قصری دور

و در این قصر که در بستر شب خوابیدست

خون صد گـُرسِنه در شهوت غمگین گناه

آخرین قصه ی بد نامی هاست

باز می گردم و در قصه ی خود می رویم

و در آن قلعه ی دور

که شب آبستن غم های من است

خویش را

پیکر تنهایی را

به در خانه ی غم می سایم

شب چه غم ناک چه درد آور

شب هیولای مهیبی بود

شب پاییز چو من غرق ملال خویش است

من چو پاییز غم آلوده و سر گردانم

آه پاییز تو را در پیشم من که بدنام دیار خویشم

با توام الفت دیرینی هست

قصه ام غصه ی سنگینی هست

در تو در ظلمت سرگردانت

روح وحشت زده ی من جاریست

در پناه شب تنهایی جنگل مرغان

روی در ساحت شهر آوردند

باز امواج سیاهی گم شد

روز از پنجره ی خود روئید

باد ، آغاز غم تازه ی روز

برگ این کودک آواره ی سرگردان را

در کف وحشت خو پیچید

باد من بودم

برگ من بودم

پاییز من بودم

 

مهر 1340 تهران

 

 

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب info@perslit.com تماس با سردبیر perslit@gmail.com درباره ما