
میخواستم چیزی بنویسم
من هم میخواستم چیزی بنویسم
گرد باد فانوس کنار دستام را ربود
تنوره کشیدم به دنبالاش
در هم پیچیدیم ، رفتیم و رفتیم و رفتیم
پیر مرد ریش سفیدی کنار فانوس نشسته بود
به نظرم میخواست قصه بگوید:
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
گفتم: ببخشید تا شروع نکردی ما باید بروم
دست فانوس را گرفتم و برخاستم.
پرسید: فانوس را کجا میبری؟
در تاریکی چگونه قصه بگویم؟
گفتم: میخواستم چیزی بنویسم
باد فانوس را ربود
گفت: بگیر بنشین
تا در کنار هم و فانوس
من قصهام را بگویم
تو هم هرچه دلات میخواهد بنویس
تا دیر نشده است
تا دیر نشده است فکری بکن
وقت تنگ است
زده به سرت
زده به سرم
زده به سرشان
این زوزهی باد است یا زوزهی شغال
شب از نیمه گذشته است
تا دیر نشده است فکری بکن
خورشید وسط آسمان خشکش زده است
یالا بجنب
مغزت دارد میجوشد
مغزم دارد میجوشد
مغزشان دارد میجوشد
تا دیر نشده است فکری بکن
نگفتمات شب مهتاب نرو کنار آب
نگفتیام که نگو نرو، نرو
از دست رفتهای
از دست رفتهام
از دست رفتهاند
تا دیر نشده است فکری بکن
همیشه چنین پا نمی دهد
معطل چه هستی
بختات یار است
بختام یار است
بختشان یار است
تا دیر نشده است فکری بکن
آسمان هرگز چنین به روی ما باز نبوده است
بازی در نیار
به بازیات گرفتهاند
به بازیام گرفتهاند
به بازیشان گرفتهاند
تا دیر نشده است فکری بکن
مکر و فریب و رنگ میکنند
کارد به استخوان رسیده است
دستات به ماشه است
دستام به ماشه است
دستشان به ماشه است
تا دیر نشده است شلیک کن
جعفر امیری
٣٠/٠٩/٢٠٠٩