
« ندا »
امضاء محفوظ
یکی دیگر که نام او ندا بود
توگویی ز لبش رفته صدا بود
بغلتیده همی در خون پاکش
شکفته لاله ای برسینه چاکش
نشسته چون گهر درچشم نازش
غم میهن همی در چشم بازش
یکی دیدش که افتاده پریسا
به خاک بی گناهیش دریغا
چو دیدند آن پری افتاده از پا
یکی جستی بزد مردانه از جا
به بالینش بیامد آن جوانمرد
گرفتش شانه های خونی وسرد
بدیدش او به سینه جای تیری
بغرید و بکرد ناله چو شیری
همی برسر زد و نامش برآورد
دریده جامه او ازتن درآورد
بگفتا ای ندا ای دخت ایران
بمان با ما تو ای امید ایران
برفتی خون پاکش بر خیابان
بسوختش دل براوگرگ بیابان
گشودش چشم و شام او پگاه شد
همه عالم به او چشم و نگاه شد
بکردی چون نگاهی بر تن خویش
بداد جان را فدای وطن خویش
برفت او و بماند مارا شب تار
همی زاری و ماتم در غم یار
بشد جرم ار تو یاد او بکردی
به البرز بلند گر رو بکردی