تماس با ما و ارسال مطلب    > info@perslit.com

تولد در گور

ع ج . بینام

 

از راه هایی که به شما نمی رسیدند

دست خالی برنگشتم

یاد آوردم

در گور به دنیا آمده بودم

در گورستانی بزرگ

خدا هروقت دلش می گرفت

برای آمرزش مردگانش دعا می خواند

و به یاد آوردم

من ، فرزند باغبانی بودم

که روزی یکی از درخت هایش او را بلعید

_

زمانی ، مسافری بود

مقصد اش را به پای دُرنا ها گره زده بود

جیب هایش را از جیغ کلاغ ها پر کرده بود

شبی دوراز شب بو ها

عطرمسموم گُلی باکره گیچ اش کرد

تا امروز درانتظارغریبِ ایستگاهی

که قطاری از آن عبور نمی کند

کنار تنهایی ی یک صندلی بنشیند

به لهجه ی تلخ یک قهوه ی تُرک

که روی پایه ای بدون میز است بخندد

شاید آنقدر بلند که بشنوید

آهنگ بال ها را

شبی که بر بلندای بامتان

از داستان باز می گردند

تا بر دستان خالی ی درختانی که

خدایان را بلعیده اند

آشیانه بسازند

بی گمان روزی

در گورستانی بزرگ

دُرنایی جوان را خواهید دید

گره از پایش باز می کند

وصدای کلاغ در می آورد

_

تولدِ دیگری در گوری دیگر

اتفاق ، افتاده است

آن را

در همه ی ایستگاه های، آخر

جشن می گیرند!

2009-10-14

www.aj-binam.blogfa.com //: http

 

 

 

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما