تماس با ما و ارسال مطلب

info@perslit.com

بازگشت به صفحه نخست

غزلواره

              در تنگنای درماندن

 

تصویر خوابگون‌اش

در جان ِ من هویدا بود. 

دیدم نیازمند به چندین و چند گونه روتوش است:

جا جا،

خطوط چهره ی زیبایش را 

گرد گذار عمر

محو و غباری کرده بود؛  

یا،

   شاید،

نقاش کژخیالِ فراموشی

باز اندکی خرابکاری کرده بود.

 

 

ـ « این نیم‌خند شیطانی

پنهان و آشکار

در چشمِ آن فرشته؟!

شگفتا! 

روی و ریای روسپیانه،

وین زشتی‌ی نهان به پرده‌ی نیرنگ و رنگ

در نازنین زنی

سرتا به پایش از

خوب و خدا سرشته؟!

شگفتا! »

 

بیرون من،

سپیده‌دمان بود و

تاریکی‌ی فروغ اش

و آن راستِ هماره بر آیان

از دامنِ دروغ اش.

اشکم دمید و

آهم

پرواز بامدادی ی خود را

در تیره روشنِ سحری

آغاز کرد.

 

در ماندگی

در جانِ من

یک پنجره به سوی خدا باز کرد:

 

ـ « تا جان و دل به اشک روان شست وشو کنم

و در برابرِ شکوه ِ تو زانو زنم

و، خاکسار و زار،

خستو شوم که هستی،

این واپسین شکنجه ی بیداد را،

این یاد را،

نیز،

چون هرچه های دگر،

در من بمیران،

نابود کن:

 

برهرچه ای توانایا، دانایا،

سنجشگرا،

رها گُهرا،

داورا،

بخششگرا، 

مهرآورا،

در مانده را بزرگترین یاورا،

                            خدایا! »

 ۲۵ اوت ۲۰۰۷ ـ بیدرکجای لندن     

http://www.esmailkhoi.com/EK-Poem-DarTagnaayeDarmaandan.htm

چاپ کنید

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب تماس با سردبیر درباره ما