
کتایون آذرلی
معبد تن
گریختن از نگاه ناگزیر تو ناممکن است
آن جا که سیمای ماهتاب در آینه ی دشتی غروب اندود می افتد
آنجا که بادهای سرگردان زیباترین آوازهای دنیا را با خود می برند
آن جا که مجال پلک زدن نگاهی نیست
آن جا که عشق ناچکیده ترین اشک دنیاست
همان جا
همان جا گیسوان پريشانم را روی دوشت مي ریزم
و در ابریشم سفید شانه هایت
کبوتر شعرم به خوابی خوش فرو می رود
من به جاذبه ی چشمان ابری تو گرفتار آمدم
گرفتار آمدم به آشیانه ي آغوشت
به بوی تنت که رایحه ی پونه هاست
ای عبارت ناشناس
من از حنجره ی گل ها برایت شعر می خوانم
و اکنون پايیز است و درختان پیراهن خواب مرا بر تن کرده اند
برگ ها در تقدیری طلایی رنگ، شتابزده جدا می شوند از شاخساران
تا بر تن خاک بریزند، خاک عریان
من در باران وباد به تو لبخند می زنم و خنده هايم روی حضورت می افتند
شادی من در دل یک پرنده جا دارد
وتنم معبد خلوتی ست که در تو شور عشق را بر می انگیزد
و تو زائر معبدم می شوی
در ابر وجودم فرو می روي
در آب هاي تنم روان می شوی
در برق روشن چشم هایم به پایان ظلمت می نگری
در نسیم نفس هایم به پرواز پروانه ها مجال می دهی
و همان دم که بر گلوگاهم چنگ می زنی
غزلي مي شنوی از شاعري گمنام
نگاه کن
در معبد تنم
من ثروت شعر را به تو بخشیدم و شهامت دوست داشتن را
|