قلمی برای بهار
سوسن احمدگلی
29 اسفند1384
از خاک تا به خاک میروی
تا خسته و شکسته
سبز شوی
جوانه شوی
بر سپیدای کاغذ جان
واژه واژه های پیام سرخ شوی.
گو که ظرف سبزه نداری
چراغ خانه ات
همیشه خاموش است
در پرتو عشق می نگاری اما
خود،
سبزه می شوی
خود،
نور می شوی
سودای ادامه این راه دور می شوی.
جز جای زخم درفش و تیغ
در دست های خالی خود
نقلی برای شیرینی دهان نداری
باشد
باشد که تا برای تن سرد کودکان
گرمای هیمه ات کنند تو را.
خورشید روشن عشق
آغوش مهربان دوست
صلح
خانه ای امن
یا
فریاد
زنجیر اتحاد
پرچمی افراشته بر
میدان کارزار کنند تو را.
از چاه بهار
تا اوین و گوهر دشت
از بندر طاهری تا دیلمان
از آبشاران پر شکوه البرز
تا کویر تشنه ی لوت
باشد
که ارابه های سرود کنند تو را.
تا بردمیدن روشنای صبح
باشد
که شمع راه کنند تو را