دو شعر از سیما مهرآذر

 

1

عابران خسته

 

ساکنان بيغوله های "تحجّر

از پشت پنجره های غبارآلود و ترک خورده

رهگذران را می پايند

که خستگی بر دوششان

و داغ نفرت بر پيشانی

!وارثان خويش را سرزنش می کنند

!!گويی نگاهشان را کلاغ دزديده

و پاهای به زنجير خرافه کشيده شده

در منجلاب ناباوری فرو رفته

و با فريادی بريده در گلو

به بلندای خاموشی

کورمال...کورمال

به سمت کوچه بن بست "لا مذهب

!روان اند

 

2

حرمت سکوت

 

واژه های برهنه

خود را

در پشت پرده های سخن

پنهان ميکنند

تا از نگاه هرز آلود جملات بی شرم

!در امان باشند

آنگاه که کلامت

به خود

نقاب کنايه ميزند

و بی مايگی اش را

در پشت آن

.به بند ميکشد

...ديوار سکوت فرو مي ريزد

حرمت کلمات

زير آوار خشم

جان می دهند

و لاشه هايشان

در گورستان فراموشی

!مدفون میشود

 

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب info@perslit.com تماس با سردبیر perslit@gmail.com درباره ما