قلم

ویدا فرهودی
شعله وش رقص کنان بر دل شب می تازد
پی سرخای فلق، هستی خود می بازد
بنگرش جوهری از خون شقایق در رگ
عاشق است و به دل نازک خود می نازد
دل تـُردی که به هر پچپچه ای چرخ زنان
پرده ی وهـم دران، شعر تری آوازد
صدف واژه کـُند آب و کـِشد جوهر او
دست در پیچ و خم زمزمه چون می یازد
تا بدانی که چه شد، چهره ی گل را که درید
قهقرای خس و خاشاک عیانت سازد
خم اگر گاه کند گردن او،زُهـد کریه
یاد هر سرو سهی ،قامت او افرازد
جاودان پاید ودارد عَلَم عشق به دست
گردشش لرزه بر اندام ریا اندازد
تاصدا در قفس و مرغ سحر زندانی است
فوج بی تاب قلم بر دل شب می تازد
شهریور 1388
دلت که می گیرد
دلت که می گیرد،به آسمان بنگر
به ابر توفان زا،به برق طغیانگر
همان که رنج زمین، چو بشنـوَد، تمکین
نمی کند بر کین و شویَدش یکسر
ونیزه ی باران، رها کند چو یلان
مگر که بستاند حقوق نوع بشر
* * *
دلت که می گیرد،در آن نهایت درد،
به آسمان چو رسی، ز ابر هم بگذر
برو به منزل ماه، عروس بخت سیاه
که عاشق نور است و جان دهد به سحر
همو که بوده گواه، زشام تا به پگاه
به دفن گریه و آه، وَ زایش اختر
شنیده از زُهره، خدای سرکش عشق
ندای دخترها و ضجه های پدر
و خوانده شیون را،عزای میهن را
زدانه های سکوت، سکوت افشاگر
ز بند سیمانی، گذشته پنهانی
و آن چه می دانی! نمی کند باور
که دیده انسان را، تهی زمعنی خود
میان همهمه ها،خمود و بی یاور
وزآن قلمرو پوچ ، چو گشته نوبت کوچ
ورا چکیده جنون ،فقط ز دیده ی تر
* * *
دلت که می گیرد پرنده جان داده است
و آسمان زاده است، ستاره ای دیگر!
پرنده گر مرده است، دلش نیفسرده است
و کوه خاطره اش، تلی است از اخگر
گلی ز آتش و خون ،شراره وش مجنون،
نهفته چهره ولی ، درون خاکستر
گلی ز نسل ندا، ترانه یا سهراب
صداقتش چون آب وَ پاک چون گوهر
دلت که می گیرد به لاله زاران رو
به نیت هر گل بر آسمان بنگر...
ویدا فرهودی- پاریس
تابستان ۱۳۸۸