معصومه تقي پور
اولين غنچه كه پرپر شد و بر خاك افتاد
آخرين لحظه كه در حادثه گم شد فرياد
فاجعه آمد و اين بار سراپا عريان
تازيانه به كف و كف به دهان، شرمش باد
پا به پايش ستم و در نَفَسش ويراني
دستِ او پرچمِ تزوير و جنون و بيداد
همسرِ ظلمت و شب، با خفقان همخانه
همرهِ اهرمن و رهبرِ فوجِ صياد
واي، پژمرد اقاقي ز دَمِ مسمومش
آه از هجرتِ صد قافله سروِ آزاد
...
صورت و سيرتِ تو گرچه نهان ساخته است
تا كنون جلوۀ هر آينه را اي صياد
باز هم آينه بارانِ دگر در راه است
بازهم مرغِ سحر نغمۀ خوش را سر داد
نخلِ تنهاي غريب، ارچه غريبانه شكست
بِِنِگر، هر طرفي سرو، صنوبر، شمشاد
تيشه بر ريشۀ شيرين دهنان گر زده اي
تبرت را شِكَنَد شورِ هزاران فرهاد
سيل و طوفان شود اين زمزمه ها، مي داني
مامِ ميهن نَبَرَد مهرِ عزيزان از ياد
بوته ها پُر گل و نخلانِ تناور در صف
دستت از دامنِ آباديِ ما كوته باد
ديگر اين خانه براي تو ندارد جايي
لكۀ ننگ برو، پاك شو از مُلكِ قباد
از غروبِ تو ستم پيشه خبرها داريم
ديده ها دوخته بر راهِ طلوعي آزاد
هر يكي كاوۀ چرمينه درفشيم به دوش
كاخِ ضحاكِ تو ويرانه كنيم از بنياد
معصومه تقي پور