شعری از مارگوت بیکل

برگردان به فارسی: احمد شاملو

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فروافتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم كه زندگي كنم
عشق بورزم
برآنم كه باشم، در اين جهان ظلماني
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنياي پر از كينه
نزد كساني كه نيازمند من‌اند
كساني كه ستايش انگيزند
تا دريابم، شگفتي كنم
بازشناسم، كه‌ام؟
كه مي‌توانم باشم؟
كه مي‌خواهم باشم؟
تا روزها بي‌ثمر نماند
ساعت‌ها جان يابد
لحظه‌ها گرانبار شود
هنگامي كه مي‌خندم
هنگامي كه مي‌گريم
هنگامي كه لب فرو مي‌بندم .

***

در سفرم به سوي تو
به سوي خودم

به سوي خدا
كه راهي است ناشناخته،
پُرخار ، ناهموار
راهي كه باري در آن گام مي‌گذارم
كه قدم نهاده‌ام و سر بازگشت ندارم

***
   
بي‌آنكه ديده باشم شكوفايي گل‌ها را  
 
بي‌آنكه شنيده باشم خروش رودها را
 
بي‌آنكه به شگفت در‌آيم از زيباي حيات  
اكنون مي‌توانم به راه افتم
اكنون مي‌توانم بگويم

كه زندگي كرده‌ام

 

 

بازگشت به صفحه نخست

تماس و ارسال مطالب info@perslit.com تماس با سردبیر perslit@gmail.com درباره ما