پيش چشم گربه طنازي موش

 

دمی بر ساز تنگ ارم بیا، دمی بر این بستِ بازیِ بی‌بست بنشین، بر این شانه‌ی رم، همان رام گم‌گشته در راه آ-- ‌رام و کت‌های آب.

 

این‌جا نشسته‌ام:

بست هجرانی

بستی به سینه داده‌ام، بستی به بسته‌ها.

از بست و باز جهان مرا بستی‌ست

بستی بسته‌ی نفس

بست بسته بر دل، بر سینه، بر قفس:

بست تنگ رم

بست کوه قلعه

کاخ شهریار شر

بست باغ اولین

                   کت‌اش، کت خاش‌اش

بست باغ استخوان.

 

بر بست خود نشسته‌ام

     بر زمین تن‌ام

و دست‌ام خیش

 

بر بست خود نشسته‌ام

بر زمین خویش‌تنم

تن‌ام خویش‌ام.

خيشم تنم.

 

بر زمین و زمینه‌ی تن خویشم نشسته‌ام و می‌نگرم:

شهر معامله، بده بستان

رفت و آمد کاسه‌ی آش

و بازی کوزه.

می نگرم به این بندوبست‌ها

این بسته‌های بندی و این بندیان بست

 

این‌جا نشسته‌ام: هل لند. نیدر لند

ــ هل چاله است، چاه. نیدر پست است.

این‌جا نشسته‌ام.

کوه، قلعه، باغ، کاخ... استخوان، تن‌ام.

کار خان و خانه وانهاده‌ام که کُس و خایه را نشان دهم

و شال ابریشم

 

این‌جا نشسته‌ام:

همان بست بُن‌بست، راه نفس، هست

و دارایی‌ام دم.

 

بر این دم نشينم برانم بر خویش جانم حکایت:

 

 

این نامه سوی شاه خدای ایران روانه می‌شود، سر ملک دارا، سر موبد شه‌خدا و اما بعد:

این، گوشه‌ای از حکایت من است. پاره‌ای از روایت تن. آغاز به کوه‌زدن، سر به سر دار نهادن و سر به دار نسپردن. جان سپردن به صدای مادر دهر که: آهای، سردار، سر وردار و رو!

من سردار صالحی‌ام. شاگرد محمدابن‌محمود در نوشتن فارسی، شاگرد فاطمه در چشم و در نگاه به دنیا. هم شاگرد کوچه بوده‌ام: در کوچه‌های خاک هرکجا و هم بر خاک کوچه‌ی کتاب؛ کتاب‌هایی که جا نداشتند. و چون بی‌جا بودم و جا نداشتم، کتاب‌ها دیدم:

بی‌پناه

لخت

و لرزیدم:

تا صبح.

در روتردام

در بمبئی

در بانکوک

و در بغداد و

در آتن

در سوفیا و استانبول

همه‌جا تن

گاهی تن‌ها تنها

گاهی تنها تن‌ها

گاه‌گاهی تن‌تن.

 

لرزیدم

دویدم

خزیدم

و در بسته رفتم

و دربسته رفتم

در ِ بسته رفتم

فشرده

و غوزيده رفتم

و گم‌گشته در لای بار.

 

خزیدم

خزنده

و ترسان

هراسان

دویدم

دوسه‌باری هم بر خودم ریدم. یکی‌اش زمانی بود که دیدم دوباره به مرز ايران و تركيه می‌رسم.

برگشتم بغداد.

بعد؟

بسته.

بماند.

و رفتم.

 

ــ کجایی سردار؟ بو آیره هردافا دی، کجا سردار؟

 

آمدم.

باد آمدم.

برگ آمدم

بید آمدم

بر بال باد.

 

خوار آمدم

سر آمدم.

سرآمده صد بار بر بار آمدم

صدبار سربار آمدم.

بار آمدم

بار آمدم

بر دار خود سار آمدم

بر پای خود زار آمدم

دوری نه‌هموار آمدم

هموار این‌جا پاره‌نان

بر سفره‌ی آن واژه‌ای

در سرگذشتی نکته‌ای

همواره بیدار آمدم

گاه چرتکی در بین راه

یا در رباط خلوتی

مار آمدم:

             از گوشه

                         گنگ

 

بار آمدم

باد آمدم

در یادها

در بادها

در بودها

با کاسه‌ها

با کله‌ها

با کود راه

 

بار آمدم

در خمره‌ها

با سرکه‌ها

بار آمدم

باد آمدم

با بار بر باد آمدم

با بار، برباد آمدم

بی باد

بی بار

آمدم

بی یار

بیدار آمدم

بی‌دار سردار آمدم.

 

تپنده دلم

تب

تپش‌ها

تبش

ترس

تپ کرده بر خاک و

آن هرچه‌هایم به سینه.

 

گاه شعله بوده‌ام، شرر. وقتی که آفتاب درآمد و تنم زیر نعل اسب قزل له شد فهمیدم که پشت تاب را چه خیال‌ها که نبود به سر.

 

گاه کُنده بوده‌ام

تن

   همین بدن

              همین دارم

گاه شعله بوده‌ام

                   شرر

                        همین کارم

 

فراری‌ها به هم که می‌رسند تماشایی است.

فراری‌ها از هم که می‌گذرند تماشایی است.

فراری‌ها درهم که می‌گذرند تماشایی است.

فرار تماشایی نیست.

در فرار فرصت تماشا نیست.

در فرار فرصت نگاه نیست.

تازنده می‌روی، زنده نیستی، هراسانی.

 

تماشایی‌مان کرده‌ای سید و دست مهر از سر ما غریبان برنمی‌داری. این داستان از کجاست سید من؟ به خاک زیر پایت نگاه می‌کنی گاهی؟ ما بودیم که تو آمدی، که بابای تو آمد، که بابای بابای بابایت آمد. ما بودیم که تو آمدی. جهان با تو نیامده است. بدان! کودک نیستی. گورزادی، تاریخ جهان نخوانده‌ای، پهنای هست را تصور نکرده‌ای. سنگجانی می‌کنی. اما بدان: تو نیز نمی‌مانی.

در ملک دارا و ملک دیگران هنوز درازای بالا معین می‌کند که زبان کی تا کجا دراز شود. چنین نسبتی میان بلندای صدا و درازای دار، داری است مانده از کهنسالی، داری که خود باری شده است. این بار دار را باید به جایی حواله کرد. این دار دُم کجا بگذارم که سر فراز شود؟ که سر زندگی شود، سرزنده. کشتی‌مان. تا کی هفته و چله و سال و دهه و دقیانوس؟

 

پا

پایه

دار

سر

می‌رود ملک پای دار

ــ پایدار ولی؟

 

حرف من این است که سر به دار نسپاریم. دارمان برای سرمان و سرمان برای دارمان. دار در برابر پرسش نهاده‌ای، دهنه بر گوشه‌یابی گذاشته‌ای، میله در چشم کنج‌کاوی کشیده‌ای، چرا جرم است. تنها تویی، این خلیفه‌ی خدا که میلت اگر کشید پاره‌ای را به چرا می‌بری یا نمی‌بری.

این بوده است و هست. اما دیگر نمی‌شود. یکی گفته است در گوش من یواش که: تو نیز بگذری. بر سید دانا ببر خبر.

 

دار و دارایی تو سید من دار است

و دار دو پا دارد، دوپایه است.

این پایه سایه‌ی آن.

چه می‌برد اگر به راه افتد؟

بنگر میدان شهر را. ام‌القراء ببین.

 

این دار از سیدم بگیری از شال و از قبا، از عمامه

از خنده‌ي خوش که چشم و چار لیلی را ربوده است

از آن مزاح‌ها که زلیخا به آن دل سپرده است...

از آن های و هوی گفت و گوی تمدن، مدن چه می‌ماند؟

داری

تنی

منی

من

سر

دار

نه آن سردارهای سرگردنه که تو داری و سررشته‌شان، سر رشته‌شان‌، سرشت‌شان داشتن سر رشته است و نگاهبانی سرگردنه که در دست و دسترس سید من فراوان است.

دار دارا چه است؟

سر، دارش.

من

تن

و تنها

و تن‌ها

و عن‌ها

که آن هرچه پوشیده‌تر بهتر است.

قفس خوار خاطر نازک سید ما.

 

آمدم

در بادها بید آمدم

برگ برگ

پر

شکسته

و بسته

و خسته

و خرد و خراب آمدم

و خرده

و خرده

و خرده

و خورده شدم.

 

خمیده

کمان

شکسته

دولا

آمدم

ماروار آمدم:

                سر در بغل

                              خیابان

                سر زیر ناف

                                دریا

از آب‌ها گذشتم.

 

سیاه آمدم

سفید آمدم

سیاه بر سفید

برگ بید آمدم

باد.

 

آمدم

پیله

پینه

پیل

پای مورچه

آمدم.

 

از نیشابور شبی که برقش رفته بود و تنها روشنایی‌اش نورافکن‌های گشت گردنه‌ی الله‌اکبر بود. سر هر راهی که به شهر می‌رسید نه دروازه، درب باز نه، گردنه بود و گردنه‌گیر. و همین گردنه است که کوهی بزرگ را به چاه خواهد برد. تو سید من، تو کوهی شهر می‌دانی چه است؟ شهر همان است که هرباره، باره‌باره گفته‌ای: مقصد مدینه است. روز اول هجرت مهتر ما.

اهلی شدن که به شکار و قربان نیست. کمی هم باید کاشت، دانه‌ای، جوی، گندمی، چیزی که بری دهد. باری، سری دهد. دور دلبری زلیخا و یوسفی که سید من باشد به انتها نمی‌رسد؟ همیشه تازه، همواره شکفته می‌ماند؟

سید من، این نمی‌شود. پای تو دار است. پایه‌ات دار است و گلت گلمیخ چماق. با این آباد شده است ملک کجا؟ آدم ساخته نمی‌شود. شکسته البته. از شکسته‌های ورشکسته‌ی سال‌ها سجود و قعود به قهر و لابه چه طلب می‌کنم! از رفته؟ رفته گیر و گذر.

 

بودند که می‌گویم. گردنه را برداشته بودند آورده بودند سر شهر، در دروازه. غلتانده بودند از کوه تا سر شهر. از سر کوه آورده بودند و شهر شده بود تنگه‌هایی که در داشت و دررو نداشت. فتوا نکردی سید من؟ حکم نراندی که این حکم خداست که هر کس مخالفی را به خانه‌اش راه دهد یاغی و باغی و ملحد و مرتد است و نگفتی که این عمل حرب با خداست؟ کجا بود سید من؟ روی سجاده خواب، یا روی دیوان خراب؟ چی؟ گردنه‌گیرهایی که دست کم قانون دوره‌ی سنگ خود را هم پاس نداشتند و هرچه بود از پوشیدگی از حجاب بر سر شهر کشته کشیدند، بر هرچه راستی است، بر هرچه یک‌رویی. از کوره‌ی ریا کدام جان یگانه طلب کنی؟ چی؟ شهر بود؟ شهر بود و در داشت و دررو نداشت. خماندن گردن باریک در تنگنای گردنه بود شهر سید من.

 

سرهایی که هنوز در عالم کننده‌ی اولین جا خوش کرده است. اما به راستی مسکن باید روی زمین هم باشد. دست کم یک پای نشیمن آدم باید بر روی خاک استوار شود که با همان سه‌تای بر بادش به شعبده‌ای شتر را از پیش چشمت بلند نکنند.

سید من، ممی، سانا دییرم. دانی؟

 

وقتی که «مال خر» ناجی در معنای اکونومیک محلل را گیر انداخت، سیدم ممی تازه گوزپیچ را «احساس نمود» و ما را به پیش خواند: پایینی‌ها چه می‌گویند؟

ما رفتیم. دیدیم و شنیدم و آمدیم. گفتیم و در جماعت شدیم به رکوع. تازه از زخم کون ما سید من ممی به این رسید که: «به لحاظ من» «بی شک» شما کیر خورده‌اید! البته خورده بودیم و داشت یواش یواش کیر خورده هضم و جذب می‌شد که سیدم لفظ رفته را بر زبان خود راند، به تنهایی.

 

ــ سید بیرون کشید.

از سید ولی بیرون کشند؟ پرسشی است. پرسش شری.

 

فکر کیر زمانی به سیدم ممی رسید که کننده کرده و رفته بود و کدو را نهاده بود تا سیدم برای خودش تماشا کند و برای ما بتحلیلد. اما کیر رفته معنای سیدم را برده بود و پوستش را پیش پای ما نهاده بود، بر راه، تا سیدم بی‌دار که شد یاد کیومرث رفته را گلمیخ چماق تازه کند: بر من عجب بسطی نمود. در من عجب قبضی گشود.

 

چه بستی! چه بستی! چه بست درستی

پر ِ چین ِ آخر

پرچین پُرچین آن آخرین بست بودم که پروانه بست.

پرسیدم: چرا بستی پروانه؟

گفت: مگر کارت تمام نشد؟

گفتم: حالا تمام شود؟

 

تو سیدم ممی دیده گشا: زد بالا. ندیده‌ایش؟

حالا پروانه‌ها را با چه داغ می‌کنند تا حالی‌اشان کنند که خدای خداها چه فرموده است؟

تختم تاوه. بوی روغن سوخته و استخوان گندیده، با اتر، با نوحه، با ذکر.

سرفه‌ی سروران من از جای دیگری است. حالا نه ساعت ذکر است.

 

خوشم. خوشم به خدای ممی. خوش‌ترین خوش خدا سردار فاطمه است وقتی به یاد می‌آورم که پروانه از دروازه‌ی قسطنطنیه در آمد و در آب دریای مرمره نشست.

بالا بلند از خاطرم برآمدی.

آهی.

سه روز بود.

همه‌ش سه روز و این سه روز را امروز روزه گیر و گذر.

گذشت.

 

چه بستی! چه بستی! چه بست درستی

همان بست آباد آباد آب

سر رشته‌ی جان شاد.

نشست و نشستم.

نشستیم و او گوی بگرفت و گرداند:

بهاران و آمد به زندان...

 

در حرف و آن‌همه‌های سیاه روی سفید، همه چیز درست است. اما وقتی کلام زیر گوشت رفت چه می‌کند؟ یا هنوز هم باید گفت این گوشت بود که زیر کلام نشست؟ چه می‌کند؟ از کلام گوشت تا گوشت کلام چه راهی است؟ گوشت گونه‌ای کلام است و کلام نوعی گوشت. تا گوشت کی باشد و کلامش از کجا به کجا رود.

 

در آغاز سنگ بود و کوهی‌ها بودندی و سنگ در نزد آن‌ها بود و تخماق‌ها داشتندی. اما با تخماق نمی‌شد حالی همه کرد که سر جایشان بنشینند و گرنه هر سر فراز رفته را همان سزا که سر اولین که منم. این را هم داشته باش. سفید بر سیاه بر گوش خود بیاویز: کوهی‌های اصل نمی‌توانند چماقشان را در آستین چنان نهان کنند که هم نورش پیدا باشد و هم گرمایش آن خفته را گرم نکند، نجنباند. تا آن نور اعلا را اشکار کند، این خفته‌ی خواب‌رفته در یلدای دوردست را بیدار می‌کند. جان می‌دهد به مار، به خرفستر. به همان جان سر اولین که منم.

 

و اما من:

من سردارم. فرزند فاطمه، جوکار گبه‌باف. آن سر اولین باغ. سر اولین باغ و دار و درخت.

همان رفته با باد

آهسته

آهسته

آرام

سر می‌رسد.

می‌رسد سر.

سه روز بود و سه روزه بود که رفت.

 

دستش بود.

سیاه بود.

بندش سفید بود.

اشک بود و آه نداشت.

گفت: بردار.

گفتم: برمی‌دارم اما گردنم نمی‌اندازم.

دو تکه سنگ

دو تکه سنگ سیاه

دو تکه سنگ سیاه ساییده

ساییده ساییده ساییده تا سوی آخرین چشم پری، تا رسیدن به آخرین پر پروانه.

گفتم: هر قطره‌ای هست. شکل و شمایلش قطره را به خیال می‌آورد. آب را تداعی می‌کند برای من.

پرسید: هنوز هم؟

همین.

سنگی سیاه

آئینه‌ی راه زندان.

همان پیکر اشک یا میهن و ملک دارا.

 

سنگ بود و سیاه بود و رگ نداشت، بی رگه.

و بسته به عقدی. سفید. شیره‌ی شیر.

هم نرم تر

هم نرم

تر

یا رام‌تر؟

آرام‌تر

آرام

تر

آرام

رام

آرام

رام

آموختم

آموختم

رامِشگری آموختم

رامَش شدم

افروختم

رامِش شدم

رام‌ام نمود:

                 من، باد، آب

                 او بامداد

                   دریاچه‌ای

                               یا در حباب؟

                   دریا چه بود؟

                   ــ دریا چهی! ــ

                   دریا نبود

                   من ــ ما نبود

                   من

                   ما

                   نبود.

 

سه روز میان گردن‌های‌مان بود.

سه روز میان سینه‌های‌مان بود.

سه روز سینه مان بود.

سه روزمان بود.

سه روز گلو فشرده

سه روز بغض

سه روز

سه

روز

 

سنگ بود و سیاه

اشک

یک دانه

یک

دانه

 

روز

سه

من

ما

نبودیم.

 

گفت: این را بنداز گردنت تا آن را بیاورند.

آن را

آن

نقش میهن

بت گربه

گفتم: برنمی‌دارم. دارم هم بزنی من با تو بازی نمی‌کنم.

گفت: بباز من بازم.

پرسید: تا حالا چیزی گردنت داشته‌ای؟

گفتم: دین است منظورت؟

پرسید: دین چی هست؟

گفتم: بدهکاری.

گفت: بده به کار من نمی‌آید. نقد می‌خواهم.

خندیدیم. خنده‌ها و سه نقطه‌ها. سه نقطه‌هایی که معنایش همان سه نقطه است و بس.

 

پرسيدم: توی آن سال‌هایی که زندان بودی سرگرمی‌تان همین بود که نقش اشک و شکل گربه از سنگ سیاه درآورید؟

گفت: سنگ دیگری نبود. این هم باید بی‌خبر از آن‌ها و پنهانی توی حیاط گیر می‌آوردی و با ناخن‌چین رویش کار می‌کردی.

پرسیدم: حالا چرا فقط همین دو نقش؟

گفت: برای این که این دوتا شکل چیز خاصی نبود. نمی‌شد که بت را به خیال بیاورد. تازه همین هم همیشه نبود. مال سال‌های اول بود. بعدش که دیگر یک سره روضه و دعا و مصیبت و گوش کردن به نطق‌‌های نودین‌ها بود.

پرسیدم: کتابی، چیزی...؟

گفت: کتاب؟ البته بود. قرآن و دعا و چه و چه که همه‌اش را از بر کرده بودیم.

یک باره لحن عوض کرد و گفت: ولی سنگش آن‌قدرها هم سفت نیست‌ها.

زد روی دندانم و دندانش شکست.

گفتم: پس راست می‌گوید سید ما که زندان اسلامی دانشگاه است. حالا هم کار سنگ می‌کنی؟

گفت: حالا دیگر برای چه؟

گفتم: برای هیچ.

پرسید: می‌اندازی گردنت؟

گفتم: به‌ام ننداز. می‌ترسم گمش کنم.

پرسیدم: جز اشک و نقش میهن، یعنی همین شمایل گربه دیگر چه می‌ساختید؟

گفت: صبر کن.

پرسید: اگر آن را بیاورند می‌اندازیش گردنت؟

پرسیدم: کدام؟

گفت: همان نقش میهن که پیش مادرم مانده است آن‌جا.

گفتم: کار به گردنم نداشته باش.

گفت: دارم.

و این دارم را باید خودش بگوید. من گفتنش همان.

 

به مقدونیه بودیم.

به دریاچه‌ای دور

دریاچه‌ای

دور

تن‌ها

و تنها

و تنها کتابی

و آبی

و او

     هرچه مایه

     شبی

     بود و

     تن‌ــ‌ تن

     به تن‌تن گذشت

     تن او تن من

     تن من تن او

     و تن‌‌ــ من

     و من‌ــ تن

     و سودا

     و سودا

     و سودا

     خدایا

     خدایا

     خدایا

     کجایم

     کجایی

    کجایی

    کجایم

    گل من

    پرم

    پرپر من کجایی؟

 

به دریاچه‌ای دور

دریاچه‌ای

دور

در؟

یا

چه‌ای؟

دور

و هم دورتر

چاه‌ساری

 

گفتم: پروانه این روزها به‌ام نزدیک نشو که داستانت می‌کنم.

پرسید: چه‌ام می‌کنی؟

گفتم.

گفت: بکن بینم!

گفتم: بزن بالا یالله!

 

شراب داشتم. شراب ارزانی که من داشتم. نه این که او می‌آورد.

پرسیدم: پری تو از کجا می‌آوری؟ تله‌پله‌ای توی کارت نیست؟ یا هست و به راستی من گرفتارم. من هرچه می‌گیرم به پای شراب تو نمی‌رسد. تو از کجا می‌آوری؟

گفت: از همین بغل.

پرسیدم: من را می‌بری همین بغل؟

گفت: این بغل...؟

و نزدیک‌تر شد.

و نزدیک و تر شد.

گذشت.

 

پرسیدم: تو سردت نیست این‌طور خیس؟

گفت: اگر اجازه بدهی نه.

گفتم: اجازه‌ی من که دست شماست. ولی تو برای چه آمده بودی؟ که حال بدهی یا بگیری؟

گفت: گیر برای هیچ.

گفتم: من با تو هیچ؟ نمی‌شود. پری، این نمی‌شود.

هیچ حوصله نداشت. دو سه پک زد و خوابش برد.

لحاف را که انداختم رویش بیدار شد. بیدار که شد رفت.

 

به مقدونیه بودیم و مقدونیه دولت نداشت. دولتش کیر بود. گیر افتخارات قیصری مرده. به اتفاق به مقدونیه افتاده بودم و اتفاق چشمم را به حکایتی گشود و بست. همان اسلاوها که بودند و همان که شدند. شهد خلص کینه، شهد خلص خون، عصاره‌ی خونخواهی، شهد خلص جنون، آدمخواری...

 

از آتن می‌آمد. یک روز همین که از دور پیدایش شد گفت: رسید.

پرسیدم: چه رسید؟

گفت: همان که گردنت کنی. نقشه‌ی وطن.

ــ که چه؟

ــ که گم نشوی. یا اگر شدی...

نشانم داد: این یا اشک؟

گفتم: ننداختم ننداختم حالا بت گربه گردنم بیندازم. آن‌هم از تو موش!

گفت: بذار بره توش.

و زد زیر دستم

و دفتر به دستم پریشیده، پر شد

پریشان

پر

ایشان

پریشان

و هم پر ایشان

و رفت.

و حالا همان پاش پوشیده

آن راز فاش

پر و

پر

و پر

پر

و پرپر

        و دفتر

        کتابی

        به جایی

        یکی سرپناهی

        اتاقی

        و آن هرچه‌هایش

        پری تو

        پری من

        و پرها

        و پرها

        و پرپر...

        جهانی

        جوانی 

        کجایی؟

        کجایم؟

        خدایا

        خدایا

        گل من

       گل من

       کجایی

       کجایم...

 

و ما رفته بودیم

با آب

دریا

چه‌ای

دور

آبی

کت‌آبی

به کاریز پیری

به باغ کُهن

تا گل و چرخ آن اولین کوزه‌گر.

 

غروب از دریا درآمدیم.

او سوی خویش گرفت

من سوی خویشتنم

تنم

منم

تن راه‌ام

همان راه تن.

 

سوارم به دارم و دارم همیشه دوپایم.

و دل وانهاده به سودای سر

به سودای سر که کشنده است

کشان می‌کشد

می‌کشد

می‌برد

و می‌کُشد

فاش گیر و برو.

 

من سردار صالحی‌ام. نه شیر شیرم داد و نه روباه برده بودم که سیدی سر برسد و به قدرت وردی پس بگیردم. وقتی که من بودم فاطمه من را از شیر گرفته بود.

من بودم

و آمدم.

پا آمدم

دست آمدم

آمدم

بی دست

بی پا

آمدم

کوژ آمدم

کج آمدم

کوله

      رفته

بار

     کج

مال

     لنگ

آمدم

 

آمدم

پیله آمدم

پا و پینه آمدم

غوزه‌

قوزه‌

گله‌پنبه‌

پینه

پیله

پیل

پای مورچه

آمدم

آمدم

آمدم

پیله

پینه

پنبه

پیل

آمدم.

پنبه‌ام پاك

پیراهنم

چاک شد

پاک شد

خاک شد

آمدم

 

و آمد

و رفت

و آمد

و رفت

و آمد

و آن پیله

پینه

غوزه

قوزه

پاک شد

خاک شد

خاک راه پیش پا

پاک پا شدم تمام و

آمدم.

 

سرآمدم

سر آمدم

سرــ‌ ‌سینه سا

سینه‌‌ــ سر سوا

دوری نگونسار آمدم

نه سر، نه پا

دار آمدم

 

آمدم

سر پیاله نشد

سر پیاده نشد

سر نهاده شد

 

آمدم تا تاریخ پیله را به یاد این پروانه‌ی سترون بیاورم. این پروانه را پر بیاورم:

ــ پروانه، ناکس تو چرا این‌قدر من را می‌دوانی؟

ــ به‌ات زور آمده؟

ــ تو گیر زور. کی می‌آیی؟

ــ می‌آیم.

که بیاید. رفت تا افطار.

نه. این پروانه آمدنی نشد و من داستان را رها کرده بودم شکاری کنم. پس، خلاصه: نشد. رفت و بر ما نداد.

 

مرا مادرم شیر داد. فاطمه. و آن فاطمه که مادر زلیخا بود. زن مؤذن مسجد. سیمرغ زمانه‌ی من مرغی بود که بُن خانه‌ی فاطمه‌ی جوکار گبه‌باف دانه برمی‌چید و می‌رفت جهان می‌گشت و با شاخ تاک تر می‌آمد و دسته دسته می‌ریخت پیش پای بابا که به عمرش شراب نخورده بود اما بدتر از شراب هیچ ندید و ندانست. جمشید تا آن زمان شراب نمی‌شناخت. بابا هم. جمشید آن زمان که شراب را نمی‌شناخت آن مرغ را هم هنوز ننامیده بود. چون مرغ نام گرفت آن آورنده‌ی تاک گریخت و ماند آن‌همه نعره‌های بابا که دریادریا می الست مستش نمی‌کرد. وقتی که روی زمین خدا با دو قلپ عرق میکده سرمست یاوه‌های خود می‌شد و به یاد نمی‌آورد چند هزاره است تا در بر همان پاشنه‌ی پیشین ستم چرخیده است. باری، در پایان، آب زمزم و زمزمه‌ای، وردی، بر همه پاشیده می‌شود و با زمزمه همه به خانه‌های خود می‌روند، با پچ‌پچ. اُمی‌های اصیلی که از کوه پایین نیامده ادعای حل مسائل شهر ندیده می‌کنند.

بابا می‌دانست که شراب همان سرکه است که نفس ابلیس به آن رسیده و از راه سرکه به شراب افتاده است. جمشید کاسه‌ی سر بابا را خورده بود و بابا کاسه‌ی سر خود را نهاده پی کاسه‌ی سر من بود تا پیاله‌ی شرب حلالش کند، که آن را قشنگ به کار بزند که من رمانده شدم: فراریده.

 

آمدم

co.mei.te

آمدم

con.to.rol

آمدم

کنترل

کمیته

آمدم

کنترل...

همه برادر بودند و در پی برادرهای نابه‌کار خود می‌گشتند.

همه گشت و گشتی و گشتی و گشتی: تو این‌ور، تو آن‌ور

جدا

سفید از سیاه

پل چینود بود یا صراط سرگردنه سید من؟

و هی گشت و هی گشت و هی گشت

گردنده

گردان

گریزان

نه راهی

نه چاهی

نه جایی

نهان؟ دار؟

جایی مگر سینه، رازی.

همه‌جا گردنه بود و گزمه‌هایی که شامه‌ی سگ در سوی چشم قلوچ کرده بودند:

ــ کی هستی؟ از کجا می‌آیی؟ به کجا می‌روی؟ چرا در راهی؟ چرا...؟

می‌گشتند و گردنده ناگزیر به گردنه می‌رسید، به دروازه‌ی شهر می‌رسید، به گذرگاه، به گردن، به خماندن گردن.

قامت دولا

موش

مرده

تن خوار

قامت دوتا

زار

زاری

و الله‌اکبر

و الله اکبر

و الله اکبر

همین تک صدا تا رسیدن، رساندن به آن گوهر جور

آن تخت زندان

و پرسش و پرسیدن از نو و پرسش و پرسش و خواری و زاری، هراس بریدن، رسیدن به آن چاه ذلت: کی هستی؟ چه هستی؟

                         گلوله

                         گُه بخور

                         گوزش را در بیار

                         بالا بیار

 

عن بر تو خیابان دلگشا، شیراز. کجایت دمی شریف بودم؟ همان که به راستی معنای شرف بود. سر هرجا که خواستم خم می‌کنم نه هرجا که تو خواستی. نه. پیش تو عنی من سر خم نمی‌کنم. که بیایم: بعله، می‌شود، اشتباه دوران بود... و ردیف کنم هفت نفر از دوست‌هات در این‌جا، سه‌تا در آن‌جا و... البته یاد می‌دهند چه ببر، چه بیار که کرایه‌راهت را درآوری.

از تو تذکره طلب کنم؟ هاها! گل کدام گوشه از وطن گرامی‌تر از این سرم؟ که پیش تو خمش کنم؟

 

و من، سردار صالحی بودم. موش مرتد. و بدتر «فیسق» هم کمی داشتم. البته، البته، بیرون سازمان، خارج از خانه‌ی ممی. باری، کمیته، کنترل، کمیته، کنترل، رد زدن، نقیض درآوردن، که از من درآورند. همین‌ها مرا نوشت و نوشته کرد، نه آن داستان‌ها. کشان کشان آمدم تا رسیدم به این جا که اکنون نشسته‌ام:

 

این‌جا: هلند، نی‌درلند

این‌جا: hol-land

این‌جا همان: neder-land

 

در هلند پاری به پَرسه در شهرهای جهان گذشت. آن‌چه میسر من بود و مقدر سر. پاری به پُرسه‌ی رفقا، پاری ولو، رها، صفا. اکنون از میان آن‌همه پاره، پیله داده‌ام به پیله، پاره‌ای. نامی. نزدیک‌تر به من کی است؟ پاری آمدم این و آن را داستان کنم، داستان این و آن شدم، آمده بودم شکار کنم، شکار شدم. حالا خویش را میان نهاده‌ام. میانه همین خویش، تنم، تن خویشم و هم خیشم بر این زمین و این زمانه که نرخ نفس هنوز از او است. سردارم. نام و نشان و رفت و آمد همان که بوده است، همان که بوده‌ام. همین که هست، همین هسته، من، هست من، سر و دارم را پیش کشیده‌ام تا از همین نام بلند شود، همین واژه که بی شک نام است و نشانش همین من است. باید چیزی از زمین خود را آشکار کند. اینک پاره‌ی آخرین. پرسه در جان خویش و آن‌چه از جان جان جهان می‌رسد به من. از همین پست و پستی شروع می‌کنم تا بلند و بالا به یاد بیاورم.

پس، زان پیش‌تر که شوم از این سرای به هیچ، یک پر از داستان کنار بزنم. از فواید زبان و زبان‌آوری، از همان سر بازی. همان که سر بازی ما بود و بُنش ناپیدا:

 

گویند: خلیفه‌ای را عیبی افتاده بود و عیب خلیفه را از پا انداخته بود. مرض رفته بود که خلیفه را از خفت و خیز بیندازد... چاره يكي كردند و جالينوس زمان را پرسيدند. درد خليفه را گفتند و او رقعه كرد به خليفه كه: درد خليفه را خوانده بودم از پيش. پيش‌آمده‌گان را گفته‌ام كه خليفه درمان نمي‌شود مگر به شير ِ شير.

آمدند گفتند و كارفريان خليفه درماندند: شير ِ شير از كجا بياوريم؟ ديدند كه اي داد و بي‌داد خليفه دارد مي‌رود و نمي‌گويد فرداي روزي كه خليفه رود خليفه‌ي بعدي كي است و ادامه‌ي خلافت چه مي‌شود. ديدند كه نه‌خير خليفه نه مي‌ميرد و نه پا مي‌گيرد كه بلند شود. با خناق مانده بود و يكي دو فس فس ِ ناهموارو

هفته گذشت و هفتي داده نشد. دور و بري‌هاي خليفه دست به كار شدند. چه كار اما؟ كي برود شير پيدا كند؟ گيرم كه شير ماده هم ديدند كي دل كند پيش برود، بدوشد... همه ديدند كه نمي‌شود. گوز خليفه هم درآمده بود اما ور نمي‌آمد. جان مي‌كند تا اين كه يك روز كله‌ي سحر درويش خري كه دوغ مشتي زده بود و دوري به ياد يار رفته سماع رفته بود خوابگرد و بيدار به بيداري شهر خليفه آمد. آن خوابگرد بيدار كه شد سحرگاه بود، سه ركعت نماز مغرب خواند و بر خودش شهادت خواند و رفت. رفت و رفت تا رسيد به بارگاه خليفه. گفت: شير ِ شير مي‌آورم. چه مي‌دهيد؟

گفتند: هرچه بخواهي. برو بيار.

وقت هم تنگ بود. گفتند برو درمان خليفه بياور هرچه بخواهي بدهيم. رفت. رفت و رفت و رفت تا رسيد به جايي كه هيچ نبود. نشست.

 

بامداد شده بود ديگر. روز نيمه‌ي تمام نبود كه رسيد به بارگاه خليفه و نشان داد: اين شير ِ شير كه فرموده بودند!

خواسته شد و برده شد. شدند و شير ِ شير را بردند. خليفه خورد و خفتيد و خيزيد. خوش گشت و از خفت بر خيز شد. خاست. برخاست. آمد نشست و نشستند.

خليفه پرسيد: چه مي‌خواهي؟ مال؟ مكنت؟ وزارت؟

گفت: ملك خليفه به يك شاهي. فلان را از از زندان اگر بياوري من ماندني شدم و گرنه من رفتم.

خليفه فرستاد تا زنداني را بياورند. رفتند و آمدند گفتند سحرگاه ديروز بر دار شد، رفت.

شنيد و رفت.

رفت. رفت. اما از خود نرفته بود شيرگير و تن شكافتن گرفته بود. زمان پريش بود. به پري‌ش رسيده بود: پري، پر.

 

پس به پر داستان برويم. اين داستان براي چه بود كه آوردم؟ براي پند؟ آن بوذرجمهر بود. ابوذر نام پسر عمه‌ي من است. او از من بزرگ‌تر است. در بُن ِ سه نا مي‌نشست وقتي كه من هنوز ارم بودم. پس چرا اين پرسش را پيش نهاده‌ام؟ گفتم كه. اندام‌هاي آن درويش او را پيش نهادند و به پرسش آن‌همه دلهره كه حالا كي برآمده از كار و كي سر است. يا ساده‌تـر كي سرور است؟ و داستان اين‌جا است: دست گفت من پستان به چنگ گرفتم كه بدوشي. پا گفت من برآن‌جايت نهادم تا برآوري، شير بر آوري. دل گفت دل‌بري از من بود و گرنه كي را زهره‌ي رفتم سوي شير ماده است؟ همه رفته بوند. همه رفته بوديد. دست رعشه گرفته بود، پا لرزه داشت، سينه به فس و فس افتاده بود. من خون فشاندم به راه و هي زدم كه برو. اين‌ها همه گفتند و سروري طلبيدند. زبان نشسته بود، در دهان. صم و بكم. داشتند سر سروري دعوا مي‌كردند كه زبان درآمد و گفت: هرچه بود من كردم. همه‌گان غلاف كنند. گفتند: چه طور؟ تو اصلا نقشي نداشته‌اي. چه مي‌گويي؟ اندام‌ها دست به يكي شدند و آن مرد را بر سينه رفت. سينه بر ناف خفتيد و بر پا نشست. داشت از پا مي‌نشست مردي كه شير ِ شير به درگاه خليفه برده بود. زبان بلندش كرد. گفت: اين در شهر عنتري‌تر از شحص ما هيچ كس نيست. مي‌رويم به درگاه خليفه تا آن وعده‌ها چه شد. قدمي است و تماشايي. رفتند تا رسيد به بارگاه خليفه و خليفه را ديد كه خوش و تردماغ دور تنها درخت ميدان بارگاه مي‌گرديد. سلام دادند و تعارفات شد اما از درون جهاني كه شيرگير بود شورش من بودم و من سرم او را از ميان درانده بود كه زبان برخاست و گفت: من كردم بلند شويد و گرنه... گفتند: تو؟ كي تو را تا كوه برد. نه‌ من پا... دل... دست... سينه...؟ تن رفته بود در تنش. رفته بود پيش خليفه زانو بزند كه زبان سر و زبانه كشيد: من كردم. سر برآوريد و گرنه داد مي‌زنم آقاي خليفه شيري كه خورده شد شير بز بود نه شير ِ شير. خليفه به خود نگاه كرد. سر ِ رفته پرسيد: سر باشدش؟ گفت: !؟.

گفتم: ببين، اين بار دوم است اين بار از چپ به راست. اين علامت‌ها چه است كه از چپ و راست يك چيز را بيان مي‌كند و همچنان پنهان است؟

پرسيد: آشكار نيست؟

چشم بستم:

راه افتاد.

ــ‌ چي؟

راه افتاد.

ــ به كجا؟

راه افتاد.

ــ كي؟

رفت.

ــ كي رفت؟

ماند.

ــ كي ماند؟

رفته ماند.

ــ ‌كي رفته بود كه ماند؟

 

كنترل

كميته

كنترل...

سر دروازه‌ي شهر بود و هم سر ِ اين بندر پيش پايم.

لرزيدم

لرزيدم

لرزيدم

لرزيديم.

ما

برگ‌ها

برگ‌هايي كه مانده است كه كي برگ است و با خزان و كي مانده است تا گُلي؟ ما برگ، ما كتاب، بغل بغل غزل

و باد

البته.

لرزيدم

لرزيدم

لرزيدم

كتاب‌ها برگ ريختم تا كاغذ كتاب خليفه شوم. تن‌نوشته شوم، تن ِ نوشته شوم. همين من‌ام.

 

صدا بريده بود.

نبود.

صدا نبود.

هيچ.

هيچ نبود مگر صداي مسلط، صداي سلطه، سخن‌هاي سلطنت، صداهاي بلند، بلندهاي پست، پست‌هاي بلند...

و پستان آن بالابلندي كه شير داشت تنان مي‌شد، تن ِ نان مي‌شد و نان شيره‌ي شير كلام بود. هميشه صداي اول بود و هرچه خواست سايه طلب كرد. عنتري، كسي كه برقصاندش. رقصانده شده است و باز هي عنتري طلب كند پي در پي:

 

صداي اول و آخر:

بشنو از من كه همين صدا شده‌ام. تو ديده گير آن صداي قديم و بشنو برو بگو:

حمالان پيام! رسولان سلطه! سخن‌هاي سلطنت! تمام شد. بند از سر پرسش بخاست. اينك رسيده است سر فرجام!

 

تا جايي كه به ياد مي‌آورم از تنگ رم مي‌آيم. در نوشتار البته تنگ ارم مي‌شود. آب؟ علف؟ داشت. نداشت. باري، آن كه در گفتار تنگ رم بود و در نوشتار تنگ ارم مي‌مانديم. جايي بود. مُشتي مردم رميده، مُشتي رُمبيده، مشتي مانده در راه ييلاق و ايل بال. مشتي مردمان، مشتي جان، رمبيده بر هرچه، رميده از هرچه، مشتي هرچه كه چاه نداشت يا داشت و چاه‌اش به آب نمي‌رسيد. سنگ و بزهاي سنگي، سياه و از هر طرف كه برفتي گردنه بود. گاهي مگر پيله‌ور پرتي از فيروزآباد يا نشابور و بندر ريگستان.

 

سردارم. پسر فاطمه‌ي جوكار. نام فاميلم از سوي پدر مي‌ايد. كاشته‌اش به ديده‌ي دل ديده شود. دل را ولي كناري نهاده‌ام تا چشم سر پيش بگذارم. اول ديد، آغاز ديد و نديد. آغازتر كه نيك و بد آيد. من چراغ فاطمه بودم. اجاقش. حالا اجاق گازي هم دارد.

 

سردار صالحي‌ام. چشم مادرم. چشم فاطمه. اجاقي امروزه. امروز كورروزي‌اش. وقتي از تنگ رم درآمدم فهميدم كه اولش تنگ ارم بوده است. وقتي از تنگ ارم درآمدم پاري آيات و پاره‌اي غزل بر سينه داشتم. دايي‌ام عمرو هم دو دانه رباعي از سر به برم كرد. بر پايم نوشت. يادم هست. با زغال نوشت. يادم هست. پايم عرق كرده بود. يادم هست. نوشته آشكار نبود. يادم هست.

آمدم

با آيه

با كتاب

با ورق‌ها

با پا

نيمي زنده، تر

نيمي سوحته، پر

چندتايي ورق.

در راه آمدم و ورق‌ها شدم. عطف آمد، شيرازه آمد و بند و بست شدم به خدمت خواجه كتاب شدم باري.

 

اين‌جا نشسته‌ام: بست هجراني

بستي به سينه داده‌ام، بستي به بسته‌ها.

از باز و بست جهان مرا بستي است. بر بست خود نشسته‌ام، بر زمين خويش‌تنم و مي‌نگرم به آن بست‌ها و بندها. كار خان و خانه وانهاده‌ام تا پرسشي پيش بياورم:

 

من سردار صالحي‌ام و اين نامه سوي شاه خداي ايران روانه مي‌كنم، رئيس ملك دار ِ دارا. ممي، محمد خاتم. دانم نمي‌شنود. مي‌خواهم به شنيدنش بياورم. به ديد. مي‌خواهم سيدم، آقا را ديدني كنم. تماشايي! فرموده بود سيد ما دموكراسي شده و دموس‌ها كه رعيت سيدند از اين‌جا آمدند و آن‌جا را ديدند و آمدند گفتند چه بايد كرد كه پول بليط راه درآيد و چه‌ها كنند كه تو را خوش آيد و در قلدرخانه بر ايشان باز كني. آن‌ها كه رفته‌اند و روند و آيند همه را وجودهاي بي‌جود گير، رعيت تواند. در دموكراسي نمي شود كه تو بورگر باشي با هرچه خواستي و من هيچ. همان غلام رأيت و رعيت تو. يا آن مختاري كه بنده‌گي غلام و سيد و مولاي تو مي‌كند. نقل است كه از بالاي مردمان شريف كه كمي قيچي شد سر دموس درآمد و دموكراسي آورد. كراس‌اش از همان روز اول بر سر دموس‌ها بود. باور نمي‌كند سيد من؟ در نام وا‍ژه باري، آن واژه‌ها كه ديگران دارند بايد كمي دقيق شد. معنايش كمي پيش ما نهاده‌اند. تمام‌اش هوا نيست كه هوايي شود، هووي، پُفي، كلامي. دموس‌كراسي دو پاره بود از نخست. دموس كه رعيت ول در خيابان شهر بود و كراس كه ته‌اش به شما رسيده است، آن سر پايان‌اش. تازه رسيده‌اي سيد من. عرق خشك كن كمي، آن دره‌ي پيش چشم را هم كمي بنگر. من يك دموس‌ام نه بيش‌تر، اين‌جا. همان بُن دموكراسي نشسته‌ام، تن، كه تو را بلند كنم كه شمايي، آن‌جا، بالا و اگر خواستم فرو كشم‌ات. مي‌شود. وعده داده‌اند كه دموس تواند اگر بخواهد. اين را نوشته كرده‌اند و من با نوشته‌شان كار دارم. كشته‌شان آشكار: كور، كاسه، تليت. اين من، سردار صالحي دموس تو نه رعيت تو، رعايا آيند و روند و نويسند و دهند تو چاپ زني. دموكراسي شد. داماد آمد عروس بخواب دمر. تا به مدينه‌ات برسيم و به گفت و گوي تمدن‌، مدن، تا به گفت تمدني برسيم كه سر كراس‌اش تو نشسته‌اي. كراس البته اشاره به تخت شما مي‌برد، جاي جناب عالي، سيدم، آقا، آن بالا. من از زمين بلند مي‌شوم و اين مكرر است. باري، آشكار كه سخن من بر سر اين نيست كه كي بر سر آن تخت بنشيند. داستان نخست: پايه‌ي تخت‌ات. پس كوتاه و تيز و تك، چالاك بگذريم با پرسشي: دموكراسي شده سيد من؟ جاي من دموسي در دموس‌كراسي تو كجا است؟ پيشاني ما نوشته‌اند دهنبند تا ابد؟ وقتي كه بازي اين‌طور پيش برود البته تو مانده‌اي و پايه‌هاي كراس‌ات. سلطنت جمهوري سيدي. تو سيدم حافظ، او صدامم، تو آن يكي كه خواب تخت طلا در نلبكي ديده‌اي. خلاصه كنم: حضرات، خان‌هاي مايه‌دار، خان‌هاي خايه‌دار، دموكراسي قدم اول‌اش من‌ام و من فاش گفته گير: تخت نباشد. تخت‌ها! آري، آري، آري، اما باري، اول برابري. هم سخن نخست و هم نخست ِ سخن‌هايم. من سردار صالحي‌ام. سازمانم سرم. شاخه‌هايم دستم. اين‌جا نشسته‌ام: صليب، سماع، سجاده پشت سر. منم. سر و دارم. تنها. پري رفته. تن‌هاي تنها، تنهاي تن‌ها. خانه پشت سر، پيش رو آب است. رو به رويم درياست:

پرسيدم از او كه چيست اين پشت سرم؟

گفتا كه جهان گرفته گير، بگشاي نگاه!

ديدم. نقشي پديد شد بر آب و بر آب برفت.

ــ بر آب چه مي‌رود سردار؟

 

باران و اين هوا، همين هوا براي من معركه است. گاهي كه آفتاب هست غوغايي است

و اين نفس

و چشم‌ها

كه چاه چاه

چاه‌ها نهاده پشت سر.

آن صحيفه‌ي سينه كه از تنگ رم آمده بود در باران رفت. صفحه شد. صفحه را باران شست. مُشتي باران كتاب شد، مشتي كتاب باران، پاري در دامن كتاب رفت و آمد تا كتابي شود. كتاب امروزه. گويي كتاب ديروز و امروز فرقي هم با هم دارند. هميشه همان كتاب سر و دم رفته‌اي كه دم‌اش جايي به راوي دانايي مي‌رسد كه در ميانه نيست و وقتي در ميانه بود چيزي ميان نهاد كه زان سپس كسي بلندش نكند.

ــ بلنده گيرش. بادي!

 

آن صفحه را باران شست كه خطي نداشت و نوشته بود آشكار. زخم پيشاني، زخم ساق پا و آن زخم ماندگار، داغ سيمين‌ام. زخمي كه با من است و با من مي‌رود. مني كه تنم و در تنهايي بي‌خويش. در باران از خويش شسته مي‌شوم. از خويش ِ تن مانده همين خويشتن، تن‌ام و آن خويشان، دور. مي‌كشم. چشمم چاه. شسته مي‌شوم. روشن، خوانا. به زبان زخمه با زخمه‌ي زبان كه منم. همچنان كه تنم. ورق‌ها غرل رفته بودم و رُز روضه‌ي روز بازار پندار بود.

پندار من؟ يا شما؟ يا شمايي كه تو!

باري، در باران شسته شد. ورق ورق رفتم تا كجا كه من نمي‌رفتم. در بارن هلندي شسته‌ام، تن از خويش شسته‌ام، اينك تن. تن ميان نهاده‌ام. لاشه آشكار!

ورق‌ها غزل شسته شد رفت و جز من نديد. همين مانده از رفته، از من. بگير. پديدش همين تا پديدآري‌ام.

 

نديده‌اند يا ديده‌اند و باري، آزادي نيز نكته‌اي است. ولي چرا من صفحه صفحه مي‌لرزم؟ از تو پرسيده‌ام. از تو.

گفتم: مي‌گفتي. سطر آخرش كتاب‌اش چه بود؟

گفت: .؟!

گفتم: گفتم كه. سردارم و فارسي براي من جان است. جان فارسي‌ام. جانم در اين كوچه مي‌تپد با اين صداي در سر، اين سر صدا. سر درنمي‌آورم. داستان پري‌بازي كه نيامده بودم. داستان بازي بود. حالا ولي درست شد؟ آن علامت چه بود؟ وقتي جمله تمام باشد من دارم هم بزني سه علامت آشكار براي خر نمي‌گذارم. اين علامت‌هاي روي هم رفته چه مي‌خواهد گفت؟

 

بي‌پيشينه نيستم. پيشينه نيز دانسته، فاش، پيشه نمي‌شود. پيشه در كلاس‌ها آموختم و پيشه آشكارم كرد كه نفس‌ام منجزت نمي‌كند. نه مسيحايم. هرچند به راستي بابا مسيح بود در خانه، نه نام خالي. درمان هم مي‌كرد. يك بار هم تراخم از از پلك من گرفت. با دانه‌ي گندم و آهنگ والشمس و والضحها. با اين همه چيزي از نام فاميل به من نرسيده بود. نفس‌اش كاري نكرد. كاري نفس بيايد.

 

من سردار صالحي‌ام. بي‌دين و بي خدا، مرتد نيز گفتندي. صدبار با صليب تا جايي رفتم كه عيسا نرفته بود. توي پرانتز: تنگ ارم را گفتم. توي گيومه: مسيح دار با جراثقال ديده بود؟ منظورم همين چيزهاست. نه بيش. سوسنگرد تو بودم سيد من، مولا. دشت ميشان جد انورت، دشت شهادت گله، دشتي كه دست هرچه دراز مي‌شد به دامن آن بالابلند نمي‌رسيد. جايي كه جنگ و جنگ و جنگ بود، يعني جهاد. در راه كي ولي؟ در راه سيدم ممي. براي شاهان سنتي زياد كتاب كردم و كتاب جان فرسودم. اينك جان جان‌فرسوده‌گان را مدد شوم كه من سردارم و مرا پيشينه ناگزير همان جان دادن و بي‌جان را به ميدان نهادن است كه نگاه كن! دمي بود و گذشت رفت:

ــ بنگرش گلم كه تيز مي‌گذرد.

مادرم مي‌گفت.

من سردار صالحي‌ام. فرزند فاطمه. جوكار. كارم ريختن جو نيست. ريخته‌ام. حالا زمان درو است. مگر گذشت چهل و پنج سال و باري، دو بخش سهم به بيگانگي گذشت، با بيگانگان، با بي گانه. اينك گوي و گانه يكي: سرم. سخن‌هاي مادرم، آواز ديگرم.

باري، دوري پيشه‌ام طبابت شد. دوري كارم سياست شد. دوري هم همكار خشايار بوده‌ام به طويله‌اي. پاري پاي موريانه پراندم از سندهاي شهري كه مرده بود. دوري گرد از كتاب‌هاي رفته ستردم و كون پاره‌ي كتاب‌هاي نو به هم چسباندم. يك بار هم تمام ظرف‌هاي ماريكه را برايش شستم. كم نبوده است كه ظرف‌هايم را شسته‌اند.

 

به درياچه‌اي

دور

در آب

در باد

تا بامداد كه جان به بر آمد و گوش كوزه گرفت. مقدونيه بودم و مقدونيه برم آشكار كرد كه بايد راه بيفتم. راهي كه پس نداشت. يكي كردن پس و پيش و پيشينه و آن چه آيد به پيش. سه روز خفتم و شكفته از كنارش بيدار شدم. تر. مرا نديده‌اي؟ ببين. تن‌ات. من‌ات. كمي بلند، كمي كوتاه، گاهي فرق نمي‌كند. كوتوله‌هاي زيادي ديده‌ام كه غول را دست بسته به خدمت خليفه برده‌اند. ديده‌ام. در كارتون‌هاي روزهايي كه خوابم نمي‌برد و خيالم هيچ‌تر جاهاست. مي‌داني سيد من چه‌قدر بافت، چه‌قدر تن را كه له كني در زير چماق چماق‌خورده به بيهوشي كشيده مي‌شود؟ به راستي اگر مأمور جهنم نبودند آن فرشتك‌هاي سيد، چه بودند؟ آن روح و ثار و جند الله. كدام حريم بر ما گذاشتي سيد من؟

عجم

لال

لال

لال

لال شديم. به خواندن دل‌مان برآمدي و در دل‌مان ديدي كه كي پي كدام خدا است. خداي تو گفته بود در روده‌ي پسر انسان تا كجا بران؟ فره‌ات نسب به كدام كوه، كدام دره مي‌برد سيد من؟ من دهقان‌زاده‌ام. سردار. تو كي هستي؟ چه‌اي؟ به چه نامي؟ اين سيادت از كجا به سيد من رسيده است؟ به دشت ميشانت طبيب بودم. نامم هميشه ماند همان سردار. فاميل براي اداره‌هاي وطن بود. وطن دلبري. آن كه هنرش دل بري كردن و بر هر دلي داغي نهادن است. خلاصه: ردي از سجاده به دست دهم تا ردي از من به دست بياوري. آن سجاده‌ي نخستين را به ياد مي‌آوري سيد من؟ آن نور و ظلمت اولبن داني؟ آن تمام؟ همان. حالا برو دورش بگرد را نمي‌گويم. از چشمه‌ي دوري خبر مي‌آورم، از چشمي نزديك. از چشمه‌ي اجنه‌ي تنگ رمي به من خبر رسيده است كه دجال از چاه ويل درآمده است.

 

دوستان همه خبر دارند. دشمنان هم خبر شوند. من سردار صالحي‌ام. از كودكي رطب مي‌رينم. پيشتر دقت نكرده بودم. در اين هلند معلومم شد كه من روزي بيست و چهار دانه رطب مي‌رينم. با همين رطب‌ها دمرياط و صخر و ساير امراي لشكرم را تغذيه‌ي رايگان مي‌دهم تا روزي كه با لشكر غيبي تو را بر ساحل هرمزدان گير بياورم. آن تنگه‌اي كه راه فرار ندارد. من زير آن‌گونه ستايش‌ها زده‌ام. خواست نگاه كند، نخواست ولش. من حق ندارم كه بخواهم ستايشم كنند. ستايش پست‌تر كه گوز سربالاست. به بالاي پرسش اگر برآمدي آري پرسيده مي‌شود و راه باز. چيزي براي ستايش، چيزي براي ستودن نمانده است مگر من كه ناستودني‌ام. به خودم حالي مي‌دهم، صفايي، چايي، نعنايي، تا پروانه بيايد.

من سردارم سيد من، به خاطر نمي‌آوري؟ جز خودت چيزي به خاطرت وانهاده مي‌شود؟ من‌ام. به دشت ميشان طبيب بودم و در دشت ديگر ميشي نمانده بود. چندتايي گاوميش گير كرده بودند در مرداب حورالعظيم، جايي ميان خط آتش برادرهاي منصور. گاهي پاسداري را خام مي‌كرديم و مي‌رفتيم پيش‌تر، تا هركجا كه مي‌شد. گاهي به گفت و گو تا بُن كرخه. چه‌قدر خدا، چه‌قدر خلق، چه‌قدر چاله، چه‌قدر چاه و آب آهي كوتاه بود و عطش بسيار. خام نبايد شد. هنوز كسي نيامده است كه كس باشد، يعني نفس باشد و بال كلام آخر را بلند كند. سينه به سينه، سنگ به سنگ، سنگ و سينه. مي‌گردد. كلام بر چه رود كه نگردد؟ آن‌جا آسمان شگفت بود در شب. گاهي چشمك يك ستاره‌ي شيطان مي‌برد آدمي را و در پر آخرين آسمان به خويش مي‌آورد:

ــ هي، مگس، چه‌اي؟ اين‌جا پي چه هستي؟

سرمست از شير ستاره مي‌رفتم تا بامداد و همچنان كشته پشته پشته، مگس مي‌آمد. كرخه خشك بود. آب مانده را كج كرده بودند جايي جمع كنند و يكباره توفان نوح را پيش چشم منصورهاي آن طرف بياورند و پيش چشم من خون بود

هميشه

خشك

تر

آمده بود

آمده

بود

سر

دست

پا

روده

عن

مرده‌هاي زنده

زنده‌هاي مرده

درد

داد

و هم تنگي دست و دل.

 

دو

سال

سياه

روزي كه آمدم آماري نبود كه. از سر كنجكاوي جمع زدم. چند شده بود سيد من؟ چند تن؟

پاها ديدم كه رفتند و وقت رفتن‌شان نبود. پا نبود. بندي بود كه زمين را به پاي بسته بسته بود. دشت ميشان دشت شهادت بود. دشت ميشان بودم. داني چرا؟ چون من زياد نبود. اگر بود جاي من نبود. يعني كه من نبودم. باري. يكباره مي‌آمدند، خالي مي‌كردند، مي‌ريختند، آه، خون، بوي باروت. بايد گزيده مي‌شد براي اتاق عمل. آن فربه‌تر، نه لاغري كه رفته بود تا ساعتي ديگر. مگر كه...؟ مگر كه چي سيد من؟ گوري و گلستانت گور. گور از ميانه بلند شود، از ورد، از دعا، از روضه، از فرمان سيدم ممي چه مي‌ماند؟

فرمان شكنم

آري

بشكن

بشكن

بشكن

هزاره‌ها به روضه‌ي رضوان رفت. كمي روضه‌ي تن پيش بياورم، من پيش بياورم. كمي آشكار. تن آشكار كنيم. همين جام لطيف. سيد تبر بينداز، اره بر فرق مي‌بري هشدار! شادي دمي كه بشكن بشكن بلند شود تا هيچ كس شكسته نماند. مانده گير دم و نوش كن: پروانه آمد و شراب آورد. پس رفته شد به سر مي سردار اين دمي:

 

بايد از ميان آن زخمي‌هايي كه نيميش در راه مرده بود و بيشتر نمرده‌هايش پيش چشم من مي‌مردند مي‌گشتم و گزين مي‌كردم براي اتاق عمل و من تن بودم و تنها و تن‌هاي برادرها همان دارشان بود، تفنگشان و آماده بودند تا كجا گيج‌تر از مني پيدا كنند و سر اين گيج خوابگشته واكنند. ولي نشد سيد من. من ماندم و تنها بودم. نفس‌ات البته معجزه مي‌كند. ولي آن عليل‌ها كه روي صندلي چرخدار جهان نام تو را بر روي صحنه مي‌آورند آشكار من نيز مي‌كند كه از هرچيز مي‌شود چيزها گرفت. تا كجاي چيز نشسته باشي و چيز كجاي تو باشد. تنها بودم و گاهي مگر كسي به زور ماهي مي‌آمد تا من نفس بكشم. نعيمي ماندگار بيمارستان تو بود. تك بود. جراح بود و قرار بود مرخصي‌هايش را سر آخر يكجا بدهند. اين زنده‌مرده‌ها مي‌آمدند و ما را زنده مرده مي‌كردند، گاهي شهيد، گاهي شل. مي‌ديدي يكباره رسيدند: ريو، پژو، رنو... زخم، زخمي، مرده، شهيد:

داماد

داماد

داماد

و كوچه

و كوچه

و كوچه

تا جايي كه ديگر كوچه نبود.

شكفتا آن‌جا حجله‌هاي شهيد شكوه‌مندتر گرفته مي‌شد:

آئينه

عكس داماد

دست حضرت

ديگر چه بود سر كوچه‌هايت خدايا وطن؟

نعش داماد رفته مي‌آيد. با اين‌همه آن كس كه آشكار بود اگر همين دم عملش كني كاري است و گرنه ساعتي ديگر مرده است از همان ساعت اول مرده قلم مي‌رفت. يكي مسكني گرفته بود، يكي پارچه‌اي روي زخم، يكي هيچ تا ما به دادش برسيم رفته بود: تو گير شهيد. من شيون زليخا شنيده‌ام. بيشتر با دعا و دهان باز از دنيا مي‌رفتند

با دهان باز

باز

باز

باز

آه!

 

به بازي رفتند و عروس در خيابان حامله گرديد و دور خانه ما را گردانيد. هميشه مشتي گوشت گوز كج، شهيد زنده، مانده بودند، روي دست ما و گُند مشتي. مشتي شهيد گوز خر شدند رفتند. و باز آمدند و رفتند و من رفتم و آمدم. از چرت سر پا شعري و بيشتر وقت سحر كه برادرها گير نماز و دعا شده بودند. ماندم. دو سال. سياه. سيد من، بگذار بگويمت در عالم طبابت گاهي گه هم مشكل است هم مشكل‌گشا. گه در مسايل بدن براي خودش چيز است كه تو بهتر داني.

بعدها برگشتم اهوازات. اهوازم كه بود. رازم. داغم كردي سيد. از هركجا اين داغ سر باز مي‌كند و بازي من با داغ پيش نمي‌رود. پس بگذار بگذرم از اهوازم، از رازم كه هجراني تازه مي‌شود و من هجران نهاده‌ام. از خود و خويش و خويش تن، تن پيش نهاده‌ام. آن كه يكي است و يكي مي‌كند من را و تو را، همان دو سر سخن را. پس، پيش‌تر كه سخن ساز كنم، سازي از پيشينيان چاق زمانه كنم، چيزي از روايت درخشان بياورم كه من ايراني‌ام و مرا پيشينه است و پيشينه توشه است، ناي راه است. وقتي كه ملال راه حرمت گفت و گو را خورده است. از پيشينيان به روز بياورم، به امروز، به من بياورم، به تن بياورم. تني كه منم. همين سر و دار. بگذار از پريشاني كار و بار خويش سري به پريشاني نخستين بزنيم. كمي پس‌تر از آشوب اولين. دوران رامش و آرامش. روزهاي خوش جمشيد و خاتم سليماني. تا ردي از آن نشيبي به دست دهم كه فرو شديم. جمشيد و جام شده‌اند و سليمان هم. ولي حكايتي بشنو از من كه سردار صالحي‌ام و پاري با مردي پارس بوده‌ام. با من به راه بود و در راه ملال بود و من خسته بيشتر. او بود كه پاره‌اي از راه بر شانه‌ام كشيد. كمي بر شانة‌اش بكشم شايد كه او به همين يكي دو كم خوش باشد. شايد.

گويند كه چون جمشيد به سلطنت رسيد و قدرت خويش كامل ديد خود را فراموش كرد و خلق را به عتاب خواند و به طاعت راند و مردمان اين معنا را نپسنديدند. پس جمشيد شمشير پيش كشيد و سياست بنا نهاد. مردمان او را پرستيدند. اما ديگر فره از او پريده بود. دولتش رمبيده بود با سر كه ضحاك حميري كه پارسي هزار اسب است از يمن بر او شوريد و با حشمي گران و لشكري بي كران قصد جمشيد و جام كرد و ناگاه خود را بر وي زد. انديشه‌ي جان جمشيد را به فكر فرار و وانهادن جام انداخت. جامي كه ديگر چون در جامه بود جام بود. بيرون كه رسيده بود جامي بود. جامي براي كوزه، جامي براي كاسه، جامي براي زمزم، جامي براي زمزمه، جامي براي پچ پچ هوشنگ.

ضحاك او را در ساحل يافت و كين از وي بخواست و كارش را بساخت:

نگر تا نرنجي ز ظلم شهي كه از جور او سينه‌ها چاك بود. چو شد روز و آمد شب نيل وار، چون جمشيد بگذشت ضحاك بود. و ضحاك خود داستان گشت، پيشينه شد، سنگ و بر كول كرها نشست.

 

گويند فخرالدوله، برادر فناخسرو كه همان عربي پناه خسرو است از پيش برادر بگريخت و به نيشابور آمد. وزير نيشابور تقصيري كرد و فخرالدوله را برنجانيد و آن وزير خود دبيري بود و بي‌دانش هم نبود. كسي بود به روز نيشابور. فخرالدوله براي او نامه‌اي نوشت: تو را قلم است، من را شمشير. بنگر كدام قوي تر است؟ وزير نيشابور به پشت پناه خسرو نوشت به قابوس: شمشير قوي است، آري اگر براي بريدن گره پيش پايت به كار زني. شمشيري كه سر مي‌آورد و مي‌برد هنوز همان قلم است. كمي تأمل كن تا چه مي‌كني. نامه پيش قابوس بردند، سلطان بالاي دست فناخسرو و او در زير نامه نوشت: تيغ و قلم بي مدد راه راست تيغه‌ي قلم‌اند.

 

اين‌طور داستان را كور كرد تا به من برسد كوره و من به كوره‌ي سينه تابش دهم، به همين نفس، در همين هواي امروزه، همين دم كه مي‌زنم: ورق‌ها، ورق. ورق در ورق در ورق داستان مي‌روم تا به داستان برسم و بي‌داد سيدي. گفته‌ام كه من بارها را نهاده‌ام. امانت نمي‌برم. اين داستان امروز محمد است. همان كه منم. اما يكي قديم مي‌آورم، درفش روايت، روايت درفش. همان درفش دامادي من خواهد شد. آيا مقدرم بود؟ آيا مقدرم را نوشته‌ام؟ باري، پرسشي است براي من و من اكنون دمي براي خود مي‌انديشم.

 

روزنامه‌هاي ملك دارا را ورق مي‌زنم تا به گل‌اش برسم، به روضه‌ي رضوان، به عاشورا، به ماتم. خداي من، چه تنگ مي‌شود دلم. چه دلتنگم:

 

«شما كافي است به آدم‌ها نگاه كنيد، به لباس‌هايشان، روز عاشورا، روز تاسوعا، همه يكدست سياه‌پوش، بسيار به ندرت اتفاق مي‌افتد كه روز عاشورا كسي را ببينيد كه سياه نپوشيده باشد. اين اوج مشاركت اجتماعي است و نشان مي‌دهد كه ما از چه عواملي براي انگيزه‌هاي عمومي مي‌توانيم استفاده كنيم.»

 

الف قامت نگار

... ديگ‌هاي بزرگ سياه، بوي دود و چوب سوخته و آدم‌هايي كه آستين بالا زده‌اند و بي هيچ چشمداشتي از نخستين ساعت سحر هركاري را براي روشن كردن اجاق نذري‌پزان حسيني انجام مي‌دهند و سرانجام بوي مطبوع غذاي نذري كه با بوي اسپند و گلاب مي‌آميزد و در فضايي ملكوتي از مزمه‌هاي نوحه‌خواني و سينه‌زني و زنجيزني مي‌پيچد: سهم من جاني‌ست قربان حسين.

... صداها در هم مي‌پيچد، زنجيرها با آهنگ حزين نوحه بالا مي‌رود و فرود مي‌آيد. جمعيت گاه مي‌رود و گاه زنجير مي‌زند، گاه مي‌ايستد و زنجير مي‌زند. بانگ طبل‌ها و سنج‌ها با صداي نوحه‌خوان درمي‌آميزد و بوي اسپند و بوي عزاي حسيني فضا را پر مي‌كند...

... پسرك هفت هشت سالي بيشتر ندارد اما با شور و حال دم نوحه را جواب مي‌دهد و همان‌طور كه زنجير بر شانه فرو مي‌آورد مي‌خواند: باباي يتيمان كو؟

باباي يتيمان كو؟

باباي يتيمان كو؟

باباي يتيمان كو؟»

 

تا خون را بيفتد

تا اسب حضرتش

تا سر سوار...

داستان را ولي چرا تمام نمي‌كنند؟

 

داستان من اين اين است. قرار نبود تا ابد پلاس بپوشيم كه. عقوبت ما يعني تمام ناشدني است؟ مي‌شود؟ پس، پيشه پيش بگذارم و از پيشينيان چيزي چاق زمانه كنم. آن‌ها كه پيش نيامده‌اند، آن‌هاي مانده را، آن‌هاي مرده را نه. آن‌ها نه. آن را. آن. همان جان جان جان زبان:

گوشت.

تر

ساز تري مي‌شوم، سازي كه من باشم

سازم تنم

آري

آري

شنيدني مي‌شود

اما باري، داستان سر به كجا كشيد سردارم؟

 

داشتم مي‌آمدم. از ميان زخمي‌هايي كه روي زمين خوابيده بودند رد مي‌شدم. دو طرف سالن را. و بوي عن شهدا و خون و بوي نفس نعش‌ها و خاطر سيمين گلم پر كرده بود خدا را. حالي شگفت! خبر بر دار شدنش تازه به‌ام رسيده بود. باري، داشتم رد مي‌شدم و ناله و داد و هوار و درد صدايي كه زمينه‌ي حزن و اذان بود. ناله‌شان گوزم هم نبود. به عالمي ديگر بودم كه يكي پايم را گرفت. درد داشت. هوار. پرونده‌اش را، گوزش را، كاغذ خوني سر سينه‌اش را نگاه كردم و ديدم كه آخرين مسكن ما را گرفته است اما دردش مانده بود و پايم را گرفته بود و ول نمي‌كرد. دست روي سرش گذاشتم و گفتم امام زمان را ياد كن كه خوش مسكني است. گفت كرده‌ام. نمي‌شود. صدايش را كه شنيدم نامش را نگاه كردم. دويدم يك كوكتل مرتب برايش درست كردم و هرساعت به‌اش سر زدم كه مبادا بيدار شود و بشناسدم. پسر همسايه‌ي دورمان زليخا بود و من را با زليخا بازي‌ها بود به كودكي. هر ساعت آمدم و به‌اش سر زدم. هيچ به هوش نبود تا رفت. وقتي كه رفت نفس‌ام رها شد. خوب شد كه من را نشناخت و رفت. من رفته بودم. براي بسياران، گاهي مگر ياران، گاهي مگر باران

و خون

و جنون

و آمد و شد

آمد زمين، هوا شد

باد و خاكستر بر سر

و خداي من پسر زليخا بي‌پا؟

زليخا

زليخا

زليخا

گوزم باد ملك دارا، اين هم شد خاطرات؟

 

فهميده بود اگر كه من همان تنم، تن رفته بود از جاي دوري در بُن‌آب. تمام.

 

به همه‌ي نام‌هاي رفته نگاه كردم. آمدم بروم ته سالن كتابم را بردارم تا كول بعدي كه بريزند: زخم پا و دست و سمبه و قفس. داشتند چادر مي‌زدند و اين ديگر به خر هم نشان مي‌داد كه حمله است. ما هم كمي آماده مي‌شديم. آماده‌ي گوز. خواب‌آور مي‌خورديم تا خوابمان ببرد براي دسته‌هاي بعدي بتوانيم سر پا باشيم. چند روز بعد كه ديديم چادرها را بستند رفتند تازه مي‌فهميديم كه داشته‌اند به دشمن كلك مي‌زده‌اند تا آن‌ها خيال كنند كه حمله در پيش است. ما را گيج كرده بودند. تاكتيك‌هاي دور دقيانوس. تا روزي سه بار در ملأ عام نمي‌گوزيدي قبول نمي‌كردند كه طرف تو نيستي. مدتي بود دينم درآمده بود. شب، روز، روز و شب. بايد مي‌رفتم بُن‌آب و از اين‌جا يعني هزار پست و هزاره‌اي پستي. گردنه گردنه گردنه تا كجا گردني فراز شده است. گوزم باد ميهن دارا كه جز تملق نخواست و در گوز خويش خفت. تن خوار، زار، با زاري، با زور گذشت، با گره كردن، با سر كج، با سركجي گردنه‌گير. دارا و دارايي‌ام تمام شد. سوي چشمي كه بود. چشم كالي كه سيمين را...

سيمم كشيدي، سيم؛ سيد من. داغ، درفش، كورم كردي و من ماندم. تن. چشم. چاه. چشمم چاه. مي‌كشم.

 

من بودم و نعيم. گفتند. آمدند گفتند. رسما و به من هم رسيد كه يكي دو هفته‌ي ديگر از جاي ديگري حمله‌ها دارند و يكي از ما مي‌تواند برود مرخصي. نعيم بي من بود. من بي نعيم هيچ بودم. نبودم. جراح بود. يعني بلد بود ببرد و جز بريدن چه بود كار؟ تازه، به بريدن هم كه نمي‌رسيد. بيشترشان همان در اتاق عمل مي‌مردند. دو سال در مملكت دارا كار نكرده‌ي مسيح كردم زوركي، زورچپان. چون امن‌تر جا نزديك‌تر جا به مرگ بود. آن‌جا جاي من شد كه داوطلب بودم.

 

داستان بودم كه آمدم. بي نام. با همين سر و دار. حساب خاص كه نيست سيد من. بي اجازه، بي جواز. من جز تن جواز خود نمي‌شوم. بيش از اين نيستم و اين تن كه منم رفتني. بگير رفت. من پيش مرزبان‌هاي قلدرخانه‌ي تو سنگي‌سر گردن خم نمي‌كنم.

 

نعيم به من گفت و من هم قبول كردم كه هركس ديرتر گير افتاد رد نعش ديگري را بزند، پيدايش كند، جايي چالش كند كه گورش گم نشود و بعدها، روزي، فرصتي گور رفته را به مادرش نشان دهد كه تا ابد پي گور رفته نگردد. اين قرار من و نعيم بود.

 

وطن براي كسي در دارد كه چمدان‌هاي گنده دارد و پيام‌هاي درشت. من پيله مي‌فرستم قاتي چس فيل و خودم مي‌روم با پايم. پيام‌هاي من با پاي مورچه مي‌رود، بر بال جن و پر پروانه. چمدانم سرم، گر خواستم مي‌روم. من پيش مرزبان‌هاي قلدرخانه‌ي تو سنگي‌سر گردن خم نمي‌كنم. زيرا كه اين رفته است از همان نخست. خاك بر سر دل و دلتنگي اين وطن‌پرست‌هاي گوزكي. آقا اجازه دوسه تا ناقلا اين جا هستند. ما نيستيم. ما خواهيم اين جا به شيخ رأي بدهيم آن‌جا به شحنه. ضمنا من گه خوردم كه گفتم تو نقص هم داري. نقص اين‌ها دارند كه دور گرفته‌اند و جمال يوسف تو را نمي‌بينند يا ديده‌اند و انكار مي‌كنند. انكار مي‌كنند سروري را كه ختم محمد است. سيد، براي ديدار تو نيامده بودم. نه تو، و نه آن مادرم كه فاطمه جوكار است. آمدم نگاه كنم بدانم به راستي آمدن دارد يا نه؟ پاسخش برخواني. وقتي زبان درنمي‌آورم يك كله‌ي ديگر، يك كدوي نوبر و اين كدو كه منم هروقت خواست مي‌آيد و مي‌رود و از نگهبان‌هاي تو كه خود نگهبان ديگري هستي كسب اجازه نمي‌كند. من، آدمي، از تو تمنا كنم؟ در و درگاهت گوز. تو بمان با دارت، با دارا، دارايي، با گوزت، با هنرت، به به به، چه چه چه. تو ماندني اما بدان كه سلماني. سلماني و سلماني و سلماني و سلماني و سلماني نمي‌داني. سر زدن البته و اين تعبير تري است. بزن، بزن، بزن و بنشين تا تجه دهد، تژ دهد. جوانه‌ي تر؟ از تو؟ از تو دود آري. علف تر ولي؟ براي خر باري. ولي سيد من همين قسيل تر را از كجا مي‌آوري؟ داري؟ داري، داري، دار داري. دارايي‌ات دار است. مرا همين بس است تا چشم پر كنم از نگاه، از نگين و از گه و گل جهان زهر ماري برآورم كه منم، تن‌ام. گلم بگير اين امانتت. نخواستم. نخواستم. نخواستم.

 

ــ مملكت ترقي كرده، دموكراسي شده برگرديد!

ترقي! ترقشت تو براي دور و بر همان حوالي فم خوب است و مشتي‌رضاهاي اين طرف كه گوزپيچ شده‌اند نمي‌دانند دل‌شان ميل قورمه كرده است يا از جانبي طلب شده‌اند. مشتي‌ها را ضامن آهو طلبيده نيشابور بهانه است. من و اين رضا كه من، ما پيش شما چماق، جناب‌عالي سر خم نمي‌كنيم و اين سر نه سر سردار است كه منم و به راستي كوچك همه‌گان. نخست اما برابري. و برابري هم از بن جان هم از بن تنبان. تا جان و تن يكي شود و گفت و گو ميسر. نه گفت تو و سايه كه سر تكان بدهد: اين مال تو، اين حد من، حالا برو كه رفتيم. اين گفت و گو است؟ اين گفت گو است. گفت ِ او.