تا
لالم زبان
بگشاید
سردار
صالحی
دو
غلام کر سر
کنیزی کور
چانه میزنند.
شاهد
لال است.
میتوانی
بالاش دهی و
برگشاییاش.
از همان دوتا
برو. این و آناش
کن. میتوانی
هم رندهاش
کنی تا به
جایی برسی که
دو نر بر سر زهدانی
چانه میزنند.
زهدان
است. اما
زهنده است
هنوز؟ زنده
است یا زنبیل
است؟ زن بیل:
بیلِ زن؟
آن که
میبیند و میشنود
لال است.
لالانه میرویم
در سفرهای
فارسی سادهی سرراست.
فارسی بیرمز
و راز. راوی
اگر بر چلهای
ننشسته باشد
که پارهای از
راه در پریدن
رفته باشد بر
چلهی خزیدهی
خود اگر آمده
باشی مارانه
دیدهای که آن
که راه در بلد
است کور است.
آن که پیش چشم
میآورد و آن
که از پیش چشم
بلند میکند
یکی است.
از چاه
اگر برآیی بر
چله و کمان
خویش و بگذری
خود در
رازوارهگی
میروی. با پیچ
دادن زبان
میسر نمیشود،
با پیچاندن
جان هیچتر.
عالم پیچیدهگی
را همیشه در راههای
پیچپیچ
ننهادهاند.
چیزی از آن که
بالا خمانده
است بر گیر و
به آن بالابلندی
برسان که میآید
بخماند، خماش
کند! بده به آن
که پی فتح میگردد
تا دست خالی
به راه نزند.
چیزی از چشمهی
چشمها به چاه
ویل. در زیر
سایهی آن کیر
کلفتی که پشت
سر نشسته است:
دیگران
کاشتند و ما
خوردیم. ما
بکاریم. به
دیگری رسد یا
نرسد...
سحرگاه
از تنگهی رم،
رام، تنگهی
آرام سر سوی
غرب کنی، روز
را با شتاب بپیمایی
و شب بیفتد بر
این خرابه،
این آباد. و سر
بنهی. بندر.
بُن در. چالهی
واپسین. هُل
آخر. خیال کن
به آن دمی که
بخواهی آسمان
و زمین یکی
کنی و به آس
خود تکیه
بزنی. تماشای
خیابان خلوتی
که پیش رویت نهادهاند.
کنار همین
کانال آب. آبی
که باید پرهای
بال سیمرغ را
تش زده باشی
هزار بار و یک
بار آتشات
نگرفته باشد
تا ببینی که
همان جوی است
و آواز رود
رود.
من این
دو غلام را
دیدهام،
هزار بار، هر
بار به چهرهای.
گاه با زوبین
و چاچله، گاه
با جام و بی
پیاله، گاه
ایاز بوده است:
آن بن رهنایی.
نای راه.
رعنایی که زلف
به باد
فروردین
نهاده است.
گاه
دانستن این که
سلطان را دل
بر کدام غلام
رفته است
سیاست روز بود
و فرمانرواها
پی فهماش
استخوان سوده
بودند.
به
غزنی درشنودم
که در خزانهی
سلطان دوازده
غلام بود.
جامهداران
خاص او بودند
و از جملهی
ایشان یکی نوشتگین
نوبی گفتند.
سلطان وی را
دوست داشت.
چند سال برآمد
از این حدیث
که هیچکس نمیتوانست
دانست که
سلطان کی را
دوست دارد و
از جملهی این
دوازده غلام
کس ندانست که
منظور و معشوق
سلطان کدام
است تا از این
حال هفت سال
برآمد. روزی
در مستی
فرموده بود
هرچه پدر من
ایاز را
فرموده بود
همان به اقطاع
و معاش جمله
نوشتگین نوبی
را منشور نبیسند.
آنگاه
بدانستند که
مقصود او نوشتگین
نوبی بوده است.
این
نوش تکین را
کمی پی بزنیم.
این
غلامی بود که
از میان هزار
غلام چنو
بیرون نیاید
به دیدار، به
چهره، به بالا.
سلطان او را
بپسندید و در
جملهی هفت
هشت غلام که
ساقیان او
بودند آورد.
یک روز
چنان اتفاق
افتاد که امیر
به باغ فیروزی
شراب میخورد،
بر گل. چندان برگ
گل صد برگ
ریخته بودند
که حد و
اندازه نبود و
این ساقیان،
این مهرویان
عالم، به
نوبت، دوگان
دوگان میآمدند.
این نوشتگین
درآمد. قبای
لعل پوشیده و
یار وی قبای فیروزهای
داشت. به ساقیگری
شدند. هردو
ماهروی. نوشتگین
شراب رنگین به
دست بایستاد،
یارش ساتگین
سفید میگرداند
و امیریوسف
برادر سلطان
را شراب دریافته
بود. چشماش
بر ساقی
بماند. عاشق
شد. هرچند
کوشید و خویشتن
را فراهم کرد
چشم از وی برنتوانست
داشت. سلطان
دزدیده مینگریست
و شیفتگی و بیهوشی
برادر خود میدید
و تغافلی میزد
تا آن که
ساعتی بگذشت.
پس گفت:
ای برادر، تو
از پدر کودک
ماندی. گفته بود
پدر به وقت
مرگ که مرا دل
به یوسف مشغول
است. وی را به
تو سپردم. و ما
تا این غایت
دانی که به
راستای تو چند
نیکویی
فرمودهایم.
پنداشتیم که
با ادب برآمدی
و نیستی چنان که
ما پنداشتهایم.
در مجلس شراب
در غلامان ما
چرا نگاه میکنی؟
تو را خوش آید
که هیچکس در
مجلس شراب در
غلامان تو
نگرد؟
این از
معدود مجلسهای
سلطان است که
سحرش سری
بریده نمیشود.
به
امیریوسف میگوید:
چشمات از
دیرباز بر این
طغرل من
بمانده است.
اگر حرمت روان
پدرم نبودی تو
را مالشی سخت
برسیدی. این
بار عفو کردم
و این غلام تو
را بخشیدم. که
ما را چنو
بسیار است.
این
حکایت میگذرد
تا سلطان
اشکار کرده
است که دل بر
کی نهاده است.
او همان نوشتگین
نوبی است.
غلامی
چون صد هزار
نگار که
زیباتر و
مقبول صورتتر
از وی آدمی
ندیده بودند. صورتی
که زیر نقش
زلف ایاز
عارفان بزرگ
گم است. امیر
فرموده بود تا
او را در جملهی
غلامان خاصهتر
بداشته بودند
که کودک بود و
در دل کرده
بود که او را
بر روی ایاز برکشد
که زیادت از
دیدار جلفی و
بدآرامی داشت.
چون سلطان
فرمان یافت،
فرزندش این نوش
تگین را
برکشید. بدان
وقت که به
غزنین آمد و
بر تخت نشست
وی را چاشنی
گرفتن و ساقیگری
کردن فرمود و
بیاندازه
مال داد.
به یکی
از این مالها
میرسیم که چهگونه
میرسد.
در
اشاره به سایهی
زلف ایاز آمده
است. جایی
سلطان در بحر
چین و شکن موی ایاز
غرق است تا
کجا که فرمان
میدهد ایاز
زلف کُل کند.
دستور میدهد
به ایاز زلفت را
کوتاه کن.
ایاز جام از
دست یر زمین
میگذارد،
خنجر از کمر
برمیگیرد،
گیس دو دسته
میکند، دو
دست، سر پیش
سلطان میگذارد
که: از کجا؟
دو
دسته زلف را
میبرد و پیش
پای سلطان میگذارد.
سلطان
چون از مستی
شراب درآمد به
یاد آورد و از
کردهی خود
پشیمان شد. از آن
روز دمق شد و
دیگر مجلس
شراب و رونق
دربار نبود.
فرمانروایان
سلطنت آباد هم
که عادت کرده
بودند در مجلس
سلطان گرد
شوند و شرابی
بزنند. میآیند
گرد میشوند و
بونعیم ندیم
را فرصتی میدهند
تا با سلطان
نزدیک شود و
از دلش درآورد
که غم آن چینهای
رفتهی زلف
ایاز را بهلد
و ماه از زیر
ابر در آمدهاش
را بنگرد. بر
او میخواند
که دم را
دریابد و
دستور جام
باده دهد. دم
میرود ز دست،
زلف ایاز بازآمدنی
است.
بونعیم
ندیم رفت با
سلطان نشست و
دیری گذشت تا
برآمد و خود
بانگ باده زد. تا
آن زمان سحر
بادهگستران
نبود. در میان
بزرگان
بونعیم جایی
کلان یافت و
بونعیم نامهی
ندیمی گرفت.
وقتی
روزگار ملک
سلطان سرآمد و
سلطنت به پسر
رسید از
بارگاه کسی را
برنکشید مگر
بو نعیم که غم
چین رفتهی
موی ایاز را
از دل سلطان
بر گرفته بود
و از ساقیان این
نوش تگین را
برکشید.
ــ
وقتی که نوش
تگین برکشیده
میشود ایاز
ریشش درآمده
است. او را
ولایتی دادهاند
به گوشهای و
آنقدر زنده
مانده است که
هیبتش در
اشعار عارفان
صوفیای شود
که مویش تا
زانویش رسیده
است.
این
بونعیم که
داستان آن
بخشودن طغرل
به برادر را
از سلطان دیده
بود به گفت و
گوی میانشان
نرسیده بود.
دل بر نوش
تگین نهاده
بود و این آن
گاه بود که
بونعیم ندیم
هفت بار دهان
پر از اشرفی
گرفته بود و
هفتاد پاره
ملک در سیستان
داشت که همه هم
از سلطان و
صله به او
نرسیده بود.
چنان افتاد
که بونعیم
ندیم مگر به
حدیث این ترک
دل به باد
داده بود و در مجلس
شراب سوی او
بسیار
نگریستی و این
سلطان میدیده
بود و دل در آن
بسته بود. این روز
چنان افتاد که
بونعیم شراب
شبانه در سر
داشت. سلطان
همچنان دستهای
شببوی و سوسن
آزاد نوش تگین
را داد و گفت بونعیم
را ده. نوش
تگین آن را به
بونعیم داد. بونعیم
انگشت بر دست
نوش تگین
فشرد.
نوشتگین
گفت: این چه بی
ادبی است،
انگشت
ناحفاظی بر
دست غلام
سلطان فشردن؟
و
سلطان از آن
سخن در تاب شد:
بونعیم
را گفت: به
غلامبارهگی
پیش ما آمدهای؟
جواب
زفت باز داد و
سخت استاخ بود
که خداوند از
من چنین چیزها
کی دیده بود؟ اگر
از بنده سیر
شدهای بهانهای
توان ساخت
شیرینتر از
این. سلطان
سخت در خشم شد. بفرمود
تا پای بونعیم
بگرفتند و
بکشیدند و به حجره
بازداشتند و
مهتر خادمان
را گفت: هرچه
این سگ ناحفاظ
را هست، صامت
و ناطق همه به
نوش تگین
بخشیدم. و
کسان رفتند و سرایش
را فرو گرفتند
و همهی نعمتهاش
موقوف کردند و
مهتر خادمان
نماز دیگر این
روز به دیوان
آمد با نوشتگین
و نامهها ستد
و منشوری
توقیعی تا
جمله اسباب و
ضیاع او را به
سیستان و
جاهای دیگر
فرو گیرند و
به نوشتگین
بسپارند.
چون
فرمان چپو دار
و ندار بونعیم
ندیم به پایان
رسید او را از
حجره در آوردند
و هفتاد روز
در چاه آویزان
داشتند. در جایی
آمده است که
بونعیم را
روزی سه بار
از چاه برمیکشیدند.
جایی آوردهاند
که روزی پنج
بار برای نماز
او را از چاه برکشیدند.
هفت سال هم او
را به زندان
داشته بود به
قلعهای پرت
تا از سر
تقصیرش درگذشت
و او را
دوباره پیش
خواند تا با
مزاح همیشه آن
داستان را به
یادش بیاورد. وقتی
که آشکار نبود
نوش تگین پی
داستان اول رفته
است یا ریش در
آورده و والی
ولایتی شده
است.
ــ مکن
ای ترک، مکن.
قدر چنین روز
بدان. چو شد این
روز در این
روز رسیدن
نتوان.
گاه من
این دو را
غلام را دیدهام
در سیمای دو
گدا که سر
ارزنی اضافه
با هم چانه میزنند.
غلامی بیش از
آن ریشه در
فارسی تنانده
است که بتوان
بیگشودن
گره، بی نیشتر
از آن گذشت و
به جایی رسید
پیش از آن که شب
شود به
دقیانوس.
غلامی سنتی
است که غُل بر
گردن را یاد
من میآورد به
روز امروزه،
در خیابان هر
روزه، پیش چشم.
سر
نهادن بر آن
سخن که ندانی
کاری با فارسی
کرده است که
به این سادهگی
نمیشود از
کنارش رد شد.
کمی رد غلام
را بزنیم. این
پست زیر دست
را. تا برسیم
به این که دست
بالا کی است.
شاید به آن هم
رسیدی که کجا
نشسته است.
اما این آشکار
باشد که عروس
را بردهاند
که ما میرسیم.
عروسی پیش روی
کسی ننهادهاند.
این هلاش
کنیزو نشسته
است آنهلاش
غلو. تا عرصه
هست پرسهای
در عالم غلو:
غلام:
پسر. پسری که
موی بالای لبش
دمیده باشد.
غلام
بنده است. جمع
عرب: غلمان.
غلام
به معنی مطلق
بنده است،
خواه جوان
باشد، خواه
پیر.
غلام
از قل آمده
است.
قل:
معنای برده میدهد؛
عبد، غلام.
قل
محمد: بندهی
محمد، عبد
محمد، غلام
محمد.
غل
جوان است به
ترکی امروزه.
غلام
خواسته یا
ناخواسته تو
را به مردمان
موالی میرساند.
موالی برده نبودند.
زیر سایهی
نام یک قبیله
از خلیفه
بودند. به
جایی رسیدند
که بر زبان
خلیفه برانند
کجا هوایش
برای ییلاق
خوشتر است.
این
آشکار است که
وقتی موالی
دست به نوشتن
میبرند واژهی
غلام واژهی جافتادهای
است. جا
افتادهتر از
هرچهای اما
خود سودای
غلامی و سکهی
بالای روز در
روزگار سلطنت
است.
در
پایان دوران
موالی صنعت
غلامی سودایی
شده بود در
سامانی پیچپیچ.
چنان
که غلامی
خریدندی یک
سال او را
پیاده خدمت
فرمودندی و در
رکاب، با قبای
کرباس بخاری.
و این غلام را
فرمان نبودی که
پنهان و آشکار
در این سال بر
اسب نشستی و
اگر معلوم شدی
مالشاش
دادندی و چون
یک سال خدمت
کردی غلامباشی
به حاجب بگفتی
و حاجب معلوم
کردی آنگاه
او را قبایی و
اسبی ترکی
بدادندی با
زینکی در خام گرفته
و لگامی از
دوال ساده و
چون یک سال با
اسب و تازیانه
خدمت کردی
دیگر او را شمشیری
سرکج دادی تا
بر میان بستی
و سال چهارم
کیش و قربان
فرمودندی تا
وقت برنشستن ببستی
و سال پنجم
زینی بهتر و
لگام مکوکب و
قبای روداری و
دبوسی که در
دبوس حلقه آویختی.
و سال ششم
ساقیای
فرمودندی با اسبداری
و قدحی از
میان
درآویختی. و
سال هفتم خیمهی
شانزدهمیخی
بدادندی و سه
غلامکی
نوخریده
بدادندی و در
خیل او کردندی...
هرسال جاه و
تجمل و خیل و
مرتبت او را افزودندی
تا خیلباشی،
پس حاجب باشی
شدی. اگر
شایستهگی و
هنر او همهجا
معلوم شدی و
کار بزرگ از
دست او برآمدی
و خداونددوست
بودی آنگاه
تا سی و پنج
ساله نشدی او
را امیری
ندادندی و
ولایت نامزد نکردندی
و البتکین که
بندهی
پروردهی
سامانیها
بود به سی و
پنج سالگی
سپهسالاری خراسان
یافت. وی
هنگامی که از
خراسان بیرون
میرفت
دوهزار و
هفتصد غلام
ترک داشت.
به روایتی
هم او است که
چشمهای
آخرین امیر
سامانی، آن
بزرگ موالی را
از کاسه درآورد
و کف دستاش
گذاشت.
البته
بوده است هم
دوری بازار
کنیز هم به
رونقی برسد.
چنان که
بسیاری از شاهزادها
و فرزندهای
خلفا و امرا
ترکزاده
بودند. و این
به مذاق
ایرانیهای
خوش خط و خال خوش
نمینشست که
آنهمه در
بیگانه
واتنند:
شود
بندهی بی هنر
شهریار. نژاد
و بزرگی نیاید
به کار. به گیتی
کسی را نماند
وفا. روان و
زبانها شود
پر جفا. ز
ایران و از
ترک و از
تازیان نژادی
پدید آید اندر
میان، نه
دهقان، نه ترک
و نه تازی بود.
سخنها به
کردار بازی
بود. همه گنجها
زیر دامن
نهند. بکوشند
و کوشش به
دشمن دهند. چنان
فاش گردد غم و
رنج و شور که
شادی به هنگام
بهرام گور. نه
جشن و نه
رامش، نه کوشش
نه کام. همه
چاره و تنبل و ساز
و دام. زیان
کسان از پی
سود خویش
بجویند و دین
اندر آرند
پیش. چو بسیار
از این داستان
بگذرد کسی سوی
آزادگان
ننگرد. بریزند
خون از پی
خواسته، شود
روزگار مهان
کاسته....
آوردهاند
که از شرق
خلافت که بر
دست موالی بود
دوبار در سال
و هربار بیست میلیون
درهم به دربار
خلیفه میرفت.
موالی که مرز
شرق خلافت را
داشتند در برابر
هجوم هموارهی
ترکها این غلامها
را به کار
گرفت. غلامیگری
سودای غریبی
شده بود. باید
چند نسلی
گذشته بود تا
برای مردم ترک
این سودا
صنعتی شود. آنها
که بچهی خوشخط
و خالی قسمتشان
شده بود هرچه
داشتند و
نداشتند میگذاشتند
تا کودک را
طوری بپرورند
که بتواند در
بازار غلام
سمرقند سر درآورد.
غلامهای
مجلسآرا. گام
اول غلامی
نهادن گند بود
به کودکی. در
مجلس سلطان خبر
از آن نمیرود
که در سمرقند
چه خبر است.
سمرقند را
صدبار به نام
خدا دریده است.
چیزی ندارد
مگر همان غلامهایی
که آوازهی
زیباییاش کک
به تنبان غلامهای
سلطان
انداخته است.
دوری
از تاریخ دور
سلطنت و سلطهی
این غلامها
است. آنها
نهان ندارند
که: آن که
دلشان را
ربوده است
غلام است،
مجلس بیمیگساری
هم نه مجلس
است. این دوره پوشیده
و پنهانی
نیست. سلطان
یا در غزوه
است و راه دین
یا مست با
غلامها.
آن
غلامی که به
جایگاه ایاز و
نوش تگین میرسید
درس اول را از
بونعیم ندیم گرفته
بود. آشنایش
کرده بود که
دیگر سر و
کارش با کمان
ابروی و درفش
نگاه سلطان است.
باید بر دلش
بنشینی، باب
دلش باشی،
همیشه. سلطان
را وقتی دل بر
غلامی سرد
گشته بود او
رها نمیکرد
یا به کس نمیداد.
با او حکایتی
دیگر داشت.
فرمان میداد
تا غلام خود
را به کمال
بیاراید و
حاضر شود، با
صف غلامهایش،
به هیئتی
مطلوب.
پیشاپیش تمام
فرمانرواها
را هم جمع میکند
و فرمان میدهد:
ــ
خنجرها آماده!
همین
که قاپی گشوده
میشود و
سوگلی پا به
میان میگذارد
از همه طرف
خنجر است بر
پیکر سوگل.
ــ تا
نباشد که همدم
دیگری بشود!
وقتی
غلام را تکه
تکه کرده
بودند دستور
میداد تکههایش
را جمع کنند
تا خود شبانه
در تنهایی
خاکش کند. این
سنت غلامی
مانده بود و
تا دورهای
پیش آمده است
که از کیایک
شاه کبیر
آوردهاند که
آن کس را که از
چشماش
افتاده بود میانداخت
جلو مهمانها
و از آنها میخواست
زنده زنده
بخورندش و
استخوانش را
پاک تحویل
دهند سر سه
روز.
جهان
میانه بود و
میان به خانه
بود که برگشتم
تا از غلام به
کنیز بیاییم. اگرچه
رسم است است
که با خواهران
محترم بیآغازم...
ــ
خواهران،
خیالی نیست!
کنیز
کنیز به
فارسی دختر
بوده است.
باکره. تر. دین
که دل ببرد. و
تا کنیزو میرود.
پیرهدختری
که هم روضه میخواند
و هم مشاطهگری
بلد است. بُن
کنیز داستان را
آریانسب میکند.
کن، کین دختر
جوان بوده است
به زبان پهلوی.
و پیش از آن.
ایز علامتی
است که آسانتر
است اگر آن را
با تن دوشیزه
طی کنی.
دوشیزه به
زبان روز. دوش...
یزه.
ــ
خیره نمان به
نیمهی خالی.
به نمه میدهند،
نه نم. دیدی که
دانگ دانگ و
دانگ بعدی به
گوش تو نرسید.
ساعت چند را
نواخت این کلیسای
همسر و همسایه؟
کنیز
اگرچه در زبان
فارسی گل میدهد
و میشکفد و
پر میریزد
خاستگاهاش
جای دیگری
است. بر زمین
میگویم. از
آن سوی دریا
میرسند به
جایی که دریا
ندیدهاند. از
آن طرف نهر میآید.
آن ماورای
عالم زیبایی.
از آن
سوی رودان
کنیزان بدند
ز
دستان همه
داستانها
زدند
کنیزان
ماننده
تابنده ماه...
با تیر
نگاه و کمان
ابروی غلام، کنیز
آن جلوههای
شاعرانه را
ندارد مگر که گاه
گریزی بزند به
یاد عهد خسروی
و خیال بازی شیرین.
خیال جمال
نگار نرینه
است، سوی طلب
را نرینگی میزند،
حتا آن زمان
که تر و تُرد
تجهی تازه
است:
غلام
ار ساده رو
باشد ــ و گر
نوخط بود
خوشتر. خوش
اندر خوش بود
آنگه که با
زوبین و چاچله.
عبد و
بنده و غلام
اگرچه یکی
هستند اما گاه
به گاه از هم
دور و نزدیک
به هم میشوند.
در میانه است
که به مولا میرسی
و به موالی که
تحفهی تاران
است. اصل اصیل ایرانی.
برای من فارسی
امروزه. موالیگری
آغاز نوشتن به
فارسی سرراست
است. بر همین روال
برویم. مولا
از ولی آمده
است. آن که میراند.
فرماندار.
مولا با عبد
فرق میکند.
مولا زیر سایه
گرفته میشود،
زیر چتر حمایت
کشانده شده
است. به
اعتبار ولی شرف
دارد، معتبر
است. اما همین
موالی که به
یمن سایهی
سرور کسی
بودند، کسها
شدند. طایفههای
عرب که شرق را
گشوده بودند.
هرمزد را از
آسمان هفتم به
خاکستر
آتشگاه
کشانده بودند
و الله را بر
آسمان نشانده
بودند: قولو،
قل...
مولای
در عالم بالا
زار و بر گل
زمین
خراجگزار بعد
به پهنهی
لشکر عرب رسید
و کار ایشان
چندان بالا
گرفت که میتوانستند
سایهبان از
بالای سر خلیفه
بلند کنند که
هیچ، یک بار
خلیفه را در
خواب از زیر
سایهبان
بلند کردند و
بارگاه به
خراسان زمین
نهادند و به
خلیفه صبح به
خیر گفتند.
مکرر
است. با اینهمه.
اسکندر اگرچه
ایرانیها را
بر زمین خوار
کرد اما گفت مرا
خوش است با
این مادینههای
پارسی این
بربرها را به
خود گذارید با
خدایشان. و خدا
هرمزد بود به
آن ایام و به
آسمان بود.
اما عرب تنها
با کنیزهای
خوش و فربهی پارس
خوش نبود.
هرمزد را هم
از آسمان به
زیر کشید و
الله را نشاند
سر جایش.
مولای سر و پا
نهاده، آسمان
و زمین باخته
بر سینه و با
سرگیجه رفت تا
به جایی رسید
که دستمال سرخ
بکارت از حرم
خلیفه به در
برد و راهی
شرق کند. در
همین زمان است
که دسته دسته
غلامهای ترک
میرسند تا
یکی یکی وارد
سپاه موالی
شوند تا مرز شرق
خلیفه را پاس
بدارند. دوری
نگذشت که از
میان همین
غلامها غلامهایی
بلند شد که
صاحب هزارها غلام
بودند. مولا
که شرق ولایت
را داشت و در
میانهی سخناش
کم برندگی
نداشت آرام آرام
غلامهای ترک
را به لشکر
خواند و عربها
را راند تا
جایی که خبر
به گوش خلیفه رسید.
خلیفه را از
این هنر خوش
آمد. خود پیشکار
شد و غلامها
را پیش کشید
تا موالی را
پس براند که
بر سینهاش
نشسته بوده
بودند و میراندند.
غلامها که
سفت شدند ریشهی
موالی را
کندند و
ماندند خلیفه
و غلام ترک. ترک
تبار است و ته
توبره به چماق
میرسد. به
هرلهجه، هر
زبان. ترکها
پی صفتهای
پیر و پرت
فرسوده نمیروند.
ترکانه میروند:
چماقی!
واژهی سلطان عربی است. در لهجه، در زبان. در دست و در درآمد ترکی است. سلطان ترک است. سلطان از سلطه، از سلطنت میآید. سلطان را غلامها از زبان خلیفه بیرون کشیدند و بر خود نهادند. آن که از سلطنت میآید و بر زمین میراند. آنها که نام سلطان را از دهان خلیفه برکشیده بودند هیچگاه هموارشان نشد نام خلیفه را بر زبان بیاورند. غلامها از چیزی برگذشتند که در خیال موالی نیامده بود. موالی چنان خوار شده بودند که نمیتوانستند سر درآورند و نام خلیفه بر خود بگذارند. موالی فوقش امیری میشدند به امارت ولایتی. در زب