کتاب ایوب

 

مقدمه‌

 

در زمين‌ عُوص‌ مردي‌ بود كه‌ ايّوب‌ نام‌داشت‌؛ و آن مرد كامل‌ و راست‌ و خداترس‌ بود  و از بدي‌ اجتناب‌ مي‌نمود. براي‌ او، هفت پسر و سه‌ دختر زاييده‌ شدند. اموال‌ او هفت‌ هزار گوسفند، سه‌ هزار شتر، پانصد جفت‌ گاو و پانصد الاغ‌ ماده‌ بود. نوكران‌ بسيار كثير داشت‌ و آن‌ مرد از تمامي‌ بني‌ مشرق‌ بزرگتر بود و پسرانش‌ مي‌رفتند و در خانه‌ی‌ هر يكي‌ از ايشان‌، در روزش‌ مهماني‌ مي‌كردند و فرستاده‌، سه‌ خواهر خود را دعوت‌ مي‌نمودند تا با ايشان‌ اكل‌ و شرب‌ بنمايند و واقع‌ مي‌شد كه‌ چون‌ دوره‌ی‌ روزهاي‌ مهماني‌ ايشان‌ به‌سر مي‌رفت‌، ايّوب‌ فرستاده‌، ايشان‌ را تقديس‌ مي‌نمود و بامدادان‌ برخاسته‌، قرباني‌هاي‌ سوختني‌، به‌ شماره‌ی‌ همه‌ی‌ ايشان‌ مي‌گذرانيد، زيرا ايّوب‌ مي‌گفت‌: «شايد پسران‌ من‌ گناه‌ كرده‌، خدا را در دل‌ خود ترك‌ نموده‌ باشند»

و ايّوب‌ هميشه‌ چنين‌ مي‌كرد.

 

 

امتحان‌ اول‌ ايوب‌

 

روزي‌ واقع‌ شد كه‌ پسران‌ خدا آمدند تا به‌ حضور خداوند حاضر شوند؛ و شيطان‌ نيز در ميان‌ ايشان‌ آمد.

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: از كجا آمدي‌؟

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: از تردّد كردن‌ در زمين‌ و سير كردن‌ در آن‌.

 خداوند به‌ شيطان‌ گفت‌: آيا در بنده‌ من‌ ايّوب ‌تفكّر كردي‌ كه‌ مثل‌ او در زمين‌ نيست‌؟ مرد كامل‌ و راست‌ و خداترس‌ كه‌ از گناه‌ اجتناب‌ مي‌كند!

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: آيا ايّوب‌ مجّاناً از خدا مي‌ترسد؟ آيا تو گِرْد او و گِرْد خانه‌ او و گِرْد همه‌ی‌ اموال‌ او، به‌ هر طرف‌ حصار نكشيدي‌ و اعمال‌ دست‌ او را بركت‌ ندادي‌ و مواشي‌ او در زمين‌ منتشر نشد؟ ليكن‌ الآن‌ دست‌ خود را دراز كن‌ و تماميِ مايملك‌ او را لمس‌ نما، پيش‌ روي‌ تو، تو را ترك‌ خواهد نمود.»

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: اينك‌ همه‌ اموالش‌ در دست‌ تو است‌؛ ليكن‌ دستت‌ را بر خود او دراز مكن‌.

پس‌ شيطان‌ از حضور  خداوند بيرون‌ رفت‌.

 

و روزي‌ واقع‌ شد كه‌ پسران و دخترانش‌ در خانه‌ برادر بزرگ‌ خود مي‌خوردند و شراب‌ مي‌نوشيدند که رسولي‌ نزد ايّوب‌ آمده‌، گفت‌: «گاوان‌ شيار مي‌كردند و ماده‌ الاغان‌ نزد آن‌ها مي‌چريدند که سابيان‌ بر آن‌ها حمله‌ آورده‌، بردند و جوانان‌ را به‌ دم‌ شمشير كشتند و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.» او هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ ديگري‌ آمده‌، گفت‌: «آتش‌ خدا از آسمان‌ افتاد و گله‌ و جوانان‌ را سوزانيده‌، آنها را هلاك‌ ساخت‌ و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.» او هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ ديگري‌ آمده‌، گفت‌: «كلدانيان‌ سه‌ فرقه‌ شدند و بر شتران‌ هجوم‌ آورده‌، آن‌ها رابردند و جوانان‌ را به‌ دم‌ شمشير كشتند و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.» و او هنوز سخن‌ مي‌گفت‌ كه‌ ديگري‌ آمده‌، گفت‌: «پسران‌ و دخترانت‌ در خانه‌ برادر بزرگ‌ خود مي‌خوردند و شراب‌ مي‌نوشيدند كه‌ اينك‌ باد شديدي‌ از طرف‌ بيابان‌ آمده‌، چهار گوشه‌ی‌ خانه‌ را زد و بر جوانان‌ افتاد كه‌ مردند و من‌ به‌ تنهايي‌ رهايي‌ يافتم‌ تا تو را خبر دهم‌.»

 

  آنگاه‌ ايّوب‌ برخاسته‌، جامه‌ی‌ خود را دريد و سر خود را تراشيد و به‌ زمين‌ افتاده‌، سجده‌ كرد  و گفت‌: «برهنه‌ از رحم‌ مادر خود بيرون‌ آمدم‌ و برهنه‌ به‌ آنجا خواهم‌ برگشت‌! خداوند  داد و خداوند  گرفت‌! نام‌  خداوند  متبارك‌ باد!» 

در اين‌ همه‌، ايّوب‌ گناه‌ نكرد و به‌ خدا جهالت‌ نسبت‌ نداد.

 

امتحان‌ دوم‌ ايوب

 

روزي‌ واقع‌ شد كه‌ پسران‌ خدا آمدند تا به حضور  خداوند  حاضر شوند؛ و شيطان‌ نيز در ميان‌ ايشان‌ آمد تا به‌ حضور  خداوند  حاضر شود. خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: «از كجا آمدي‌؟»

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: «از تردّد نمودن‌ در جهان‌ و از سير كردن‌ در آن‌.»

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: «آيا در بنده‌ من‌ ايّوب‌ تفكّر نمودي‌ كه‌ مثل‌ او در زمين‌ نيست‌؟ مرد كامل‌ و راست‌ و خداترس‌ كه‌ از بدي‌ اجتناب‌ مي‌نمايد و تا الآن‌‌ كاملّيت‌ خود را قايم‌ نگاه‌ مي‌دارد، هر چند مرا بر آن‌ واداشتي‌ كه‌ او را بي‌سبب‌ اذيت‌ رسانم‌.» 

شيطان‌ در جواب‌  خداوند  گفت‌: «پوست‌ به‌ عوض‌ پوست‌. هر چه‌ انسان‌ دارد براي‌ جان‌ خود خواهد داد. ليكن‌ الآن‌‌ دست‌ خود را دراز كرده‌، استخوان‌ و گوشت‌ او را لمس‌نما، تو را پيش‌ روي‌ تو ترك‌ خواهد نمود.»

خداوند  به‌ شيطان‌ گفت‌: «اينك‌ او در دست‌ تو است‌، ليكن‌ جان‌ او را حفظ‌ كن‌.»

 

پس‌ شيطان‌ از حضور  خداوند  بيرون‌ رفته‌، ايّوب‌ را از كف‌ پا تا كلّه‌اش‌ به‌ دمّل‌هاي‌ سخت‌ مبتلا ساخت‌ و او سفالي‌ گرفت‌ تا خود را با آن‌ بخراشد. در ميان‌ خاكستر نشسته‌ بود.

زنش‌ او را گفت‌: «آيا تا به حال‌ كاملّيت‌ خود را نگاه‌ مي‌داري‌؟ خدا را ترك‌ كن‌ و بمير!»

او وي‌ را گفت‌: «مثل‌ يكي‌ از زنان‌ ابله‌ سخن‌ مي‌گويي‌! آيا نيكويي‌ را از خدا بيابيم‌ و بدي‌ را نيابيم‌؟»

در اين‌ همه‌، ايّوب‌ به‌ لب‌هاي‌ خود گناه‌ نكرد.

 

دوستان‌ ايوب‌

 

چون‌ سه‌ دوست‌ ايّوب‌، اين‌ همه‌ بدي‌ را كه‌ بر او واقع‌ شده‌ بود شنيدند، هر يكي‌ از مكان‌ خود، يعني‌ اَلِيفازِ تيماني‌ و بِلْدَد شُوحي‌ و سُوفَرِ نَعْماتي‌ روانه‌ شدند و با يكديگر همداستان‌ گرديدند كه‌ آمده‌، او را تعزيت‌ گويند و تسلّي‌ دهند. 

چون‌ چشمان‌ خود را از دور بلند كرده‌، او را نشناختند، آواز خود را بلند نموده‌، گريستند و هر يك‌ جامه‌ی‌ خود را دريده‌، خاك‌ به سوي‌ آسمان‌ بر سر خود افشاندند و هفت‌ روز و هفت‌ شب‌ همراه‌ او بر زمين‌ نشستند و كسي‌ با وي‌ سخني‌ نگفت‌ چون‌كه‌ ديدند كه‌ درد او بسيار عظيم‌ است‌.

 

نوحه‌ی‌ ايوب

 

بعد از آن‌ ايّوب‌ دهان‌ خود را باز كرده‌ روز خود را نفرين‌ كرد و متكلّم‌ شده‌، گفت‌:

 

روزي‌ كه‌ در آن‌ متولّد شدم هلاك‌شود و شبي‌ كه‌ گفتند مردي‌ در رحم‌ قرار گرفت‌ تاريكي‌ شود. خدا از بالا بر آن‌ اعتنا نكند و روشنايي‌ بر او نتابد. تاريكي‌ و سايه‌ی‌ موت‌ آن‌ را به‌ تصّرف‌ آورند. ابر بر آن‌ ساكن‌ شود. كسوفات‌ روز آن‌ را بترساند و آن‌ شب‌ را ظلمت‌ غليظ‌ فرو گيرد و در ميان‌ روزهاي‌ سال‌ شادي‌ نكند و به‌ شماره‌ی‌ ماه‌ها داخل‌ نشود. اينك‌ آن‌ شب‌ نازاد باشد و آواز شادماني‌ در آن‌ شنيده‌ نشود. لعنت‌ كننده‌گانِ روز آن‌ را نفرين‌ نمايند كه‌ در برانگيزانيدن‌ لِوياتان‌ ماهر مي‌باشند. ستارگان‌ شفق‌ آن‌ تاريك‌ گردد و انتظار نور بكشد و نباشد و مژگان‌ سحر را نبيند، چون‌كه‌ درهاي‌ رحم‌ مادرم‌ را نبست‌ و مشقّت‌ را از چشمانم‌ مستور نساخت‌. چرا از رحم‌ مادرم‌ نمردم‌؟ و چون‌ از شكم‌ بيرون‌ آمدم‌ چرا جان‌ ندادم‌؟ چرا زانوها مرا قبول‌ كردند و پستان‌ها تا مكيدم‌؟ زيرا تا به حال‌ مي‌خوابيدم‌ و آرام‌ مي‌شدم‌. در خواب‌ مي‌بودم‌ و استراحت‌ مي‌يافتم‌ با پادشاهان‌ و مشيران‌ جهان‌ كه‌ خرابه‌ها براي‌ خويشتن‌ بنا نمودند يا با سروران‌ كه‌ طلا داشتند و خانه‌هاي‌ خود را از نقره‌ پر ساختند يا مثل‌ سقط‌ پنهان‌ شده‌ نيست‌ مي‌بودم‌. مثل‌ بچّه‌هايي‌ كه‌ روشنايي‌ را نديدند. در آن‌جا شريران‌ از شورش‌ باز مي‌ايستند، در آن‌جا خسته‌گان‌ مي‌آرامند، در آن‌جا اسيران‌ در اطمينان‌ با هم‌ ساكنند و آواز كارگذاران‌ را نمي‌شنوند. كوچك‌ و بزرگ‌ در آنجا يك‌اند و غلام‌ از آقايش‌ آزاد است‌. چرا روشني‌ به‌ مستمند داده‌ شود و زندگي‌ به‌ تلخ‌جانان‌ كه‌ انتظار موت‌ را مي‌كشند و يافت‌ نمي‌شود و براي‌آن‌ حفره‌ مي‌زنند بيش‌تر از گنج‌ها كه‌ شادي‌ و ابتهاج‌ مي‌نمايند و مسرور مي‌شوند چون‌ قبر را مي‌يابند؟ چرا نور داده‌ مي‌شود به‌ كسي‌ كه‌ راهش‌ مستور است‌، كه‌ خدا اطرافش‌ را مستور ساخته‌ است‌؟ زيرا كه‌ ناله‌‌ی من‌ پيش‌ از خوراكم‌ مي‌آيد و نعره‌ی‌ من‌ مثل آب‌ ريخته‌ مي‌شود.  زيرا ترسي‌ كه‌ از آن‌ مي‌ترسيدم‌ بر من‌ واقع‌ شد و آنچه‌ از آن‌ بيم‌ داشتم‌ بر من‌ رسيد.  مطمئن‌ و آرام‌ نبودم‌ و راحت‌ نداشتم‌ و پريشاني‌ بر من‌ آمد.»

 

گفتار اليفاز تیمانی

 

اگر كسي‌ جرأت‌ كرده‌ با تو سخن‌ گويد آيا تو را ناپسند مي‌آيد؟ ليكن‌ كيست‌ كه‌ بتواند از سخن‌ گفتن‌ بازايستد؟ اينك‌ بسياري‌ را ادب‌ آموخته‌اي‌ و دست‌هاي‌ ضعيف‌ را تقويت‌ داده‌اي‌. سخنان‌ تو لغزنده‌ را قايم‌ داشت‌ و تو زانوهاي‌ لرزنده‌ را تقويت‌ دادي‌. ليكن‌ الآن‌‌ به‌ تو رسيده‌ است‌ و ملول‌ شده‌اي‌؛ تو را لمس‌ كرده‌ است‌ و پريشان‌ گشته‌اي‌. آيا توكّل‌ تو بر تقواي‌ تو نيست‌؟ و اميد تو بر كامليّت‌ رفتار تو ني‌؟ الآن‌‌ فكر كن‌! كيست‌ كه‌ بي‌گناه‌ هلاك‌ شد؟ راستان‌ در كجا تلف‌ شدند؟ چنان‌كه‌ من‌ ديدم‌ آناني‌ كه‌ شرارت‌ را شيار مي‌كنند و شقاوت‌ را مي‌كارند، همان‌ را مي‌دروند. از نَفْخِه‌ خدا هلاك‌ مي‌شوند و از باد غضب‌ او تباه‌ مي‌گردند. غرّش‌ شير و نعره‌ سَبُع‌ و دندان‌ شيربچه‌ها شكسته‌ مي‌شود.  شير نر از نابودن‌ شكار هلاك‌ مي‌شود و بچّه‌هاي‌ شير ماده‌ پراكنده‌ مي‌گردند. سخني‌ به‌ من‌ در خفا رسيد و گوش‌ من‌ آواز نرمي‌ از آن‌ احساس‌ نمود. در تفكّرها از رؤياهاي‌ شب‌، هنگامي‌ كه‌ خواب سنگين‌  بر مردم‌ غالب‌ شود، خوف‌ و لرز بر من‌ مستولي‌ شد كه‌ جميع‌ استخوان‌هايم‌ را به‌ جنبش‌ آورد. آن‌گاه‌ روحي‌ از پيش‌ روي‌ من‌ گذشت‌ و موي‌هاي‌ بدنم‌ برخاست‌. در آن‌جا ايستاد، امّا سيمايش‌ را تشخيص‌ ننمودم. صورتي‌ در پيش‌ نظرم‌ بود. خاموشي‌ بود و آوازي‌ شنيدم‌ كه‌ آيا انسان‌ به‌ حضور خدا عادل‌ شمرده‌ شود؟ و آيا مرد در نظر خالق‌ خود طاهر باشد؟ اينك‌ بر خادمان‌ خود اعتماد ندارد و به‌ فرشته‌گان‌ خويش‌ حماقت‌ نسبت‌ مي‌دهد. پس‌ چند مرتبه‌ زياده‌ به‌ ساكنان‌ خانه‌هاي‌ گلين‌، كه‌ اساس‌ ايشان‌ در غبار است‌، كه‌ مثل‌ بيد فشرده‌ مي‌شوند! از صبح‌ تا شام‌ خُرد مي‌شوند، تا به‌ ابد هلاك‌ مي‌شوند و كسي‌ آن‌ را به‌ خاطر نمي‌آورد. 

ــ آيا طناب‌ خيمه‌ ايشان‌ از ايشان‌ كنده‌ نمي‌شود؟

پس‌ بدون‌ حكمت‌ مي‌ميرند.

 

الآن‌ استغاثه‌ كن‌. آيا كسي‌ هست‌ كه‌ تو را جواب‌ دهد؟ به‌ كداميك‌ از مقّدسان‌ توجّه‌ خواهي‌ نمود؟ زيرا غصّه‌، احمق‌ را مي‌كشد و حسد، ابله‌ را مي‌ميراند. من‌ احمق‌ را ديدم‌ كه‌ ريشه‌ مي‌گرفت‌ و ناگهان‌ مسكن‌ او را نفرين‌ كردم‌. فرزندان‌ او از امنيّت‌ دور هستند و در دروازه‌ پايمال‌ مي‌شوند و رهاننده‌اي‌ نيست‌.  كه‌ گرسنگان‌ محصول‌ او را مي‌خورند و آن‌ را نيز از ميان‌ خارها مي‌چينند دهان‌ تله‌ براي‌ دولت‌ ايشان‌ باز است‌. زيرا كه‌ بلا از غبار در نمي‌آيد و مشقّت‌ از زمين‌ نمي‌رويد. بلكه‌ انسان‌براي‌ مشقّت‌ مولود مي‌شود، چنان‌كه‌ شراره‌ها بالا مي‌پرد. لكن‌ من‌ نزد خدا طلب‌ مي‌كردم‌ و دعوي‌ خود را بر خدا مي‌سپردم‌، كه‌ اعمال‌ عظيم‌ و بي‌قياس‌ مي‌كند و عجايب‌ بي‌شمار؛  كه‌ بر روي‌ زمين‌ باران‌ مي‌باراند، و آب‌ بر روي‌ صخره‌ها جاري‌ مي‌سازد، تا مسكينان‌ را به‌ مقام‌ بلند برساند و ماتميان‌ به‌ سلامتي‌ سرافراشته‌ شوند؛ كه‌ فكرهاي‌ حيله‌گران‌ را باطل‌ مي‌سازد، به‌ طوري‌ كه‌ دست‌هاي‌ ايشان‌ هيچ‌ كار مفيد نمي‌تواند كرد؛ كه‌ حكيمان‌ را در حيله‌ ايشان‌ گرفتار مي‌سازد و مشورت‌ مكّاران‌ مشوّش‌ مي‌شود. در روز به‌ تاريكي‌ برمي‌خورند و به‌ وقت‌ ظهر مثل‌ شب‌ كوران راه‌ مي‌روند؛ كه‌ مسكين‌ را از شمشير دهان‌ ايشان‌ و از دست‌ زورآور نجات‌ مي‌دهد. پس‌ اميد براي‌ ذليل‌ پيدا مي‌شود و شرارت‌ دهان‌ خود را مي‌بندد.

ــ هان‌، خوشا به حال‌ شخصي‌ كه‌ خدا تنبيهش‌ مي‌كند.

پس‌ تأديب‌ قادر مطلق‌ را خوار مشمار. زيرا كه‌ او مجروح‌ مي‌سازد و التيام‌ مي‌دهد، مي‌كوبد و دست‌ او شفا مي‌دهد. در شش‌ بلا، تو را نجات‌ خواهد داد و در هفت‌ بلا هيچ‌ ضرر بر تو نخواهد رسيد. در قحط‌ تو را از موت‌ فديه‌ خواهد داد و در جنگ‌ از دم‌ شمشير. از تازيانه‌ی‌ زبان‌ پنهان‌ خواهي‌ ماند و چون‌ هلاكت‌ آيد از آن‌ نخواهي‌ ترسيد. بر خرابي‌ و تنگسالي‌ خواهي‌ خنديد و از وحوش‌ زمين‌ بيم‌ نخواهي‌ داشت‌. زيرا با سنگ‌هاي‌ صحرا همداستان‌ خواهي‌ بود و وحوش‌ صحرا با تو صلح‌ خواهنـد كرد. خواهي‌ دانست‌ كه‌ خيمه‌‌ی تو ايمن‌ است‌ و مسكن‌ خود را تجسّس‌خواهي‌ كرد و چيزي‌ مفقود نخواهي‌ يافت‌. خواهي‌ دانست‌ كه‌ ذريّتت‌ كثير است‌ و اولاد تو مثل‌ علف‌ زمين.

ــ در شِيخوخيَّت‌ به‌ گور خواهي‌ رفت‌، مثل‌ بافه‌‌ی گندم‌ كه‌ در موسم‌اش‌ برداشته‌ مي‌شود. 

اينك‌ اين‌ را تفتيش‌ نموديم‌ و چنين‌ است‌، پس‌ تو اين‌ را بشنو و براي‌ خويشتن‌ بدان‌.»

 

پاسخ‌ ايوب‌

 

 و ايّوب‌ جواب‌ داده‌، گفت‌: «كاش‌ كه غصّه‌ من‌ سنجيده‌ شود و مشقّت‌ مرا در ميزان‌ با آن‌ بگذارند. زيرا كه‌ الآن‌ از ريگ‌ دريا سنگين‌تر است‌. از اين‌ سبب‌ سخنان‌ من‌ بيهوده‌ مي‌باشد. زيرا تيرهاي‌ قادرمطلق‌ در اندرون‌ من‌ است‌، جان‌ من‌ زهر آن‌ها را مي‌آشامد و ترس‌هاي‌ خدا بر من‌ صف‌آرايي‌ مي‌كند. آيا گورخر با داشتن‌ علف‌ عرعر مي‌كند؟ و يا گاو بر آذوقه‌ خود بانگ‌ مي‌زند؟ آيا چيز بي‌مزه‌، بي‌نمك‌ خورده‌ مي‌شود؟ و يا در سفيده‌ی‌ تخم‌، طعم‌ مي‌باشد؟  جان‌ من‌ از لمس‌ نمودن‌ آنها كراهت‌ دارد. آن‌ها براي‌ من‌ مثل‌ خوراك‌ زشت‌ است‌. كاش‌ كه‌ مسألت‌ من‌ برآورده‌ شود و خدا آرزوي‌ مرا به‌ من‌ بدهد! و خدا راضي‌ شود كه‌ مرا خُرد كند و دست‌ خود را بلند كرده‌، مرا منقطع‌ سازد! آنگاه‌ مع'هذا مرا تسلي‌ مي‌شد و در عذاب‌ اَليم‌ شاد مي‌شدم‌، چون‌كه‌ كلمات‌ حضرت‌ قدّوس‌ را انكار ننمودم‌. من‌ چه‌ قوّت‌ دارم‌ كه‌ انتظار بكشم‌ و عاقبت‌ من‌ چيست‌ كه‌ صبر نمايم‌؟ آيا قوّت‌ من‌ قوّت‌ سنگ‌ها است‌؟ يا گوشت‌ من‌ برنج‌ است‌؟ آيا بالكلّ بي‌اعانت‌ نيستم‌؟ و مساعدت‌ از من‌ مطرود نشده‌ است‌؟  حقّ شكسته‌دل‌ از دوستش‌ ترحّم‌ است‌، اگر چه‌هم‌ ترس‌ قادر مطلق‌ را ترك‌ نمايد. امّا برادران‌ من‌ مثل‌ نهرها مرا فريب‌ دادند، مثل‌ رودخانه‌ وادي‌ها كه‌ مي‌گذرند؛ كه‌ از يخ‌ سياه‌فام‌ مي‌باشند و برف‌ در آن‌ها مخفي‌ است‌. وقتي‌ كه‌ آب‌ از آن‌ها مي‌رود، نابود مي‌شوند و چون‌ گرما شود، از جاي‌ خود ناپديد مي‌گردند. كاروانيان‌ از راه‌ خود منحرف‌ مي‌شوند و در بيابان‌ داخل‌ شده‌، هلاك‌ مي‌گردند. كاروانيان‌ تيما به‌ آن‌ها نگران‌ بودند. قافله‌هاي‌ سبا اميد آنها را داشتند. از اميد خود خجل‌ گرديدند. به‌ آن‌جا رسيدند و شرمنده‌ گشتند. زيرا كه‌ الآن‌‌ شما مثل‌ آن‌ها شده‌ايد، مصيبتي‌ ديديد و ترسان‌ گشتيد. آيا گفتم‌ كه‌ چيزي‌ به‌ من‌ ببخشيد؟ يا ارمغاني‌ از اموال‌ خود به‌ من‌ بدهيد؟ يا مرا از دست‌ دشمن‌ رها كنيد و مرا از دست‌ ظالمان‌ فديه‌ دهيد؟

ــ مرا تعليم‌ دهيد، من‌ خاموش‌ خواهم‌ شد. مرا بفهمانيد كه‌ در چه‌ چيز خطا كردم‌. 

سخنان‌ راستي‌ چه‌قدر زورآور است‌! امّا تنبيه‌ شما چه‌ نتيجه‌ مي‌بخشد؟ آيا گمان‌ مي‌بريد كه‌ سخنان‌ را تنبيه‌ مي‌نماييد و سخنان‌ مأيوس‌ را كه‌ مثل‌ باد است‌؟ يقيناً براي‌ يتيم‌ قرعه‌ مي‌اندازيد و دوست‌ خود را مال‌ تجارت‌ مي‌شماريد. پس الآن‌‌ التفات‌ كرده‌، بر من‌ توجّه‌ نماييد. روبه‌روي‌ شما دروغ‌ نخواهم‌ گفت.  برگرديد و بي‌انصافي‌ نباشد. باز برگرديد زيرا عدالت‌ من‌ قايم‌ است‌.

ــ آيا در زبان‌ من‌ بي‌انصافي‌ مي‌باشد؟

آيا كام‌ من‌ چيزهاي‌ فاسد را تميز نمي‌دهد؟ آيا براي‌ انسان‌ بر زمين‌ مجاهده‌اي‌ نيست‌ و روزهاي‌ وي‌ مثل‌ روزهاي‌ مزدور ني‌؟ مثل‌ غلام‌ كه‌ براي‌ سايه‌ اشتياق‌ دارد و مزدوري‌ كه‌ منتظر مزد خويش‌ است‌، همچنين‌ ماه‌هاي‌ بطالت‌ نصيب‌ من‌ شده‌ است‌ و شب‌هاي‌ مشقّت‌براي‌ من‌ معيّن‌ گشته‌. چون‌ مي‌خوابم‌ مي‌گويم‌: كي‌ برخيزم‌؟ و شب‌ بگذرد و تا سپيده‌ صبح‌ از پهلو به‌ پهلو گرديدن‌ خسته‌ مي‌شوم‌. جسدم‌ از كرم‌ها و پاره̴