یاد
پستان پری به
خیر
سردار صالحی
دیگر
دهان و پستان
پری کفاف نمیداد
و آنجا که
طلب من بود از
همان قرار اول
رفته بود که
تا از دختر
شبان وانکندهام
به آنجا نمیرسم.
دید که چهطور
گر گرفتهام و
هزارهزار مار
جوان در مغز
استخوانم
چمیده است.
گفت: نه.
این را باید
از دختر شبان
بخواهی. من نمیدهم.
جو از
غرب به شرق
آمده بود تا
بن باغ ما و
کمی شمالی
جنوبی میخمید
به باغ عمو،
به باغ
پروانه. او
غرب جوی نشسته
بود با دامنی
پر از گل لیمو
و رو به شرق داشت،
رو به من و من
تازه دست دومام
را از روی جو
رد کرده بودم
تا به سینهی
پری برسانم که
صدایی آمد.
پروانه گفت:
از اینجا
بلند شویم،
برویم پشت
لیموها. وقتی دستم
را پس زد و
سینهاش را
بست دست آورد
به میان
پاهایم به پشت
افتادم و او
افتاد توی جوی
میانمان.
زیر
سایهی مشت
لیموها نشسته
بودیم که آب
جوی گلهای لیموی
دامن پروانه
را آورد.
پروانه
باغ بود. پری
بود. پرهشته.
باغی بود و رنگ
و بوی باغ
داشت. خام و خاکی.
در بوستان بوی
ریحان تازه میداد،
در باغ بوی
تاره مخ نر و
گل لیمو. در
خانه بو
نداشت. شیرینتر
از شیر کل
کوهیتازهزا
طعم لبهایش
بود. پری پی
چیزهای تازه نمیدوید.
میخک خشک شده
بر گردن نمیآویخت،
حنا نمیبست
مگر گاهی که
از شدت کار
بیل دستش تاول
زده بود. مثل
ثریا نبود که
سورمهی سنگ
به چشم کال
بکشد و در
خیال چشم کل کوهی
را پس سر
بگذارد. با
اینهمه همان
چشمهای ثریا
بود که من را
برده بود وقتی
که پستان پُر
پری کف دستم
نهاده بود.
خال رخ
پری بر چشم
سورمهی ثریا
بهل که از این
درنگها در
راه پیش پا
دست نمیدهد.
از
خیال ثریا
واکنم که دعوا
درست میشود.
به خیال خال
رخ پروانه
برگردم، به پستان
پُر پری بر کف
دست. پروانه
دختر باغبان
بود و تمام
تابستان باغ و
سینهی گشاد پروانه،
پری که پر
هشته بود و
خاکی بود.
دیدم
عموی باغی آمد
رفت توی باغ.
زنعمو هم
رفته بود از
کت خاش آب
شیرین بیاورد.
مادر نبود.
بابا را هم
چرت قیلوله
برده بود.
چیزی میان باد
و مار چمیدم
به کپر عمو.
ــ چهاته؟
چشم بر سورمهی
سنگ دختر شبان
نهاده و سر بالا
میروی. به
کجا؟ بپا. به
چاه نیفتی.
ثریا سورت را
میسر نمیکند.
به خانه بیا،
به باغ برگرد.
زمینی شو.
با اینهمه
دختر شبان دل
من را کشیده و
برده بود.
داستان من و
پری در کنار جوی
آب آمد، در
خانه پی گرفته
شد تا روزی سر
مادرچاه تمام
شود و اینجا
سر برآورد:
گل
جامهاش جانم
را گرانده بود
و شلوارش
لیمویی تر بود
و گُلهگُله
سایه ــ روشن
سقف کپر بر کف
زمین پیش پایم
میلرزید:
ــ چهاته؟
این را
وقتی گفت که
دید من زل زدهام
به یقهی بستهاش
و چشم نمیزنم:
ــ چهاته؟
چیزی
نگفتم.
ــ چه
میخواهی؟
یک گام
سست پیش نهادم.
شوریده بودم و
پایم رمق
نداشت. ماهیچههای
پس پایم تیک
داشت. این را
وقتی پرسید که
که دید من زل
زدهام به
سینهی بستهاش
و یک نیم گام
پیش نهادهام.
او تکیه داده
بود به رختخوابهای
روی لوکه و من
هنوز به تکیهگاهی
نرسیده بودم.
هیچ خیال
نکرده بودم لب
تا اینهمه میتواند
شیرین باشد و آن
نوک تیز و
کوچک سینه از
بیرون از لیمو
به انار رفته
باشد در دست.
آنجا که دیده
بودم در حد دو
لیموی کال سبز
بود، درشت هم
نه. میانه که
گل داده بود
به سرخی و من را
گرانده بود.
وقتی دست بر
سینهاش
نهادم کف دستم
پر شد. پر پر. دو
چند انار انارستان.
اما تر بود و
بارانی خنک بر
گونهاش
نشسته بود در
زلال یکی دو
قطره. نوشیدمش.
تا روز
آخر هم پروانه
دستی به پشت
داشت، به کمر
و دستی به پیش
دامنش: سینه میداد
و لب. وقتی که
من آتش گرفته
بودم.
پسین
بود و پُر
نبود که
پروانه را
پیدا کردم کنار
جو. داشت گلهای
لیموی ریخته
پای دار را
گرد میگرد
برای چای پسینگاهی.
دمی بعد او
غرب جوی نشسته
بود رو به شرق
و من روی پری.
جایی که جو از
میان مخها رد
شده بود و
گُله گُله چمن
سبز و تازه
داشت.
دامن
پروانه پر از
گل لیموی تازه
بود که دستم از
شرق به سوی
غرب پستانش
رفت و کف دستی
نور در جوی آب
گرداند.
برگرفته از:
http://tangeeram.com/parakandeh/paroo.htm