آی
هسته ی هستی،
آغوش عمرروزها
می آيند خوش و
کريه رو
شبها
می روند شيرين
و تلخ سو
با
دها نی از
کلماتِ سرخ
ِ آبی ِ
و ر نگها ی
زرد ِ خاکی
بی
انکه
پرسش ها ي
بی کرانه ام
را
کرانه ا يست
ديدی
، داد و ستد ِ
من
می انديشم
به
آن سوی دگر
دريچه ها
و
گسستنِِ ِ
طناب ها ی
تاريخ
شاعرانه
و طراح وار
مید وند
شتاب
زده در فغان ِ
قنديل های يخ
زده ی زمان
آی
هستی ِ طنابها
ی گردون
بنوش
با من ِ عاشقِ
ديوانه
شهد
ِ شراب زيست ِ
نو ين را
که
زمين درمن
فشرده ،
سخت قيام می
کند
از دفتر
مرواريد
سياه2007
بازگشتwww.perslit.com