در ين
بازارچه ی
بحرانِ درهم
ندارد
رنگی از انسان
سايه
شکسته ی هيولا
ی شان
افکنده
لبالب از ابر
ِ سياهی
در تشنج
سرزمينم
خانه ام
تنهاست
ماه را
آلوده می کند
28
عکس فريب او...
پشت آن
پرچم ِ دورغ
با کلامی ِ
پوچ در پوچ
28سال افسوس ...
28
سال نه... گفتم
نه،
تعصب
نه،خشونت نه ،
جنگ نه، نه
هر
گزسازگارم
نيست
با چنين
فراسوی حيله
بازيها
آه يا دت
رفت
يارانم
را
زندان زندان
سر کشيده
اند،
پيمانه
ها پرازآتش
اشک خزانندِ
در اين
شتابِ عبور
زمان
آه
می شويد
روزی فردا
سيل گلايه ها
برابر توفان
پشت ِ آن
غبار صحنه های
ديروز
و امروز
در تشنج ِ سر
زمينم