تشنج سرزمينم

 

در ين بازارچه ی بحرانِ درهم

 کپک زده ی پندارشان

ندارد رنگی از انسان

سايه شکسته ی هيولا ی شان

افکنده لبالب از ابر ِ سياهی

 

در تشنج سرزمينم

 خانه ام تنهاست 

ماه را آلوده می کند

28 عکس فريب او...

 

خنجرش را می کشداز

پشت آن پرچم ِ دورغ

 با کلامی ِ پوچ در پوچ

 

دخترانم در

 چادرخانه های فروش

 مچاله شدند

پسرانم در افيون خموشند

 

28سال  افسوس ...

28 سال نه... گفتم نه،

 تعصب نه،خشونت نه ،

 جنگ نه، نه

هر گزسازگارم نيست  

با چنين

 فراسوی حيله بازيها

 آه يا دت رفت

  يارانم را  زندان زندان

 سر کشيده اند،

پيمانه ها پرازآتش

 اشک خزانندِ

در اين شتابِ عبور زمان

آه

می شويد روزی فردا

 سيل گلايه ها برابر توفان

پشت ِ آن غبار صحنه های ديروز

 و امروز در تشنج ِ سر زمينم

خانه ام تنهاست ...

شهلا آقاپور

از دفترمرواريد سياه2007 مرتس(مارچ)

بازگشت به صفحه نخست

www.perslit.com