"رنگ"

 

سوسن احمدگلی

 

 

دوست دارم آسمان، آبی­تر از آبی شود

رنگ دریا

رنگ خاک

رنگ روز

رنگ فردا

رنگ­های سبز و قرمز

اخگر بی­تاب چشمانت

رنگ بیداری شود.

 

دوست دارم آشتی باشد میان رنگ­ها با عاشقی

رنگِ سرخ هم

 جمله از رنگ­های زیبا

رنگِ سیبِ آبدار

 صورتِ خندان

بچه­های کوچه­یِ فردا شود.

 

دوست دارم رنگ­ها را در کنار هم بچینم

دست در رنگین کمان رنگ­ها رنگین کنم

طرحی از لبخند

طرحی از شادی

رقص

آواز

صورتِ خورشید تابستان

گندم زرد و شقایق­هایِ قرمز را کنار هم بچینم.

 

 

دوست دارم واژه­ها با رنگ­ها رنگی شود

رنگِ آهنگین شود

شعرم ازآهنگ گرم روز

داستانم

رنگ آهنگِ صدای کودکان

مردان

زنان

رنگ انسانی شود.

 

دوست دارم خانه­هامان

از صدای خنده­های شاد رنگ رنگی شود

در میان ما نباشد دَر

پرده­ها

رنگِ دیوار

هر چه هست

رنگ بی­رنگی شود.

 

 

چشم ام از دیدارِ رنگِ تارِ شب، تاریک شد

تار شد

خسته و کم نورشد

کور شد

گفتن ازخورشید و روز

گفتن از آهنگِ شاد رنگ­ها

واژه­ها 

آرزو، امید هم ممنوع شد.

 

 

باز هم آهنگ فردا

باز هم شاید، اگرها

 درمیان ما تباهی

طاقت فرسودگی، پیروز شد

رنگِ آهنگ سیا ه مرسوم شد

 با همه بیداری و مشتاقی­ات، ای مهربان!

لحظه­های پرشتاب رفتند و رفتند روزها

امروزهم،  دیروز شد.

 

دوست دارم آسمان، آبی تر از آبی شود

موج، موج از هم بشوید رنگ­ها

رنگ آهنگِ صدای توسراسر

رنگ بی­تابی شود

 واژگان رنگ شعرم

نیلی و خاکستری

رنگ طوفانی  شود.

 

www.perslit.com